
داستان کوتاه «غذای مورد علاقه من»
من یک جایی آن بالا ایستاده بودم، خیلی عجیب بود، چطوری از ایـن بالا سر در آورده بودم، نمیدانستم! درست زیر سقف بودم، نـه میتوانسـتم

من یک جایی آن بالا ایستاده بودم، خیلی عجیب بود، چطوری از ایـن بالا سر در آورده بودم، نمیدانستم! درست زیر سقف بودم، نـه میتوانسـتم

در این خانۀ بزرگ که هـر روز قسـمتی از وجـودم را تنـاول میکند، تریاك تنها مونسم شده است. دوایی که بعد از آن شـب مرا

ابراهیم به درختانی که تا پای کوه ها امتداد داشتند و خورشید را بلعیده بود خیره شده بود. عرق از سر بی مویش بر روی

باد برگ های خشک حیاط زندان را به رقص درآورده بود، خورشید نـارنجی تـر از همیشـه غـروب مـی کـرد و آخرین پرتوهایش از پنجره ی

یکی صبح ها در می زند… می دانستم مدتی است، یکی هر روز صبح جلـو در مجتمـع سـبز مـی شـود. نمی شـناختمش. ولی یک بار

“اولین روز که مادرت منو توی دستات گذاشـت، یادتـه؟ یخ زده و خـیس بودم، فریب خورده از مه و قطره های بارون، زخمی چنگال هـا

زن دوباره کلید پلی را فشرد و صدای مرد سکوت سحرگاه خانه را شکست، صـدای مرد از برف سنگینی که جاده هـا را بسـته بـود،

_ لعنت بهت که باعث شدی پام به این جور جاها باز بشه، به زمین گرم بخوره، الهـی زمین گیر بشی، که آبرو برام نذاشتی،

1 به سختی و با لرزش جزئی در دست، آخرین ته مانده های مشروب را در لیوان میریزد و با صدایی که به وضوح شنیده

این چه زندگی است که ما داریم؟من تو را می بینم اما تو اصلا مرا نمی بینـی. البتـه مـن از جانب خودم حرف میزنم. گاهی

اتاق آنها به چهار خانه شخصی تبدیل میشد و هـرکس یـک گوشـه را اشـغال میکرد. هر دختری یک طرف را میگرفت؛ و کنار پنجـره جـای

«آی گیلاس دارم، گیلاسای تازه دارم، خونه دار و بچه دار… .» کریم از مغازه سرك کشید و گیلاسهای تازه را روی گاری دید. با