در این شبها که ماهم در محاق است
دلم صد پاره از درد فراق است
گل کرد بسی غنچه به لبهای خداوند
در کارگه خود چو به رویت نظر افکند
کجاستی، بار دگر، جان پدر کجاستی
باز پر اضطراب تر، جان پدر کجاستی
هرچند کفن و دفن شود دودمان ما
گل میکند جوانهی دیگر ز جان ما
دوباره آمدهام بیقرار لبخندت
که یک سبد گل سیب است بار لبخندت
چشمان میمست تو باج از خَرمنِ خورشید میگیرند
این بیمُرُوتهای غارتپیشه سیب از بید میگیرند
این درد را کجا برم ای خیل دردمند!
درد جوانهای که نرویید و شد سپند
خدایا! تازه کن مثل بهارت حال عالم را
بزن بر خستگیها، جانِ جان! باران نم نم را
دلم خُو کرده با آشفتگیها مثل گیسویت
ندارد میلِ گردش جز به خَلوتگاهِ ابرویت
پشت سر به جا مانده خانه خانه تنهایی
در طنین دلهامان كوچه كوچه لالایی
امشب بیا که جانب صحرا سفر کنیم
با سوز اشک قافله ها را خبر کنیم
و مکث کرد زمین آخرین شب پاییز
خدا کشید ترا در شبی خیال انگیز