از خانه میکشم به خیابان شریف را
تا تر کند ترانه باران شریف را
بلخ با چهرهی اساطیری غرق اندوه کرده دنیا را
زخمها جلوهی دگر دادهست سرزمین همیشه تنها را
پس از تا سوختن گرما و گرما
چو سکری سرد میپیچید در ما
پذیرا شو! مرا ای عشق انسانی پذیرا شو
مرا با بوسه های گرم و طولانی پذیرا شو
عبور می کند از کوچه های وحشتناک
حدود نیمه ی شب بوی خسته ی تریاک
گفتم ز چه رو بسان نی نالانی
ای اشتر مست شعر من جولانی
عاشق نباشی حس باران را نمیفهمی
فرق قفس با یک خیابان را نمیفهمی
شام، تشویش که ایوای اگر شاعر شد!؟
چشمش افتاد به آینه، سحر، شاعر شد
دریاها دهان باز کرده اند برای فرزندانت
درخت ها سیم خاردار روییده اند
نوروز از راه آمده بر تن گلسرخ
همراه با آلاله و سوسن گلسرخ
چون یخ همیشه در دل گرماستی وطن
بدون شک که دوزخ دنیاستی وطن