
داستان کوتاه «یاد برف، یاد باغچه»
شب خوش بهاری بود و مهندس جمشیدی از پشت پنجره به بیرون می نگریست. در سایه روشن آن شب تکه یی از شهر کابل پیش

شب خوش بهاری بود و مهندس جمشیدی از پشت پنجره به بیرون می نگریست. در سایه روشن آن شب تکه یی از شهر کابل پیش

دانههای برف از پشت شیشههای عرقزدۀ کلکین، زیبایی خاصی را به نمایش گذاشتهاند. دانههایی که گاه خورد میشوند و گاه کلان. از یک سو بَرندۀ

هشت ساله که بود، از سردرخت چهار مغز همسایه زیر غلتیده بود که نخست به پا و بعد به کله خورده بود. پس از همان

آن روز برایم با تمامی روزهای زندگی ام فرق میکرد. به یاد ندارم همچین حس درهم و عجیبی داشته باشم. به زمین و زمان فحش

مکار ما هر روز لاغر تر میشـد، همه هـمکاران ما هر روز لاغر تر می شـدند. کالا های همکار ما هر روز در جانش کلانتر

عصر یک روز گرم تابستان پیرمردی با خرش از یک جاده سنگلاخ میگذشت. بر پشت حیوان، یک زن جوان حامله نشسته بود و دو کودکش

صدای گوش نواز باران، فریده را به پای کلکین میکشاند. کلکین کوچک اتاقش را باز میکند تا بوی خوش باران آمیخته با بوی نم خاک،

هاجرو در پس پنجرۀ بالاخانه ایستاده بود و به حویلی همسایه دزدانه گردن می کشید. در خانه همسایه مردها و زن ها مثل حشرات جمع

بالاخره آسمان عقده خوده خالی کد. سمت جائو می بینم و میگم حالی کجا بریم؟ هموطور که می ره سمت پایین تپه ره نشان میده

آن شب شب تیره یی بود. باران تند میبارید قطرات با شدت می آمدند و تن زمین را آبله می زدند. پنج قطره کافی بود

دانشجوی سال دوم بودم و هنوز کسی نفهمیده بود که نمیشنوم. در واقع اگر سمعکم را استفاده کنم میشود کمشنوایی وگرنه گوش چپم کلا نمیشنود…

کمی آن طرفتر دراز کشیدم. پاهایم را مثل پاهای پدر روی هم ماندم. چشمم به انگشتهای کوتاه و ناخنهای گردش افتاد. انگار دورشان را چرکی