
داستان کوتاه «جنی»
در اتاقم نشسته، کتاب مطالعه میکردم. چند روزی بود که از او خبری نداشتم. باهم قهر بودیم. نتوانستم ادامه بدهم. تلفنم را برداشتم و شمارهاش

در اتاقم نشسته، کتاب مطالعه میکردم. چند روزی بود که از او خبری نداشتم. باهم قهر بودیم. نتوانستم ادامه بدهم. تلفنم را برداشتم و شمارهاش

خسته و کوفته نشستهای و نمیدانی چرا اینجا نشستهای. سرت گیج میرود و تمامت را عرق زده است. همهچیز گنگ و نامفهوم به نظر میرسد.

با اشاره دست متوجهش شدم. در فکرش نبودم هرگز. وقتی دیدم منظورش من هستم، وسوسه شده دنباش کردم. دو تا بودند که بازوبهبازوی هم لمبرهایشان

گیج و منگ از جایت میخیزی، گنگس و گول تلوتلو خوران حرکت میکنی. هر چه فکری میکنی، چیزی به یادت نمیآید. سعی میکنی تمرکز کنی.

خواب بودم که با صدای مهیبی از خواب پریدم. وحشتزده دور و اطرافم را نگریستم. متوجه شدم تختهی دروازه وسط اتاق افتاده است. لحظهی بعد

زمان مناسب برای عکاسی بود. نور این موقع روز، شدید و خشن نیست. میشد از نور ملایم استفاده کرده عکسهای خوب گرفت. سارا و ستاره

مادرم قهرآلود سرم جیغ زد: – بدو برویم پس آلاف. قیافهاش را نمیدیدم، اما از تُن صدایش فهمیدم قهرش شوخی نیست، بلکه خیلی هم جدی

گلدان را محتاطانه از تاقچه کلکین برداشت و آهسته گذاشت روی دیوار بالکن. گلدان دومی را هم با همان احتیاط گذاشت کنار گلدان اولی. خواست

خواب بودم. نمیدانم، شاید به رو خوابیده بودم. دقیق یادم نیست چگونه خوابیده بودم. شاید به پهلو خوابیده بودم. نه، شاید آستانه به پشت خوابیده

یازده بجه شب ساعت یازده شب است. خستهای و خوابت گرفته. میخواهی بخوابی. دقایق بعد این کار را میکنی و میخوابی. هنوز نیم ساعت نخوابیدهای

سالها از آن دوران گذشته و به سن پیری رسیدهام. تقریباً پایم لب گور است و به سختی نشست و برخاست میکنم. با وجودی که

روبروی آیینهی دیواری روی چوکی نشستم. دستانم را چرب کردم. صورتم را در آیینه دیدم. مقداری چرب برداشتم و صورتم را هم چرب کردم. کسی