
داستان کوتاه «نفر اول»
آن روز تمام ماشین های تو خیابان تند میرفتند. خیابان ها بیداد میکردنـد. سوار هر اتوبوسی که میشدی، سمت خانم ها پر بـود. حتـی بعضـی

آن روز تمام ماشین های تو خیابان تند میرفتند. خیابان ها بیداد میکردنـد. سوار هر اتوبوسی که میشدی، سمت خانم ها پر بـود. حتـی بعضـی

نمی دانم این یک سبک کشتن حساب می شود یا مردن طبیعی؟ چون هر دو طرف قبولش می کنند زیاد فرقی هم نمی کند. توی

حتی فکر کردن به آن اتفاق با گذشت این همه سال هنوز صورتم را داغ میکند و در بدنم لرزشی کوتاه به وجود می آورد.

یادم نیست. یادش آمد که هر روز و هر شب فقط یک نفر زیر پتو بود. زمان چه زود گذشت، بی توجه به من و

پنجره را که بـاز کـردم، دیـدم دختـرك همینطـور میچرخیـد و دستانش را این طرف و آن طرف میچرخاند و زمزمه میکرد، گاه گاهی هم به

در باز میشود و با باز شدن در صدایی می آید: جرینگ جرینگ. آویـزی اسـت که به سقف دوخته شده. زن به آویز خیره میشود

اخم هایش توی هم است. دستش را روی شکمش فشار میدهد و نزدیک میشود. بند تفنگش را روی شانه چپش انداخته است. می ایستد، کف

او باور های عجیبی داشت. گاهی میگفت : “من بی ارزشم.” میگفتمش : ” نی دوست، چنین نیست.” میگفت : ” نی، همینطور است.” دیروز

«هو هو ههو دیگر نمتانم نفس بکشم تو برو مره الا بده، برو.» دستش را از میان انگشتان زمخت و پر قدرت سخی جـدا مـی

باد میوزید و خاکهای نرم جاده در هوا پراکنده میچرخید هجوم خاك ها از میان شاخ و برگ درختان راه شان را به سمت چشمان

درست ساعت 9 شب بود. مرد آرام آرام آمد و کنـار درخـت ایسـتاد. سـایه اش را زیر نوری که از بالای درخت می تابید، می

روبهروی آیینهای که زنگار در جایجای آن دست برده، نشستهام. دختری عبوس و غمگین، آمیخته با چشمهای درشت و سیاه همراه با چهرهای که آه