نورافکن های سالن تئاتر روشن شدند و صدای تشویقهای پیاپی تماشاچی ها بلند شد. شقایق با ذوق و شوق وصف ناشدنی، تشویق می کرد و نگاهش را به آیدا و رکسانا که کمی آن طرف تر، کنار تینا نشسته بودند، برگرداند. رکسانا با بی حوصلگی و تمسخر، هنر پیشه های روی سن را ورانداز می کرد و آیدا آینه ی جیبی کوچک و قلبی شکلش را جلوی صورتش گرفته بود و موهای بیرون مانده از روسری اش را مرتب میکرد. شقایق با لحن شکایت آمیزی از تینا پرسید:
– چیه؟ چرا این دو تا دیوونه دست نمی زنن؟!
– نمی دونم، انگاری حالشون گرفته است، خوششون نیومده!!
– واه…. چه بی ذوق! به جهنم که خوششون نیومده! من قراره فردا بازم بیام. این دفعه که بیام، میشه بار سوم، این بار با نازی جون میام.
صدای تشویق ها گم شد و بعضی از تماشاگران به طرف درهای خروجی سالن و بعضی هم به سراغ بازیگران رفتند. شقایق و تینا از رکسانا و آیدا که به طرف در می رفتند، جدا شدند و به سمت سِن دویدند.
هنر پیشه های جوان، هر کدام در بین طرفداران پیر و جوانشان محاصره شده بودند، حرف میزدند و امضا میکردند. شقایق کاغذ سفیدی از کیفش درآورد، دستش را با فشار از لابه لای جمعیت جلو برد و صدا زد: «آقای محمدی! آقای محمدی!» محمدی بی توجه به او، صحبت هایش را با پیرمرد رو به رویی اش ادامه داد.
شقایق دستش را پس کشید و بعد از کمی جابه جایی، جمعیت دیگری را شکافت و کاغذ را به طرف دیگری برد:
– آقای کریمی! اسمم شقایقه، میشه به امضا بدین؟!
کریمی، کاغذ را امضا کرد و نوشت: «شقایق خانم موفق باشید.» تینا کاغذ شقایق را خواند و هر دو باهم به سمت دیگر سِن رفتند:
– اَه اَه! چقده بدم میاد از این آدمای لوس و از خود راضی! دیدی چه جور خودشو برات گرفت؟! ادای آدمای سربه زیر رو در میاره، انگار نه انگار که تو آدمی، اصلاً یه بار، بهت نگاه نکرد. ببین چه جوری هم امضا داده: «شقایق خانوم»، بدبخت بی ذوق!
لب های شقایق آویزان شد و با حال دمق جواب داد: «خوب بعضیا این جوری اند.»
کاغذ شقایق به دست سومین مرد رسید: «اسمم شقایقه.»
هنر پیشه با خنده جواب داد: «همونی که وسط نمایش یهو جوگیر میشه و کف می زنه؟!»
صورت شقایق سرخ شد و لبخند زد: «ضایع نکنین دیگه!»
مرد روی کاغذ امضا زد و تاریخ را نوشت: «۹۲/۸/۲۹»
شقایق تبسم کرد: «بازم تاریخ رو اشتباه نوشتین! برج هفت، نه هشت.»
هنر پیشه خندید و هشت را به هفت عوض کرد: «اینم حرف شما.»
موقع بیرون رفتن از سالن، شقایق ذوق زده بود و کاغذش را جلوی چشم تینا تکان میداد: «ناصر خیلی مهربون تر از مصطفاست، دیدی چه جور تحویلم گرفت؟!»
تینا گردنش را به نشانه ی تأیید کج کرد: «بده ببینم برات چی نوشته؟»
«دفعه ی قبل که امضا داده بود، نوشته بود: “شقایق خانوم!” این دفعه نوشته “شقایق گل همیشه عاشق”»
