زنم من ماجرای تلخ و دلگیری
به هر زشت و بد و هر طعنه درگیری
دل من، چند متری، پیشتر از ابتدا برگشت
در آنسوها رها ماند و رها گشت و رها برگشت
ای کاش آغوش و شراب و آب و نان باشد!
دنیا برایت بهتر از افغانستان باشد
دختر وطن نداشت ولی آرزو که داشت
گلبرگهای تازه و خوش رنگ و رو که داشت
بر لب دریا، لب دریادلان خشکیده است
از عطش دل ها کباب است و زبان خشکیده است
میدود در پهنۀ هامون هیولایی
آهنین چنگ، آهنین تن، را برین پایی
به كوچه نگاه می كنم
به راهی كه تو از آن میآیی... می آیی... می آیی...
به خط کوفی خوانا، نوشته تا آمد
به استخاره نشست، "اِرجِعی اِلی" آمد
هرچند وضع جملهجهان زار و درهم است
کابل سیاهبختترین شهر عالم است
تو میروی و غمات عاشقانه میماند
کنارم این دل پر از بهانه میماند
چشمی اگر به سيب و به حوا نداشتم
آدم نبودم و غم دنيا نداشتم
چه نیاورده است بر سر من
پرچم سرنگون کشور من