
داستان کوتاه «وقتی زیشان قاتل میشود»
باد میوزید و خاکهای نرم جاده در هوا پراکنده میچرخید هجوم خاك ها از میان شاخ و برگ درختان راه شان را به سمت چشمان

باد میوزید و خاکهای نرم جاده در هوا پراکنده میچرخید هجوم خاك ها از میان شاخ و برگ درختان راه شان را به سمت چشمان

درست ساعت 9 شب بود. مرد آرام آرام آمد و کنـار درخـت ایسـتاد. سـایه اش را زیر نوری که از بالای درخت می تابید، می

روبهروی آیینهای که زنگار در جایجای آن دست برده، نشستهام. دختری عبوس و غمگین، آمیخته با چشمهای درشت و سیاه همراه با چهرهای که آه

«هر بار که به این نقطه میرسیم، این نقطه عطف، جایی که شهرهای مختلف با یک جاده آهنی به هم متصل میشوند، باز به فکر

سوزش شدیدی سراپای وجودت را فرا گرفته. از درد به خود میپیچی، از اندوه، از رسوایی. مرگ را فرا میخوانی. مرگ دست رد به سینۀ

امشب باران صدای روشن تری دارد و میتوان فرود آمدن قطـره هـا را یکی یکی شمرد. نمیدانم چرا آن زخم های کهنه امشب پشتم را

صدا مهیب بود. هر گوشه پرتاب شدم. پخش شدم همه جا. ریخته شدم میان هیاهوی خیابانی پر رفت و آمد. به یکباره هوش از سرم

مسافر نگریست به ساعت دیواری کهنه بزرگی که در سوی عمودی ایستگاه، چسبیده بود به دیوار؛ ساعت گویی ژست اجرای حیاتی ترین نمایش زمان را

پرنده وحشی است. خود را به میله های قفس می کوبد. کف قفس از پرهای خورد و ریزه پر شده است. پرنده خستگی ناپذیر به

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گلی قرار دارد. بالای گلدان چند لاله

او مرد، همین دیروز مرد. با همه آرزو ها و امیدها، با همه هوس ها و مراد هایش از زندگی کناره گرفت. اکنون هم از

«شاه عصمتالله» همان کت و شلواری را در جانش کرده بود که دینهشب، پیش مهمانها پوشیده بود. با اینکه سرآستینهای کت شاریده بود و شلوار