دم مگیرید که امشب نفس تازه ی ماست
در ببندید، بلا در پس دروازه ی ماست
تقصیر من نبود
پاییز که از شاخه افتاد پرت شدم توی حیاطی جنگ زده...
عطر پاشیده شد خراسان را، شهر در انتظار خورشید است
نام شمس الشموس می آید، لحظه ی استتار خورشید است
در قلبم... در قلبم... آتش هزاران تنور زبانه می زند
نفس که میکشم... دود غلیظ در آسمان هفتم رنگ خون میگیرد
چه میشد در میان چشمهایم خانه میکردی
و یا در سایه دیوار من کاشانه میکردی
مردان برنو خفته در خونند ای بانوی چادر نشین کوه
همچون تنور شعله ور - هر شب - برمیکشند از آستین کوه
منی که بیست خزان آفتاب را دیدم
منی که بیست زمستان عذاب را دیدم
دوست دارم هر کجا افتد گذارت، بگذرم
کوچهها را یک به یک در انتظارت بگذرم
این حس غریبی است كه شبها تو را
بیشتر احساس میكنم
پرده ها را بكش و نقش مرا رنگ بزن
جام را سر بكش و موی مرا چنگ بزن
واژه گانم جسم و جان پارسی ست
لهجه ام روح و روان پارسی ست
صدای هِقهِق از خونگریههای رود میآید
هنوز از سینهی بتهای بودا دود میآید