باز عید آمد و عیدانه ندارم به شما
غیر یک شعر غریبانه ندارم به شما
با دل خونین قلم از کربلا تا یاد کرد
واژه ها را روی کاغذ از لبش فریاد کرد
باز بوی کربلا دارد زمین
مرگِ سرخِ پُر جَلا دارد زمین
نه همزبان شهر شماییم بی خیال!
ما کافران شهر شماییم بی خیال!
زنم من ماجرای تلخ و دلگیری
به هر زشت و بد و هر طعنه درگیری
برپاست دماوند بلند و بشکوه
سر سوده به آسمان، ستبر و نستوه
چه کنم با غم عشق تو و بی تابی دل
دل لرزانک من خانه ی عشق است نه گِل
شیعیان هر لحظه ای همت کنند
خائنان را غرق ذلت میکنند
در خشکی دهانِ بیابان مباهله
سوگند خورده است به باران مباهله
زبان گفتوگو گاهی تفنگ و گاه خودکار است
ولی با اهل خیبر ذوالفقار مرتضی کار است
این سر، سر تقدیری کابوسی ماست
این سربریده غیرت ناموسی ماست
عقاب تیز چنگ ما مبارکت ستیغها!
به پیش بالهای تو نشد حریف تیغها