آخرین اشعار

هرگوشه که نگاه کنی کشته‌های ماست

هرگوشه که نگاه کنی کشته‌های ماست
این تازه ابتدای مسیر بلای ماست

تا شام راه دور و درازی است پیش رو
پس درد پا به پا همه جا در قفای ماست

خار است و طبع تیزش، اما در این سفر
این تازه دوست‌دار ترین آشنای ماست

جانی برای گفتن از این غم نمانده است
از آه بی رمق تر اگر هست نای ماست

در آفتاب ظهر بیابان قدم بزن
تا حس کنی برای چه تاول به پای ماست

باید که خاک ریخته باشند بر سرت
تا درد ما کمی بشود بلکه باورت

باید هزار بار بسوزی که حس کنی
این داغ را همیشه و هرجا برابرت

داغ عزیز دیده‌ای اما ندیده‌ای
بی تن نشسته بر سر نیزه برادرت…

قدری هم از مصیبت ما را نمی‌چشی
سیلی مگر کسی زده باشد به دخترت

توضیح زجر بیشتر از این نمی‌دهم
دشنام داده هیچ کس آیا به مادرت؟

چیزی نگو، فقط غم ما را عیان ببین
روی لبان خون خدا خیزران ببین

در مجلس شراب ببین اهل بیت را
آن گاه در گلوی فلک شوکران ببین

سر را ببین که آمده دیدار دخترش
دختر ببین و تاب و تب بی امان ببین

سر را فشرده است چنان جان به سینه‌اش
جان را بین و دخترک نیمه جان ببین

ای آنکه ظلم می‌کنی و مست قدرتی
پایان روضه عاقبت ظالمان ببین…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه