ای همه صبح روشنم، عمر مرا تو کاستی
نیست نشان زِ مهرِ تو، جان پدر کجاستی؟
عاشق شده ام! هوای من بارانیست
دریاچه اندیشه من توفانیست
شمارۀ کوپن تازه یک صد و پنج است
و سهم هر سه نفر یک حلب غم و رنج است
اسیر خنجرم این آهن نمک نشناس
که پاره میکند این دامن نمک نشناس
می خواهم آوازی بخوانم تلخ، اندوه جان را کاهش تن را
از سال هایی که گرفت از من چشمی به رویت باز کردن را
در را که محکم بر رویت می بندی
من در به در می شوم...
عجب آرامشی می آورد یاد تو، جانم یار
الهی پُر شود از عطرتو هرکوچه و بازار
سرهای تا پا خمشده از تاج میگویند
از کفر صله میبَرَند و باج میگویند
یادم هنوز است
آن شب که فطرتم دست اش کشیده بود...
به شهر گام زنم با خود که شهر شهرهٔ من باشد
که گاه از من ویران است وَ گاه باغ و چمن باشد
مهمان یادهای تویم در دوام شب
بسیار همزبان تویم من به کام شب
میخواستم غزل بسرایم؛ نمیشود
وز کنج اعتکاف برآیم؛ نمیشود