به دست، آینههاى سکندرى دارى
به شست، دامندامن پَرِ پرى دارى
به شیوهاى که تو زنگار شستى از دل ما
فراتر از هنر کیمیاگرى دارى
تبسّم لب چشمان سرکشت مىگفت
-ز کودکى- که هواى پیمبرى دارى
به جمع ما سخن از انتخاب برتر بود
به رأى جمله، تو بر جمله برترى دارى
بسوخت برق نگاه تو پاک خرمن ما
وَ اِن یکاد… چه چشمان محشرى دارى
عنایتى کن و دریاب همرکابان را
مران به تاخت که بسیار بسترى دارى
به خنده گفتى روزى که دل بخواهم برد
مبارک است که ابزار دلبرى دارى
تو کوه نازى و ما دشتهاى خشک نیاز
مبند راه تماشا که مشترى دارى
ز رمز و راز سخنهاى دلکشت پیداست
که پارسى بلدى، لهجۀ درى دارى