دلتنگ، ناگزیر، گرفتار و بیهدف
میراث دار زخمم و فرزند ناخلف!
سرباز بازماندهی جغرافیای خون
نوری که در محاصرهی شب شده تلف
یک ثانیه نسیمم و ناگاه رعد و برق
یک روز رودبارم و یک لحظه دود وتف
هر جای و هر دقیقه همانم که بودهام
در عمق خاک گنجم و با موجها صدف
اشکم که قطره قطره برون آمدم زچشم
در پشت پلک دختر تنها کشیده صف
آن نی که از گلوی زنی ناله میشوم
یا آن صدا زمان به هم خوردن دو کف
چو دایره به دور زمین چرخ میخورم
یا هم به دست دختر خورشید شکل دف
هر ثانیه به هیئت نو میشوم بدل
در صخرهها گوزنم و در دشتها علف
یک لحظه کوه هستم و آرام، لحظهای
برگم به دست باد هراسان به هر طرف