وقتی حصار های کهندژ شکسته شد
با جهل راه خانهی خورشید بسته شد
قومی فقط نهایت شب را گرفته است
میراث جهل وظلم عرب را گرفته است
از بادیه به قلب تمدن هجوم برد
ما هرچه داشتیم همین قوم شوم برد
میراث های مولوی بلخ را گرفت
همراه باج شان به سلاطین روم برد
فریاد های مثنوی از نی شنیده شد
این زخم ها به زخمهی ما هم دمیده شد
از مولوی گذشته و نوبت به ما رسید
دوران پادشاهی ظلمت فرا رسید
از این خبر تمام جهان با خبر شده است
ملا غنی برادر ملا عمر شده است
ماییم و سرنوشت پر از درد و اضطراب
ماییم هی عذاب و عذاب سپس عذاب
خشکیده است رود بدخشان و پنجشیر
مرداب حاکم است در این شهر جای آب
نومید رفته اند از اینجا پرندگان
تنها غروب مانده و کوچیده آفتاب
پژمردگیست حاصل گل های نسترن
چون دختران بومی فرخار و فاریاب
تهمینه ها و رابعه ها مویه می کنند
از عشق شان به ما و تو واگویه می کنند
جایی که عشق نیست مگر جای آدم است؟
این سر زمین نمونهی از یک جهنم است
فریاد عشق و داد انا الحق مصیبت است
غزنین تا حوالی بیهق مصیبت است
با قطعنامه های سیاه و هزار بند
گرگان صف کشیده ی در خط دیورند
دنبال فتح خانه و آبادی من اند
دشمن به لحظه های خوش و شادی من اند
این روزها قدم به قدم بغض می کنم
هر لحظه از تموج غم بغض می کنم
دلگیرم از نهایت این سرنوشت تلخ
دیوار مان بنا شده با این سرشت تلخ
ماییم ومرگ ، همنفس لوحه سنگ ها
در آب های شور به کام نهنگ ها
ما را شبانه صاعقه با یک تگرگ برد
با جبر پیش خانهی اشباح مرگ برد
ماییم و چهره های جدید اسامه ها
در کاخ های سوخته یا فیلم نامه ها
با مویهی تفنگ چنان سوت می کشیم
بر دوش مان جنازه و تابوت می کشیم
در شکل های تازهی غم دیده می شویم
ما یک «گلیم کهنه» که برچیده می شویم