داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

‍ «یک. هنوز هم فقط یک ضربه، موهایش را از روی شانه جمع می‎کند و با کش نارنجی پشت سرش می‎بندد، حوصله ندارد چوتی شان

داستان کوتاه «سنگ قبر»

داستان کوتاه «سنگ قبر»

سنگ های قبر برخی ایستاده بودند و بعضی خوابیده. کوچک. بزرگ. سفید. سیاه. مرد سنگ قبر فروش میله آهنی را با چکش هه کرد به

داستان کوتاه «در آجری»

داستان کوتاه «در آجری»

1 دستگيره‌ی در آرام پايين می‌آيد و در باز مي‎شود. مردی بر آستانه‌ی در ايستاده، با چمدانی در دست. مرد، يكی دو قدم به جلو

داستان كوتاه «پامير جان»

داستان كوتاه «پامير جان»

همه گوش به در بودند. زيبا، سيما، بی‌بی، آپـه، ننـه و حتـی نسترن‌بای. مستانه قديفه‌اش را دور گلو پيچانده بود و درسـت روبه‌روی آن‌ها بر

داستان کوتاه «بازار»

داستان کوتاه «بازار»

داستان ‎نویس از کافۀ «باميان» برآمد و به طرف جادۀ «سپاهی گمنام» راه افتاد. قدم زده کتابچۀ يادداشتش را از جيب درآورد. در صفحۀ آخر

داستان کوتاه «مرغ آمین»

داستان کوتاه «مرغ آمین»

آیینه یی داشتم دستی؛ سال‌های سال میشد که با من بود. یادم می آید از همان روزهایی که بام خانه مان سوراخ شد و پاهای

داستان کوتاه «شراره»

داستان کوتاه «شراره»

«عیسی به ایشان گفت: اگر کور میبودید، گناهی نمیداشتید. اما چون میگویید، بینا هستیم، به همین دلیل هنوز در گناه هستید.» انجیل، یوحینا 9 و

داستان کوتاه «آیینه و خنجر»

داستان کوتاه «آیینه و خنجر»

آسیهء بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها

داستان کوتاه «یلدا»

داستان کوتاه «یلدا»

پایین را نگاه کردم. چراغ سر کوچۀ خانۀ یلدا مثل هرشب دیگر میسوخت، و در روشنی سرخ رنگش، سنگفرش سیاه، مرطوب و پر از ریزه