از پنجره میدید که چاهی است به راهم
لبخند به لب داشت که راهی است به چاهم
بیگریه و سوز و ساز محزون خفته
چون عاشقِ یار مرده در خون خفته
فرو مرده چراغ آسمانه
بر افتاده شکوه آشیانه
دور و بر دل، جای به یک مرد نداری؟
جایی که نویسد دو سه تا فرد نداری؟
چه زود ریخت پر و بالم؛ ای بهار جوانی!
فسرد و یخ زد و خشکید شاخسار جوانی
ز بسکه رانده شد از جام لب ترانه من
شکست زمزمه در روح شاعرانه من
زندگی اشک شد از شیمهی جانم سر کرد
عشق پیدا شد و غم از دو جهانم سر کرد
یار اگر یاری کند، دلدار دلداری کند
بخت نافرجام ما، با ما وفاداری کند
کاج را امشب به جرم سربلندی ميکُشند
محشری از خون ناحق باز بر پا ميکنند
از ابتدای محرّم ندیده جز خوبی
هرآنچه دیده در این غم ندیده جز خوبی
انتظار از من به تنگ آمد سفر آغاز شد
در همه دیوار ها آواز در آغاز شد
نفس گرفتی اگر، ترس همنشین تو بود
که در چهار طرف مرگ در کمین تو بود