
داستان کوتاه «فرح»
وارد سرا که میشوی برگهای نهالهای شگوفهزده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی میکند. عطر شگوفه بهی که به دماغت میپیچد با

وارد سرا که میشوی برگهای نهالهای شگوفهزده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی میکند. عطر شگوفه بهی که به دماغت میپیچد با

سیب در هوا چرخی زد. ملاق خورد، ملاق خورد، ملاق خورد… و بر تیغۀ کارد فرود آمد. دو پله شد و بر زمین افتاد. مرد

ساق هایش لوچ بود و هی شصت دستش را میچشید. پاهای گوشت آلودش در هوا تکان میخورد و به هم میپیچید. روی پرنده کنار کلکین

ساعتی است که خسته شده ایم. دیگر خسته شده ایم. چون دو توته گوشت کوفته شده در برابر هم نشسته ایم. چشمان ما به تاریکی

هوا بوی ستاره می داد. آفتاب تازه بالا آمده بود. گرم می تابید. نسیمی سرد از بالای سفید کوه می آمد، رشته های گرم و

اتل لب جوی نشسته و لب های تشنه اش را به سطح آب سرد، دلچسپ و گریزنده گذاشته است. سبزه های کنار جوی که با

تیلفون زنگ زد. ساعت پنج عصر بود. برف آرام آرام می بارید و با زیبایی پارچه پارچه درخت اکاسی حویلی ما را لباس سفید می

شام های تابستان چقدر زیبا است. غروب داغ و سرخی دارد. پرنده ها با آخرین آوازها سوی تک ستارۀ شام پرواز می کنند و آنگاه

هرموقع که مهمان زیاد داریم یک کاری میشه، هرموقع که این دیگ کلان را می آورند گوشه حویلی می گذارند من می فهمم که یک

سحرها با جوان های توبره بدست وسط فلکه منچ بازی می کرد یا با صدای بلند شاهنامه می خواند و یا دستانش را درامتداد صورتش

داستانی که میخواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثهای میشود که در یک بعد ازظهر گرم و

بود نبود زیر آسمان کبود، در زمان های دور که هنوز هیچ انسانی به روی زمین نبود، سلطان زمین پادشاهی فقیر بود که قلمرو او