داستان کوتاه «پنج بزغاله»

داستان کوتاه «پنج بزغاله»

بود نبود زیر آسمان کبود، پنج بزغاله بود. آنها با هم خواهر و برادر بودند و از مادر و پدر برای شان پنج میراث مانده

داستان کوتاه «واسکت بَرَگ»

داستان کوتاه «واسکت بَرَگ»

دشتِ باغ عطار همیشه گرگ داشت‌، همیشه دزد داشت‌، همیشه برف‌باد بود‌، و همیشه از زیر ریگ‌های آن جنازه پیدا می‌شد‌. صبح زود سخی‌ سیاه

داستان کوتاه «سایه»

داستان کوتاه «سایه»

خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

داستان کوتاه «نقطه؛ سرِ خط»

داستان کوتاه «نقطه؛ سرِ خط»

مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

داستان کوتاه «گهواره كاغذی»

داستان کوتاه «گهواره كاغذی»

زن روبه روی پنجره باز ایستاده بود. باران می‌بارید. نسیم ملایم بهاری قطرات تازه، سرد و سبز باران را بر گونه‌های آتش گرفته‌اش می‌بارید. زن

داستان کوتاه «بنای باد»

داستان کوتاه «بنای باد»

ما زیر صندلی نشسته بودیم. در پته بالا مادرم و در پته پایین من و خواهرم مریم و در پته دیگر شهناز و شاه ببو

داستان کوتاه «سوال حتمی»

داستان کوتاه «سوال حتمی»

تازه شیشه صبح درز کرده بود و شراب ناب و عنابی رنگی ازش زا میزد. موسی از خواب بیدار شد، مژه هایش را نیم بسته

داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»

داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباس‌هایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد