
داستان کوتاه «ترن»
«هر بار که به این نقطه میرسیم، این نقطه عطف، جایی که شهرهای مختلف با یک جاده آهنی به هم متصل میشوند، باز به فکر

«هر بار که به این نقطه میرسیم، این نقطه عطف، جایی که شهرهای مختلف با یک جاده آهنی به هم متصل میشوند، باز به فکر

سوزش شدیدی سراپای وجودت را فرا گرفته. از درد به خود میپیچی، از اندوه، از رسوایی. مرگ را فرا میخوانی. مرگ دست رد به سینۀ

امشب باران صدای روشن تری دارد و میتوان فرود آمدن قطـره هـا را یکی یکی شمرد. نمیدانم چرا آن زخم های کهنه امشب پشتم را

صدا مهیب بود. هر گوشه پرتاب شدم. پخش شدم همه جا. ریخته شدم میان هیاهوی خیابانی پر رفت و آمد. به یکباره هوش از سرم

مسافر نگریست به ساعت دیواری کهنه بزرگی که در سوی عمودی ایستگاه، چسبیده بود به دیوار؛ ساعت گویی ژست اجرای حیاتی ترین نمایش زمان را

پرنده وحشی است. خود را به میله های قفس می کوبد. کف قفس از پرهای خورد و ریزه پر شده است. پرنده خستگی ناپذیر به

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گلی قرار دارد. بالای گلدان چند لاله

او مرد، همین دیروز مرد. با همه آرزو ها و امیدها، با همه هوس ها و مراد هایش از زندگی کناره گرفت. اکنون هم از

«شاه عصمتالله» همان کت و شلواری را در جانش کرده بود که دینهشب، پیش مهمانها پوشیده بود. با اینکه سرآستینهای کت شاریده بود و شلوار

قدیمترها که سفر مثل امروز آسان و سریع نبود، زیارت کربلا برای خیلیها آرزویی بزرگ و گاهی محال بود، مخصوصاً برای آنهایی که دستشان تنگتر

در تنهایی سربی رنگی شنا داشتم. چیزی بر سینه ام سنگینی میكرد. شاید زنده گی. زنده گی حجم سنگینش را روی سینه ام میفشرد. در

به چشمهایم نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت: «تا به حال سکسی داشتهای که در مغزت حک شده باشد؟» «نه» «اصلاً هیچ سکس داشتهای؟»