آخرین اشعار

پیاده‌گرد‌ بیابانی

من استخوانِ بی کسی‌ام اما
احساس میکنم که غمی سگ‌وار
بر نیش بسته است گلویم را

آه، این پیاده‌گرد‌ بیابانی!
مثل شتر نشسته دو کوهانه
خورده است حرف های مگویم را..

تنهایی ام لمیده کنار من
من رنج دارم، او‌ چقدر شاد است
از قید هفت دولت آزاد است

خوابیده ام، چقدر هوا سرد است
انگار یک نفر که نمی دانم
از روی من کشیده پتویم را

روی لبم که بسته سکوتی تلخ
لبخند زار می‌زند اما من
دائم به ریش آینه می خندم

در جمع دوستانه‌ی دلتنگی
پوشانده ام به قامت غمگینم
پیراهن نکرده رفویم را

در چند رکعتی که نمی خوانم
گفتم به فکر آخرتم باشم
قلبم شکسته بود، قنوتم ریخت

خوابم گرفته است که بیدارم
جای تعجب است که خوابیدن
باطل نکرده است وضویم را

حالا که غم‌ خلاص نخواهد‌ شد
حالا که گریه بند نمی آید
حالا که زندگی همه اش مرگ است

می‌نوشم آنقدر که نمیدانم
می‌نوشم آنقدر که بمیرانم
از دست من نگیر سبویم را…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه