
داستان كوتاه «پامير جان»
همه گوش به در بودند. زيبا، سيما، بیبی، آپـه، ننـه و حتـی نسترنبای. مستانه قديفهاش را دور گلو پيچانده بود و درسـت روبهروی آنها بر

همه گوش به در بودند. زيبا، سيما، بیبی، آپـه، ننـه و حتـی نسترنبای. مستانه قديفهاش را دور گلو پيچانده بود و درسـت روبهروی آنها بر

بدون اینکه به من نگاه کنند، تیر[۱] شدند. دستهای مادرش را گرفته بود. خوشحال به نظر میرسید. لبخندی گوشۀ لبهایش بازی میکرد. از اینکه مادرش

داستان نویس از کافۀ «باميان» برآمد و به طرف جادۀ «سپاهی گمنام» راه افتاد. قدم زده کتابچۀ يادداشتش را از جيب درآورد. در صفحۀ آخر

جان به لب شدم، از این همه کار؛ آخر تا به کی؟ چقدر کار، چقدر جان کندن؟ پس چه وقت بازنشستگی؟ چه وقت استراحت؟ پروردگارا!

آیینه یی داشتم دستی؛ سالهای سال میشد که با من بود. یادم می آید از همان روزهایی که بام خانه مان سوراخ شد و پاهای

«عیسی به ایشان گفت: اگر کور میبودید، گناهی نمیداشتید. اما چون میگویید، بینا هستیم، به همین دلیل هنوز در گناه هستید.» انجیل، یوحینا 9 و

آسیهء بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها

پایین را نگاه کردم. چراغ سر کوچۀ خانۀ یلدا مثل هرشب دیگر میسوخت، و در روشنی سرخ رنگش، سنگفرش سیاه، مرطوب و پر از ریزه

کوچۀ تنگ و خاک آلود خرابات از تنهایی هو میزد و یگان چراغ سر کوچه، اینجا و آنجا با نور کمرنگی میدرخشید . پیش خانۀ