به خطِ میخی خورشید می نویسد مرد
درشت و روشن و خوانا از آنچه کرد و نکرد
تمام وقت خوشش یک دو سطر بیش نشد
هزار صفحه لبالب شد از روایت درد
هزار صفحه مصیبت، هزار صفحه ستم
هزار صفحۀ ناگفته از نزاع و نبرد
هزار صفحۀ دیگر که نا نگاشته است
گپ از شکنجه و دشنام و دشنه و شبگرد
هزار صفحۀ پیوسته را سیاه کند
تکاندهنده ترین لحظه های ساکت و سرد
هزار صفحه… نه، کافیست گفت و برهم زد
تسلسل غزل غمگنانه اش را مرد
کمی به فکرفرورفت، ناگهان پر گشت
خیال و خلوت مرد از پرنده و گل و زرد
بهشتِ پونه و پروانه شد دیار دلش
هوای دهکدۀ کودکی به سر پرورد