فراتر از فارسی؛ نگاهی متفاوت به شاهنامه و فردوسی

سیدابوطالب مظفری، شاعر و پژوهشگر افغانستانی، به مناسبت زادروز حکیم ابوالقاسم فردوسی و روز پاسداشت زبان فارسی، در یادداشتی تأکید می‌کند که نگاه امروز ما به فردوسی، بیش از حد محدود و تقلیل‌یافته است. او معتقد است فروکاستن فردوسی به یک نماد صرفاً زبانی یا هویتی، نادیده گرفتن ژرفای معرفتی و انسانی شاهنامه است.
سید ابوطالب مظفری

معمولاً در روزگار ما به حکیم فردوسی تنها، و بیشتر از منظر پاسداشت زبان فارسی و اندکی فراتر، هویت ایرانی نگریسته می‌شود و شاید گمان عموم بر این است که باقیِ آموزه‌های به‌یادگارمانده از ایشان، در روزگار مدرن و افسون‌زدایی‌شده، رنگ باخته و دیگر نمی‌تواند کارکرد داشته باشد. هرچند مقوله‌هایی مانند زبان و هویت، در جایگاه خود، از اهمیت ویژه برخوردار است و نقش شاعران فارسی‌زبان، خصوصاً جناب فردوسی، در حفظ این دو مقوله با توجه به تهاجمات گوناگون بر این خطه در طول تاریخ، موضوع اندکی نیست، اما با وجود این، باید نقش حکیم فردوسی را فراتر از این دو مورد دید. خلاصه کردن فردوسی، با تمام معارف انسانی و معرفتی که در شاهنامه گرد آمده، در تحت مقوله هویت دور از واقعیت است.

حالا بگذریم از اینکه مقوله هویت، آن هم از آن نوعی که فردوسی در شاهنامه ترسیم کرده، در روزگار معاصر، بعد از به میان آمدن مرزهای ناسیونالیستی و در کشاکش فرهنگ‌های قومی و سیاسی، چنان از معنا تهی شده که عملاً چیزی از آن باقی نمانده است. آن گستره ایرانِ شاهنامه نیز، هم در عرصه جغرافیا و هم در ذهنیت مردمان این خطه، در حد یکی دو کشور خرد خلاصه شده است.

نسل امروز ما متأسفانه بنا به عللی نسبت خود را با فردوسی قطع کرده و میزان بیگانگی آنان با متن شاهنامه به مرز اندوهناکی رسیده است. حالا چه اتفاقی بیفتد و جنگی رخ دهد تا شعار «تو رستم تهمتنی» برای مدتی بر سر زبان‌ها باشد، اما در باقی ساحت‌ها و آنات زندگی، نه از رستم خبری هست و نه از آموزه‌های جاودانه این اثر سترگ.

جالب اینکه فردوسی و شاهنامه به کناری خزیده‌اند، ولی شعارهای ایران و وطن و هویت به صورتی گنگ در فضای رسانه‌ها شنیده می‌شود؛ اما برای اکثریت جوانان روشن نیست که این مفاهیم از کجا آمده‌اند و اقلیم این وطن از کجا تا به کجاست و مقومات آن کدام‌ها هستند. حالا بگذریم از اینکه سه کشور تاجیکستان، افغانستان و ایران هرکدام به این میراث نگرشی متفاوت دارند.

اگر فرزندان ما برای دهمین بار پای تلویزیون می‌نشینند و سریال‌های قهرمانیِ جومونگ و ته‌جویونگ را می‌بینند، این نشانه آن است که بن‌مایه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی این ژانر به‌کلی از میان نرفته است. نیاز به قهرمانی، مقاومت، جوانمردی و بیگانه‌ستیزی هنوز رواج عالم است. چشم طمعِ طماعان چندان سیر نشده که به آب و خاک و فرهنگ ما نظری نداشته باشند. آز و نیاز، دو دیو گردن‌فراز، هنوز به روان آدمی استیلا دارند. پس مقصر کیست که ما این‌قدر با متون اسطوره‌ای و هویت‌ساز خود بیگانه شده‌ایم؟ عوامل این به حاشیه رفتن شاهنامه، از متن زندگی به ساحت افسانه و اسطوره، هرچه باشد، در مجموع مایه زیان است.

از این‌ها گذشته، تعمق در شاهنامه، شاهکار بی‌بدیل ایشان، نشان می‌دهد که زوایا و مرایای این اثر بسی بیش از عنصر زبانی و حتی ادبیت آن است. هرچند مرحوم داریوش شایگان یکی از اقالیم پنج‌گانه حضور ذهن و روان ایرانیان، یعنی ساحت اسطوره را به فردوسی اختصاص می‌دهد و در کنار آن، اقالیم اربعه دیگری نیز در نظر گرفته که هرکدام در تصرف سلطانی دیگر است، اما اقرار باید کرد که فردوسی، به دلیل ساخت و فرم شاهکارش، تنها در همین ساحت محدود نیست و سیطره قدرتش به چهار ساحت دیگر نیز امتداد یافته است؛ حال آنکه هیچ‌کدامِ دیگر از آن بزرگان چنین وسعت آفاقی‌ای را تجربه نکرده‌اند.

فردوسی میان سرشت آدمی و سرنوشت او ربط و نسبتی عمیق برقرار می‌کند و می‌کوشد همسازی این دو عنصر را در زندگی عینی انسان‌ها، آن هم در لحظه‌های مرزی و سرنوشت‌ساز، به تصویر بکشد. از این‌رو خواننده با انسانِ ساختهٔ فردوسی همدلی و همنوایی بیشتری می‌کند. این انسان، یکسره انتزاعی و آسمانی نیست که برخی راه عروج به آن ساحت را بر خود بسته بدانند؛ این انسان، یکسره در کنج مدرسه ننشسته و سخنان حکمت‌آمیز و پندآمیز بر زبان نمی‌رانده که بر برخی گوش‌ها گران بیاید؛ و این انسان، یکسره در وادی شک و تردید و ابهام نیز نیفتاده است. سرانجام انسانِ فردوسی چنان در بحران‌های زندگی درگیر است که مجال زیستنِ رندانه را نیز ندارد؛ اما با این همه، در لحظاتی همهٔ این حالات را تجربه می‌کند.

ما در سیمای سیاوش و کیخسرو، انسان آرمانیِ مولانا را می‌بینیم:

کنون آنچه جستم همه یافتم

ز تخت کیی روی برتافتم

در لحظه‌های پایانی و آغازین نبردها، از زبان قهرمانان، از تجربیات روزگار چنان سخن می‌گوید که انگار سعدی است که بر منبر خطابه رفته است:

سپهر بلند ار کشد زین تو

سرانجام خشت است بالین تو

بسیار لحظه‌های تقدیرگرایانه نیز در شاهنامه هست که ناگزیر سخن حافظ را به یاد می‌آورد؛ لحظاتی که باید اندکی به پذیرش ناملایمات خندید. و گاه، تجربیات تلخِ خیامی نیز به صورتی خشن خود را ظاهر می‌کند:

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

سری زیر تاج و سری زیر ترگ

خلاصه آنکه فردوسی و شاهنامه را باید در ساحت جامع خودشان دید و آن‌ها را از مهجوریت سالیان و نگرش‌های محدود بیرون آورد، و آن صفت پُرمعنیِ «حکیم» را که در تاریخ ما تنها به چند تن داده شده، بازکاوی کرد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx