آخرین اشعار

در هیئتِ هیچ

زمان منجمدم یا مکان سیالم؟
تکان پنجره در باد یا سکوت درم؟
چراغ مرده ی کوچه؟ پرنده ی لب بام؟
خدا کند که از این‌خواب رگ‌به رگ بپرم

هنوز از دم غفلت نیامده چشمم
دمیده نور جدیدی به پشت شیشه‌، ولی
میان پچ پچه هاشان لحاف می‌دوزند
زنان قره نگاه نشسته پشت سرم…

که از بزاق رقیق صدایشان خانه
شده است رود و مرا دور می‌کند از خود
تکان نمی خورم اما شناورم در آب
رسیده ام به کنار و هنوز در سفرم

صدا که خوف غریبی‌ست روی انگشتم
که با کلاف عصبها کلاه می‌ بافد
و از تغابن‌مکتوم شرفه شان انگار
پری بین سرم باز می‌دهد حذرم…

که باد می وزد و می روی روی بر باد
بچین‌ به دور خودت هفت سنگ خود را و
بگو به هر غم‌ مکاره دور باش از من
منی که از منِ دیوانه وانه دیوترم

منی که هرچه دهان دره می رود دیوار
به هیج پنجره ای وا نمی شود چشمم
نشسته ام به تماشای هرچه باید و‌ نیست
که از بلندی دیوار زندگی بپرم

چقدر؟ هیچ، کجا؟ هیچ جا، چرا؟ بیخود
که غیر پوچ ندیدم میان مشت کسی
و مثل الکل پاشیده در هوا چندی است
حضور دارم و بی ادعا و بی اثرم

به خاکبازی آدم نشسته بود خدا
و زندگی همه اش خاک بر سری شد و بعد
در آمدم از خاک و دوباره خاک شدم
مرا به شکل چه می خواهی ای سفالگرم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه