آخرین اشعار

با چهره‌ی یک دختر قشلاقی ساده

با چهره‌ی یک دختر قشلاقی ساده
خود را برای سوختن کرده‌ است آماده

آن دختری که در دلش آتشفشان دارد
کوهی که در آماج توفان‌ است استاده

هر روز بعد از ظهر با یک بقچه دلتنگی
تنهایی‌اش را می‌برد در گوشه‌ی جاده

خود را تصور می‌کند مثل سگ ولگرد
برگردنش افتاده از اندوه قلاده

نوشیده جای آب جرعه‌جرعه خون دل
بیرون شود تا از سر او مستی باده

یک لحظه خلوت می‌کند در گوشه‌ی مسجد
یا که پناهش می‌شود دامان سجاده

آواز می‌خواند غمش را در سکوتی سرد
کنج قفس این دختر زیبای آزاده

پرپر شده در پشت پلکش آرزوی سبز
در چشم او یک اتفاق تلخ افتاده

من یک کویر خسته او یک رود دل تنگ است
کی می‌شود یکجا دوباره این دو دلداده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه