غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
بی حضورت رنگ، ناپیدا شده گم میشود
آفتاب از هم فروپاشیده انجم میشود
سر گفتهای نهی به سر شانه تا به صبح
بیدار مانده شاعر دیوانه تا به صبح
حس میکنم ای دوست! بر دوش زمین، بارم
این روزها کوهی پر از غمهای بسیارم
رنگ میبازم به دستش، خینه درکم میکند
پای رفتن نیست جایی، زینه درکم میکند
شرط در عشق که گفته ست جگر داشتن است
اصل بر خنده ی معشوق نظر داشتن است
بیا! حقایق موجود را به گریه نشینیم
شب سیاه تر از دود را به گریه نشینیم
ای یار بیا کلبه ی ویرانه هنوز است
سرد است، ولی گرمی جانانه هنوز است
مرا به جای تو در پای دار گریه گرفت
به پای دار مرا زار زار گریه گرفت
از مرگهای تازه ما را با خبر کرده
این کهنه غمها، کام ما را تلختر کرده
خانه باز آبستن یک ماجرای لعنتی
بوی خون میآید از این سرسرای لعنتی
آن که شمشیر ستم بر سرما آخته است
خود گمان کرده که برده ست؛ ولی باخته است
نه تو دیوانه چنانی كه حكیمانه بیایی
نه هوشیار چنینی كه چو دیوانه بیایی