داستان کوتاه «چهار خانه»

داستان کوتاه «چهار خانه»

اتاق آنها به چهار خانه شخصی تبدیل میشد و هـرکس یـک گوشـه را اشـغال میکرد. هر دختری یک طرف را میگرفت؛ و کنار پنجـره جـای

داستان کوتاه «گیلاس»

داستان کوتاه «گیلاس»

«آی گیلاس دارم، گیلاسای تازه دارم، خونه دار و بچه دار… .» کریم از مغازه سرك کشید و گیلاس‌های تازه را روی گاری دید. با

داستان کوتاه «نفر اول»

داستان کوتاه «نفر اول»

آن روز تمام ماشین های تو خیابان تند میرفتند. خیابان ها بیداد میکردنـد. سوار هر اتوبوسی که میشدی، سمت خانم ها پر بـود. حتـی بعضـی

داستان کوتاه «غفلت»

داستان کوتاه «غفلت»

یادم نیست. یادش آمد که هر روز و هر شب فقط یک نفر زیر پتو بود. زمان چه زود گذشت، بی توجه به من و

داستان کوتاه «بیراهه»

داستان کوتاه «بیراهه»

پنجره را که بـاز کـردم، دیـدم دختـرك همینطـور میچرخیـد و دستانش را این طرف و آن طرف می‌چرخاند و زمزمه میکرد، گاه گاهی هم به

داستان کوتاه «آویز»

داستان کوتاه «آویز»

در باز میشود و با باز شدن در صدایی می آید: جرینگ جرینگ. آویـزی اسـت که به سقف دوخته شده. زن به آویز خیره میشود

داستان کوتاه «نیاد»

داستان کوتاه «نیاد»

«هو هو ههو دیگر نمتانم نفس بکشم تو برو مره الا بده، برو.» دستش را از میان انگشتان زمخت و پر قدرت سخی جـدا مـی