همیشه رنگ لباس تو آبی تیز است
تن تو از گُل ماهی و ماه لبریز است
ستارگان عطش آلوده آهوان و تو آب
هوای برکه آغوش تو دل انگیز است
ستارگان همه برگ اند و مرمرین حوضی
فتاده اند به چشمان تو که پاییز است
افق افق تو به خورشید نسبتی داری
نسیم صبح حضورت سپیده آمیز است
تو کهکشان کرستالی ای و من هیچم
تو آسمان بلورین و خاک ناچیز است
تو خانه خانه نشاطی و خانه خانه غمم
اگر چه فاصله ما به قدر دهلیز است
هراتِ حوصله ام برج برج میریزد
شکیب بلخ دلم پایمال چنگیز است
تمام فلسفه تلخ زندگی، شاید
دو پایه چوکی خالی کنار یک میز است