فقر آدم را مهربانی عبوس می کند
از خود گذشته ای خودخواه…
تو کدام خودت بودی
که آوارگی سفره ات را جمع کرد
و غربت برایت زنی غمگین شد
دانه که می پاشیدی
بعد از ظهرها
برای گنجشک ها
چین ابروهات
به دستهای پدر سفر می کرد
به سرزمینی که در دلت آوار شده بود
و پرندگانی که زندگی را
از جایی به جای دیگر می بردند…
گاهی هم لبخندت
دانه می ریخت
برای رویاهایی
که سالهاست سفره هایشان کوچ کرده اند
گاهی هم نه…