بر روی تاقم چند پاکت قرص تسکین است
غلتیدهام روی اتاق و پرده پایین است
یافت از نام بلندش باز مضمون ذوالفقار
گشت تا در پنجهی عباس، افسون ذوالفقار
خبر آورده نسیمی، خبر اییار بیا
عطر پاشیده خبر بر در و دیوار بیا
در پهنۀ آسمان من نور نبود
ار چند که از مهر، دلم دور نبود
با آنکه به دنبالِ لبی خندهام امروز
دندانِ طمع از لب تو کندهام امروز
زخمی شکفته، حنجرهای شعلهور شدهست
داغ قدیمی من از آن تازهتر شدهست
با دل خونین قلم از کربلا تا یاد کرد
واژه ها را روی کاغذ از لبش فریاد کرد
صد ساعت است صورت من درد میکند
خون در رگان غیرت من درد میکند
همسایهها!
ما از نگاههای مکررتان بر ریخت مهاجرمان میشرمیدیم...
ما میمیریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند...
خستهتر از همیشه به راه افتاد
در چهرهاش، شعاع غصه نمایان بود
خيابان، ظهر خلوت بود و او پر موج و توفانی
قدم میزد خودش را غرق در افکار طولانی