
داستان کوتاه «تابوت»
هرموقع که مهمان زیاد داریم یک کاری میشه، هرموقع که این دیگ کلان را می آورند گوشه حویلی می گذارند من می فهمم که یک

هرموقع که مهمان زیاد داریم یک کاری میشه، هرموقع که این دیگ کلان را می آورند گوشه حویلی می گذارند من می فهمم که یک

سحرها با جوان های توبره بدست وسط فلکه منچ بازی می کرد یا با صدای بلند شاهنامه می خواند و یا دستانش را درامتداد صورتش

داستانی که میخواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثهای میشود که در یک بعد ازظهر گرم و

بود نبود زیر آسمان کبود، در زمان های دور که هنوز هیچ انسانی به روی زمین نبود، سلطان زمین پادشاهی فقیر بود که قلمرو او

بود نبود زیر آسمان کبود دختری بود به نام لالۀ سیاه. هیچکس نمی دانست لاله سیاه از کجا آمده است. می گفتند در شبی روشن

بود نبود زیر آسمان کبود، پنج بزغاله بود. آنها با هم خواهر و برادر بودند و از مادر و پدر برای شان پنج میراث مانده

دشتِ باغ عطار همیشه گرگ داشت، همیشه دزد داشت، همیشه برفباد بود، و همیشه از زیر ریگهای آن جنازه پیدا میشد. صبح زود سخی سیاه

دشت سبز با سرعت از برابر دیدگانم رد می شود. تپه ها یکی پس از دیگری پشت سرنهاده می شود. شمال گرمی می وزد و

زنگ متواتر تیلفون مچون پیکان در گوش داکتر بیماری های روانی غلام علی می خلید و به شدت اذیتش می کرد اما به حدی خسته

نادیده به آن سیمای درخشان و نام آور ادبی اقتدا کرده بودم و او را از صدق دل مربی و مرادم میدانستم. از دیرگاه داستانهای

خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

ملاخان مثل پدر خود آدم میانه قد گوشتالود و تیره رنگ بود موهای سرش را از ته میتراشید اما ریش انبوهش را تیغ نمیزد. گفتی