
داستان کوتاه «کادر مشکی»
زن که گریه هایش تمامی نداشت، دستمال دیگری از درون جعبه برداشت. اشک هایش را پاک کرد. مرد از کنار زن که روی تخت نشسته

زن که گریه هایش تمامی نداشت، دستمال دیگری از درون جعبه برداشت. اشک هایش را پاک کرد. مرد از کنار زن که روی تخت نشسته

از آن روز سالها میگذرد. اما، یاد آن روزها، شعله ی کوچکی را در من زنده نگاه داشته تا گرمابخش وجودم باشد. دیگر حتی تغییر

مینا پشتش به بقیه بود، دلش می خواست یک اسمی داشته باشـد، مثل باقی اسم های مستعار کارگاه یکی از بچه ها که هیکل درشت

پدر عزیز و مهربانم! شکوفه ها خواهند شکفت و نهال ها به زودی قد خواهند کشید. برف ها قطره قطره آب می شوند و دیگر

من یک جایی آن بالا ایستاده بودم، خیلی عجیب بود، چطوری از ایـن بالا سر در آورده بودم، نمیدانستم! درست زیر سقف بودم، نـه میتوانسـتم

در این خانۀ بزرگ که هـر روز قسـمتی از وجـودم را تنـاول میکند، تریاك تنها مونسم شده است. دوایی که بعد از آن شـب مرا

ابراهیم به درختانی که تا پای کوه ها امتداد داشتند و خورشید را بلعیده بود خیره شده بود. عرق از سر بی مویش بر روی

باد برگ های خشک حیاط زندان را به رقص درآورده بود، خورشید نـارنجی تـر از همیشـه غـروب مـی کـرد و آخرین پرتوهایش از پنجره ی

یکی صبح ها در می زند… می دانستم مدتی است، یکی هر روز صبح جلـو در مجتمـع سـبز مـی شـود. نمی شـناختمش. ولی یک بار

“اولین روز که مادرت منو توی دستات گذاشـت، یادتـه؟ یخ زده و خـیس بودم، فریب خورده از مه و قطره های بارون، زخمی چنگال هـا

زن دوباره کلید پلی را فشرد و صدای مرد سکوت سحرگاه خانه را شکست، صـدای مرد از برف سنگینی که جاده هـا را بسـته بـود،

_ لعنت بهت که باعث شدی پام به این جور جاها باز بشه، به زمین گرم بخوره، الهـی زمین گیر بشی، که آبرو برام نذاشتی،