غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
گناه موسم و باران و روزگار نبود
نصیب دهکده ی خرد ما بهار نبود
صدای سرو به خون خفته، صدای نارون زخمی
به گوش می رسد از هر سو صدای نسترن زخمی
تا در چه بهاری گل من واشده باشی
ما گم شده باشیم و تو پیدا شده باشی
خوشبخت هستم مثل آدم آهنی امشب
حال خوشی دارم در آغوش زنی امشب
مثل آهنگِ قشنگیست که پی هم شده است
عشق امروز سراسیمه ی آدم شده است
من حاصل پیوند گلهای بهارم
من مادرم را مثل بابا دوست دارم
شادی؛ درامهایست که پایان گرفتهاست
غم؛ فیلنامهایست که جریان گرفتهاست
خاطر دیوانگی های تو صحرا کوچک است
آسمان روزی بزرگی داشت، حالا کوچک است
رکوع و سجدهای در پیشگاه چشم حیرانت
مسافر در میان جاده و شهر و خیابانت
یارای جنبش از پر و بالش درآورده
سودای پویش از خط و خالش درآورده
با سلام و با کلامی آرزو دارم ترا
در تپش های نفس ها جستجو دارم ترا
و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم
همیشه در دل این شهر، باربر باشم