
داستان کوتاه «مرداره قول اس»
برف می بارید و شیر دانه هایش را از پشت شیشه یگان یگان می شمرد یک، دو، سه، چهار، پنج… اما نداف آسمان با چنان

برف می بارید و شیر دانه هایش را از پشت شیشه یگان یگان می شمرد یک، دو، سه، چهار، پنج… اما نداف آسمان با چنان

«نبی» از بیخ بته بود، هیچکس و کویش را نمی شناخت. حتی خودش. مثل سمارق که بهاران آب جویکی میروند او هم غفلتاً در آن

آورده اند که سلطان سکندر کابلی ملقب به صاحبقران! دو شاخ داشت. شاخهایی بران، براق و تابیده به عقب، که جز ملکه و وزیر دست

کوره راهی که از خانه ما به گور مادرم میرسد از لابه لای درخت های تناور یک جنگل انبوه میگذرد. هرگاه که قناریها، فاخته ها

فقط دوسال و چند روز می شد که ببو ـ مادر واسع ـ شوهرش را از دست داده بود. هیچ گمان نمی رفت که او

هوا گرگ و میش بود. چند تا خروس و ماکیان سیاه و سفید در یک صف روی زینه خوابیده بودند و گربه سیاهی ملال آور

نمیدانم عشق مرض بی درمان است یا بی عشقی، و غلام رسول هر دو را از سر گذراند. وقتی كه عاشق نبود در تب بی

سال بسیار سختی فرارسیده بود. قحط غله، قحط چوب و ذغال، قحط میوه و دانه، قحط تیل و تنباکو، قحط نان و آب، قحط عقل

«ادی» که جوان بود همدم و همداستان و محرم راز بی بی بود. آن وقتها هیچکس جرأت نمیکرد روبرو و چشم به چشم بی بی

چكش هاى سنگین آهنگران همواره بر سر آهن هاى ناگداخته فرود مى آمد و با هر ضربتى جرقه هاى بر میخاست و ناپخته یى پخته

چارقد سبز گلدار را بر سر کرد و بافتهی گیسها را جلوی سینه انداخت. خم شد و دستهیجارو را گرفت. تندتند روی گلیم را که

بوی بولانیهای تازه تمام کوچـه را در خـود بلعیـده بـود و مـرا مستتر از مستانِ می میساخت. همیشه در برابر این عطر و بو کـم