داستان کوتاه «ترن»

داستان کوتاه «ترن»

«هر بار که به این نقطه می‌رسیم، این نقطه عطف، جایی که شهرهای مختلف با یک جاده آهنی به هم متصل می‌شوند، باز به فکر

داستان کوتاه «کوله پشتی»

داستان کوتاه «کوله پشتی»

امشب باران صدای روشن تری دارد و میتوان فرود آمدن قطـره هـا را یکی یکی شمرد. نمیدانم چرا آن زخم های کهنه امشب پشتم را

داستان کوتاه مسافر نیمه شب

داستان کوتاه «مسافر نیمه شب»

مسافر نگریست به ساعت دیواری کهنه بزرگی که در سوی عمودی ایستگاه، چسبیده بود به دیوار؛ ساعت گویی ژست اجرای حیاتی ترین نمایش زمان را

داستان کوتاه «پرنده»

داستان کوتاه «پرنده»

پرنده وحشی است. خود را به میله های قفس می کوبد. کف قفس از پرهای خورد و ریزه پر شده است. پرنده خستگی ناپذیر به

داستان کوتاه «پنجره سبز»

داستان کوتاه «پنجره سبز»

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گلی قرار دارد. بالای گلدان چند لاله

داستان کوتاه «شکردخت»

داستان کوتاه «شکردخت»

«شاه عصمت‌الله» همان کت و شلواری را در جانش کرده بود که دینه‌شب، پیش مهمان‌ها پوشیده بود. با این‌که سرآستین‌های کت شاریده بود و شلوار

داستان کوتاه «یا الله و یا نصیب»

داستان کوتاه «یا الله و یا نصیب»

قدیم‌ترها که سفر مثل امروز آسان و سریع نبود، زیارت کربلا برای خیلی‌ها آرزویی بزرگ و گاهی محال بود، مخصوصاً برای آن‌هایی که دست‌شان تنگ‌تر

داستان کوتاه «سک‌هنگ من»

داستان کوتاه «سک‌هنگ من»

به چشم‌هایم نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت: «تا به حال سکسی داشته‌ای که در مغزت حک شده باشد؟» «نه» «اصلاً هیچ سکس داشته‌ای؟»