دیپلماسی زبانی، از سخن تا عمل

محمدکاظم کاظمی، شاعر و نویسنده برجسته افغانستانی، همزمان با روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و پاسداشت زبان فارسی، در یادداشتی تأکید می‌کند که نخستین و برجسته‌ترین ویژگی فردوسی در نگاه فارسی‌زبانان، نقش او در پاسداری از هویت و موجودیت زبان فارسی است؛ نقطه‌ای روشن که همه فارسی‌گویان را در گستره جغرافیایی و فرهنگی این زبان به یکدیگر پیوند می‌دهد.
محمد کاظم کاظمی

از این جهات، همان مشترکات زبانی ماست، به گونه‌ای که هر جا شاهنامه و فردوسی حضور دارند می‌شود گفت که آنجا، بخشی از وطن فارسی است. من باری در شعری نوشته بودم

این وطن، مرز روشنی دارد مرز آن واژگان شهنامه است

وارثان خزانه را چه شده است که در این عرصه مرزبان شده‌اند؟

و وجه مشترک دیگر جغرافیای شاهنامه است که در واقع بین همه ملل فارسی‌زبان تقسیم شده است. فردوسی وقتی «ایران» می‌گوید در واقع همه این ایران تاریخی یا فرهنگی را در نظر دارد. در جنگ دوازده رخ وقتی که گودرز در پاسخ پیران شهرهای ایران را برمی‌شمارد، شماری از این شهرها در افغانستان کنونی واقع شده‌اند. پس مطابق شاهنامه، علاوه بر این وطن زبانی، ما در حوزهٔ جغرافیای تاریخی نیز هم‌وطن هستیم.

و وجه مشترک دیگر قهرمانان شاهنامه‌اند که باز همه خاستگاه و زیستگاهشان در داخل همین قلمرو بوده است، حتی سهراب که در سمنگان به دنیا می‌آید. وقتی ملل مختلفی قهرمانان یکسان دارند، در واقع هویت تاریخی و منافع استراتژیک یکسان دارند. مردم ایران هم به رستم افتخار می‌کنند و مردم افغانستان نیز. چنین نیست که مثلاً گروهی به افراسیاب افتخار کنند. در واقع ارزش‌های ملی ما هم یکسان است.

اما صرف نظر از این کلیات، باید دید که ما از این ظرفیت چقدر بهره برده‌ایم و چگونه می‌توانیم شاهنامه و فردوسی را اسباب همدلی بسازیم و نه افتراق.

یک مسئلهٔ مهم این است که انتساب مفاخر کهن به مرزهای کنونی امر دقیقی نیست. چون هم نام سرزمین‌ها متغیر بوده‌اند و هم این مرزها سیال و تغییرپذیر. آنچه ما امروز به عنوان کشورهای منطقه می‌شناسیم، در عصر فردوسی و سعدی و مولانا و حافظ به این شکل نبوده است. وقتی ما این مفاخر را به یک کشور منسوب می‌کنیم در واقع امری امروزی را به تاریخ گذشته تحمیل می‌کنیم. به خصوص که برداشتی که عموم مردم از ایران و افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان دارند یک برداشت جدید است. نام کشور ازبکستان امروز با نام یک تبار گره خورده است ولی شهرهای مهم ماوراءالنهر در قلمرو وطن فارسی یا ایران قدیم، اکنون در تاجیکستان واقع شده‌اند، یعنی بخارا و سمرقند.

از این روی اگر بحث مفاخر ادب و دانش کهن است، باید آن‌ها را از مرزهای جغرافیایی امروز گسترده‌تر در نظر بگیریم. به این صورت این‌ها برای ما حلقهٔ ارتباط و وصل خواهند بود، نه وسیلهٔ افتراق و جدایی.

موضوع دیگر که در این مورد هم شاهنامه می‌تواند معیار روشنی برای ما باشد، یگانه دانستن زبان است. در شاهنامه هم نام فارسی به عنوان نام این زبان آمده است، هم نام دری. نمی‌شود ما مردم افغانستان شاهنامه را از خودمان بدانیم، ولی باور داشته باشیم که زبان این متن فارسی نیست. و در عین حال همین متن را بخوانیم و در خواندن آن هم مشکلی نداشته باشیم. و به همین صورت، نمی‌شود در ایران، جغرافیای شاهنامه را که بخش عمده‌ای از آن در افغانستان واقع شده است از خودشان بدانند، ولی اهالی کنونی آن سرزمین را بیگانه بشمارند.

