
داستان کوتاه «لاله سیاه»
بود نبود زیر آسمان کبود دختری بود به نام لالۀ سیاه. هیچکس نمی دانست لاله سیاه از کجا آمده است. می گفتند در شبی روشن

بود نبود زیر آسمان کبود دختری بود به نام لالۀ سیاه. هیچکس نمی دانست لاله سیاه از کجا آمده است. می گفتند در شبی روشن

بود نبود زیر آسمان کبود، پنج بزغاله بود. آنها با هم خواهر و برادر بودند و از مادر و پدر برای شان پنج میراث مانده

دشتِ باغ عطار همیشه گرگ داشت، همیشه دزد داشت، همیشه برفباد بود، و همیشه از زیر ریگهای آن جنازه پیدا میشد. صبح زود سخی سیاه

دشت سبز با سرعت از برابر دیدگانم رد می شود. تپه ها یکی پس از دیگری پشت سرنهاده می شود. شمال گرمی می وزد و

زنگ متواتر تیلفون مچون پیکان در گوش داکتر بیماری های روانی غلام علی می خلید و به شدت اذیتش می کرد اما به حدی خسته

نادیده به آن سیمای درخشان و نام آور ادبی اقتدا کرده بودم و او را از صدق دل مربی و مرادم میدانستم. از دیرگاه داستانهای

خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

ملاخان مثل پدر خود آدم میانه قد گوشتالود و تیره رنگ بود موهای سرش را از ته میتراشید اما ریش انبوهش را تیغ نمیزد. گفتی

مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

زن روبه روی پنجره باز ایستاده بود. باران میبارید. نسیم ملایم بهاری قطرات تازه، سرد و سبز باران را بر گونههای آتش گرفتهاش میبارید. زن

ما زیر صندلی نشسته بودیم. در پته بالا مادرم و در پته پایین من و خواهرم مریم و در پته دیگر شهناز و شاه ببو

تازه شیشه صبح درز کرده بود و شراب ناب و عنابی رنگی ازش زا میزد. موسی از خواب بیدار شد، مژه هایش را نیم بسته