
داستان کوتاه «غزنی والا»
“غور، غورغور… ديت ديت، ديت…« – غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رفت. نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد: –

“غور، غورغور… ديت ديت، ديت…« – غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رفت. نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد: –

ناصر عصبانی بود. کنج لبش میپرید کسی در مسجد طعنه اش داده بود. زنچو اش گفته بود. همانطوری که کف پایش را با ناخن میخاراند

تقلّا میکنی تا از روی تخت پایین آمده به روی زمین ایستاد شوی، قدمهایت را کفِ اتاق بگذاری. نامت را به دستبندِ دارای کُد _که

کارد بر گلو کشیده گشت. رگ ها به یکباره گی بریده شد و خون فواره زد. آدینه با وحشت از پس پنجره کنار رفت. داغ

مادرم می گفت: «نزدیک درختهای سنجد نروی که مار دارد!» او تقریباً هر روز این گفته اش را تکرار می کرد. در نتیجه، مار و

تا میتوانم گامهایم را بلند برمیدارم و آبرومندانه میگریزم. سر پیچ خیابان احساس میکنم جوانکی در تعقیبم است. اگر فقط یکی دو ماه دیگر متصل

هوا مِهآلود بود. ابرهای تیره و تارِ ماهِ دلو، آسمان کابل را پوشانده بود. صدای بلندگوها در خم و پیچ کوچه میرقصیدند. کفش کهنه، نان

اگر شهردار شهری مثل مزارشریف بودم، هیچ مشکل نبود. چارهاش یک تماس تیلیفونی بود. بعد همان روز، با حضور چند مدیر شهرداری و چند مسئول

زراَفشان آنی نبود که عبدالحسین دل به او باخته باشد. از همین خاطر بایسیکل چیناییاش را که همان هفتهی اول ازدواجش بردند، سخت در اندیشه

وارد قرارگاه که شد، از اثر سرمایی که دیگر به استخوان هایش نفوذ کرده بود، دست و پایش را به خوبی حس نمیکرد. اما این

نگاه پاورچین پاورچین از لای میله های فلزی پنجره به بیرون خزیده بود. روی سبزه هایی که هنوز رطوبتشان خشک نشده بود دستی کشیده بود.

_الو… الو… _بله… _چرا گوشی ته جواب نمی دی؟ امروز یگان صد دفعه که برایت زنـگ زدم، جیگركم کردی! _ولا نفهمیدم، گوشی درون دستکولم بود،