مغز مغزم پر است از آتش روز و شب داغ داغ می گردم
در اجاق غم تو می سوزم گرد آن چلچراغ می گردم
این داغ، داغ تازه نسل هزاره نیست
این اولین جنازه نسل هزاره نیست
نمی گنجد میان خانه عطرمست شب بو ها
رود از سرسرِ دیوار بیرون پشت گل رو ها
باران مهر و رحمت بارید در دیارم
كوچید یك غروب خاموش از كنارم
با زخمهای تازه که در کنجِ سینه داشت
در دستهای خالی خود مرهمی نداشت
تلخ لب، سیاه مو، سیاه گونه، سیاه پیراهن
زیبایم چنین است...!
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
جوان شد، تازه شد، رنگِ دگر شد
تو كه رفتی
زنی از طبقه ی چهارم به پایین افتاد...
خورده پیوند با تو این دل و جان، رگ و هم ریشهها و نام و نشان
نسب ما به چشمهها برسد، به گل سرخ و لاله و ریحان
بعد از تو کار من شده دعوا تمام روز
با کس نه، با خودم، خودِ تنها تمام روز
از دیهه هایِ دور... از کلبههایِ تنگ
از کوچههایِ روی به بازارهایِ فقر...
شتاب کن که صدای عبور شعلهور است
طنین کوه به کوه غرور شعلهور است