چشمهایش بار دیگر در دل من شور ریخت
بازهم مشتی نمک بر روی این ناسور ریخت
تا رها کردم در آغوشش خودم را ناگهان
اشکهای بلخ بر دامان نیشابور ریخت
عشوهی لامذهبش بیرون زد از پشت حجاب
از نگاهش مستی دیوانهی انگور ریخت
غصه را آتش زد و اندوه را از یاد برد
خاطرات تلخ غربت را گرفت و دور ریخت
سفرهی شادی خود را دور منقل پهن کرد
اندکی تریاک را بر حُقّهی وافور ریخت
دف به رقص آمد که سیلی خورد از دستان او
ساز دمبوره که در سمفونی سنتور ریخت
زخمهایش را به یاد آورد قدری گریه کرد
از نگاه او شرار تلخ«بوف کور» ریخت
باز آمد گوشهی آرام قبرستان شهر
بار دیگر ظرف آبی روی سنگ گور ریخت