اگر چه خسته ترین مرد موسپید شوم
مرا اجازه نده از تو نا امید شوم!
برای من که غمم در قواره ی یک زن
نشسته عشق بدوزد دوباره پیراهن
پیراهنی از جنس ماهی بر تنت می دوخت
گاهی گرفته ماه را بر دامنت می دوخت
این منم، این نقش فریاد خموش
چشم بر راه پریشان خواب ها
نه شرم است و نه محتاج بهانه
شکست دل در این آیینهخانه
برخیز خیزابهی خزیده در آغوش آبها؟
مستی بِآفرین و دلِ صخرهها شکاف...
یک حرف نخواندیم در این کهنهخبرها
جز قصهی تکرار اگرها و مگرها
آنکه سنجیده دل تنگ حرم را با تو
به سرانجام رساندست کرم را با تو
روی تو از نسیم سحر دلنوازتر
گیسوی توست از شب یلدا درازتر
به این حواسِ پریشانم کسی به جز تو حواسش نیست
دلم گرفته و می دانم کسی به جز تو حواسش نیست...
تیر میبارد ز گردون بر تن بیجان من
تا شود سوراخ هر شب سینه سوزان من
عزیزم، این جهان شهر فرنگ است
سیاه و سرخ و سبز و رنگ رنگ است