غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
من خودم را در حیات کوچکم نشناختم
کودکانه، واقیعأ دل را برایت باختم
به روی من کسی دگر، دریچه وا نمیکند
میان کوچه هیچکس، مرا صدا نمیکند
مردی ست در خیالِ خودش مثلِ یک نهنگ
دریا برایِ وسعتِ او گشته آه…، تنگ
حور وقتی در بهشت از عطر گل تر می شود
بر زمین می آید و اینگونه "دختر" می شود
شد اجاق آرزوها سرد، می خواهم بمیرم
آه بگذاریدم از این درد می خواهم بمیرم
تو را دیشب تماشا کرده ام تا می توانستم
که من دیشب تو را تنها تماشا می توانستم
دریا پر از بغض است، تلخ و زمهریر است
مثل بلندی های دنیا برفگیر است
ذهنم تو را همیشه به تصویر می کشید
دردی عمیق در سر من تیر می کشید
می کشد مشکپاره را بر دوش با دوچشم همیشه تر حلزون
می رود، رود اشک را بکشد با خودش دور، دورتر حلزون
من التماس کهنه ی یک باور، داغ گلوی زخمی یک مردم
که بر خلاف هرچه بد اقبالی، ایمان به چشمهای تو آوردم
خواستم در گوشهی دیوار، در باشم، نشد
سوی آزادی مسیری مختصر باشم، نشد
گیسوانم را به دست باد و باران دادهام
چشمهایم را به آغوش خیابان دادهام