داستان کوتاه «از بیخ بته»

داستان کوتاه «از بیخ بته»

«نبی» از بیخ بته بود، هیچکس و کویش را نمی شناخت. حتی خودش. مثل سمارق که بهاران آب جویکی میروند او هم غفلتاً در آن

داستان کوتاه «عروسی»

داستان کوتاه «عروسی»

هوا گرگ و میش بود. چند تا خروس و ماکیان سیاه و سفید در یک صف روی زینه خوابیده بودند و گربه سیاهی ملال آور

داستان کوتاه «قحط سالی»

داستان کوتاه «قحط سالی»

سال بسیار سختی فرارسیده بود. قحط غله، قحط چوب و ذغال، قحط میوه و دانه، قحط تیل و تنباکو، قحط نان و آب، قحط عقل

داستان کوتاه «تنهایی»

داستان کوتاه «تنهایی»

«ادی» که جوان بود همدم و همداستان و محرم راز بی بی بود. آن وقتها هیچکس جرأت نمیکرد روبرو و چشم به چشم بی بی

داستان کوتاه «بوی بولانی»

داستان کوتاه «بوی بولانی»

بوی بولانی‌های تازه تمام کوچـه را در خـود بلعیـده بـود و مـرا مستتر از مستانِ می میساخت. همیشه در برابر این عطر و بو کـم