آه ای خدا چرا و چگونه قوی شدی؟
اصلا چه شد؟ چه شد؟ که چنین منزوی شدی؟
یکشب به خود تلنگر محکمتری زدی؟
گفتی که میروی و سپس “میروی” شدی؟
رفتن… “چگونهرفتن” خود را کمی بگو
با من که سست ماندهام از محکمی بگو
هم بالهایِ رفتن و هم پای ماندنم
حرفی برای روحِ منِ دمدمی بگو
از آن دقیقهای که نشستی به تخت خود
در من دمیدی از دمِ غمگین و سخت خود
بعد از کدام ریشه به جانم دوانده ای؟
یا از کدام خاکِ بدون درخت خود؟
پس دامنم گیاه بدون شکوفه شد
پسماندههای موی سر من علوفه شد
قلبم که جای بادهی گیرا و گرم بود
فنجانِ سرد و زینتیِ کنج بوفه شد
حالا بگو قشنگ و پری و معطر است
گرچه ضعیف نیست ولی او سیاسر است
اما گرفته از تو دل کوچکم خدا…
من گریهام گرفته و گریه قویتر است…