
داستان کوتاه «گناه کار اصلی کی است ؟؟!!!!!»
از پشت شیشه های اتاقم به بیرون خیره میشوم، چشمم به هر طرف که میلغزد، همه جا در تاریکی با سکوت عجیبی رخت بسته بود.

از پشت شیشه های اتاقم به بیرون خیره میشوم، چشمم به هر طرف که میلغزد، همه جا در تاریکی با سکوت عجیبی رخت بسته بود.

دوران سراسر عشق، عاطفه و محبت، کودکی من خیلی کوتاه بود، زیرا با اصابت یک راکت در خانۀ ما، همه رویاهای کودکانه ام ویران شدند

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک در آمد. نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشۀ پنجره اتاق به

چه خودخواهانه از کنارش گذشت! حتی نیمنگاهی با کنج چشمش هم نکرد. طوری وانمود کرد که اصلاً نمیشناسدش. آن قسم راه میرفت که در کره

زندگی از همینجا آغاز میشود. از میان همین تپهها، تپههای افتاده کنار هم. همین کابل خود ما، که در آن فعلاً زندگی میکنیم، در میان

بلی، روزی که بیشترین دروغ را گفتم. میدانید کدام روز بود؟ یک روز آفتابی ماه جدی زمستان اما سرد. چند روز قبلش کابل بارندگی و

چشمانش برق میزند در چشمانم. نه، این چشمان من است که برق میزند. خیره شده است. به چیزی. آن چیست؟ زلال، شفاف و نورانی. نورش

دخترک تازه خوابیده بود که زنگ دروازه به صدا درآمده بود. مادرش کنار تخت خوابش نشسته و قصه بزک چینی را برایش تعریف کرده بود.

– آبی خدا داد، او آبی خدا داد، کجایی؟ نمیدانم این مادر خدا داد کجا قبرش رامیکند. هر روز باید سروصدا راه بیاندازم تا پیدایش

جیغ میکشم و با ترس وحشتناکی از خواب میپرم. روی بسترم مینشینم، تازه متوجه میشوم زنم طرفم لُقلُق نگاه میکند. نوری خفیفی از پنجره اتاق

در آستانه دروازه ایستاده بود و پایکپایک میکرد. نمیفهمید کسی او را نگاه میکند. لباس تنگی به تن داشت که حتی برآمدهگیهای بدنش بهصورت واضح

کنار کلکین ایستاده بود و بیرون را نگاه را میکرد. چند تار موی سیاهش زده بود بیرون از زیر چادری بنفشش. موجموج افتاده بود روی