آن که شمشیر ستم بر سرما آخته است
خود گمان کرده که برده ست؛ ولی باخته است
نه تو دیوانه چنانی كه حكیمانه بیایی
نه هوشیار چنینی كه چو دیوانه بیایی
من از این زندگی در کوچه ی تکرار می ترسم
و هم از ناله ها و گریه ی هر بار می ترسم
به قرن دود، به قرن ربات، بمب، آهن
به بحث من که پر از ناله های یک زن بود
سرا پایت پر از غمها، مگر لبخند؛ یعنی چه؟
دلت آزرده از دنیا، مگر پیوند؛ یعنی چه؟
چشمانت از غزل شده سرشار عشق من
آغاز شد ترانهی دیدار عشق من
وقتی می خندی
هوا سرد می شود...
مهربانی میکنی نامهربانی میکنی...
هر چه میخواهی بکن که میتوانی میکنی
اینها تویی؛ صحرا و سنگ و کوه و رودی نیست
زیباییات را ـ هر چه میبینم ـ حدودی نیست
شب همان شب که سفر مبدا دوران میگشت
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد
ای کاش آشنای تو باشم تمام عمر
همسایه صدای تو باشم تمام عمر
من در این کوره به جایی نرسیدم دیدم
آه دیوانهگی! ای کاش نمیفهمیدم