اما آنچه تا کنون گفتیم موانع ذهنی‌ای بود که ممکن است ما را نسبت به این همدلی و هم‌زبانی غافل بسازد. البته که رفع موانع و گره‌های ذهنی خودش کار مهمی است، ولی آیا کافی است؟ و ما به کارهای ایجابی نیاز نداریم؟ و اگر داریم، چه کارهایی می‌شود کرد که این دیپلماسی زبانی بهتر تحقق یابد؟

به نظرم یک گام ضروری برای تحقق این دیپلماسی، رفت و آمد و همنشینی بیشتری است. داستان تلخ رستم و سهراب را تمهیدی می‌سازم برای این نکته. رستم چرا فرزند خود را ناشناخته می‌کشد؟ چون ارتباط و رفت و آمد میان دو کشور وجود نداشته است. سهراب در سرزمین توران به دنیا می‌آید و پرورش می‌یابد و رستم در ایران است. وقتی ارتباط و شناخت نیست، انسان با فرزند یا برادر خود هم بیگانه می‌شود.

حالا این در عالم داستان و اسطوره بود. یک مثال عینی بیاورم از امروز. با جرئت می‌شود گفت که بخش مهمی از شناخت اهالی ادب و فرهنگ ایران از کشور افغانستان، محصول سفرهای چندتن از شاعران و نویسندگان ایران به افغانستان است که حاصل آن سفرنامه‌هایی جذاب بوده است. از این میان من فقط به دو چهره اشاره می‌کنم، محمدحسین جعفریان که با فعالیت‌های رسانه‌ای و سفرنامه‌هایش در معرفی افغانستان و بیان جاذبه‌های آن برای مخاطبان ایرانی بسیار مؤثر بود و آثاری همچون «چکر در ولایت جنرال‌ها» و «پایتخت فراموشی» در ایران بسیار خوانده شد و همین طور رضا امیرخانی با سفرنامهٔ «جانستان کابلستان».

اگر این سفرها بیشتر از این و حتی به صورت سفرهای گروهی فرهنگی یا توریستی اتفاق می‌افتاد و گروه وسیعی از مردم ایران، کشور افغانستان و جاذبه‌های طبیعی و تاریخی و زبانی آن را بیشتر حس می‌کردند، تا حدود زیادی آن غبار فتنه‌ای که در چند سال اخیر بر مناسبات دو ملت سایه افکنده بود، رفع می‌شد.

و از آن طرف اگر امکانات سفرهای فرهنگی (و نه فقط مهاجرت‌های شغلی) برای مردم افغانستان در ایران فراهم می‌شد باز این حلقهٔ وصل نیرومندتر می‌بود.

من همین‌جا باید گله‌مند باشم از همه کسانی که می‌توانستند در اقامت‌گزینی اهالی ادب و فرهنگ افغانستان در ایران مؤثر باشند، ولی کاری نکردند. بسیار شاعر و ادیب و هنرمند موسیقی از افغانستان به ایران آمد و می‌توانست در بهبود این مناسبات مؤثر باشد، ولی به خاطر دشواری‌های اقامت و معیشت، راهی سرزمین‌های دور شد.

ناشران افغانستان که در اثر تنگناها و بگیر و ببندهای داخل افغانستان ناچار به مهاجرت شده‌اند، می‌توانستند انتشار آثارشان را در ایران پی بگیرند، و نشد. من می‌شناسم ناشری را که یکی از فعالان عرصهٔ کتاب بوده و با انتشار صدها عنوان کتاب و انتقال و فروش هزاران جلد کتاب از ایران در افغانستان توانسته است مثل یک پل در عرصهٔ انتشار کتاب عمل کند، ولی اکنون گرفتار مشکل اقامت است. کتاب که خودش پا ندارد که بلند شود و به افغانستان برود. باید کسانی آن مسیر را تسهیل کنند. ولی این شخصی که می‌تواند تسهیل‌گر این مسیر باشد، خودش گرفتار هزار و یک مانع است.

سخن را کوتاه کنم. همه آنچه دربارهٔ مشترکات فرهنگی و شاهنامه و فردوسی و ضرورت گسترده‌شدن مناسبات زبانی و ادبی میان دو ملت گفتیم، فقط در حد حرف باقی می‌ماند، اگر گام‌های جدی و مؤثر برای تسهیل‌گری در این امور ایجاد نشود، تسهیل‌گری در رفت و آمد، در مراودات فرهنگی، در چاپ و نشر، در فضای مجازی و در رسانه‌های رسمی دو کشور.

اگر می‌خواهیم کاری بکنیم، باید موانع ذهنی را رفع کنیم، خود را همزبان و همدل ببینیم و در رفع موانع عینی هم بکوشیم. اگر نه، فقط در این ایام فردوسی و شاهنامه را تجلیل کنیم و دوباره در سال بعد در همین نقطه باشیم و سخن‌های تکراری بگوییم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx