
داستان کوتاه «نامه ای که در کنار تخت خواب پیدا شد»
وسط اتاق میایستد، رویِ پای راست اش می چرخد. احمدظاهر می خواند:”امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم…” دقیقا نمیداند برای کدام یک چرخیده

وسط اتاق میایستد، رویِ پای راست اش می چرخد. احمدظاهر می خواند:”امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم…” دقیقا نمیداند برای کدام یک چرخیده

هَلَی، هلی باچه مه، نور دو دیده مه هَلی، هلی باچه مه، نگین سلسله مه بچه بخیر کلان شَوَه،

حاجیه خانم آرام از چهارچوب در بیرون می آید. پارچه سیاه کوچکی بالای در است. چیزی رویش نوشته نشده. جمعیت زیادی در دو سوی در

ساعت دو شب بود. خوابت نمی برد. از روی تخت بلند شدی. یک کتاب از قفسه کتاب ها برداشتی. شروع کردی به خواندن. چشمانت بسته

زن چند دقیقهای میشد که از خواب پريده بود و از شدت درد نمیتوانست دوباره بخوابد. طاق باز دراز کشیده بود. میخواست خودش را به

وقتی که رفتی تنها چهل روز در شهر دوام آوردم. آن خانه قدیمی اگر تا به حال خراب نشده خیلی تحمل داشته. امشب ماه کامل

روستا شهر «بیگدا»، که تازه به آن کوچیدهام، خاموش و زیباست. در یک جا کشتزارها و تپههای پخچ و بلند با سه رنگ زردگون، سبز

هیچکس خوش ندارد که یک تانک (تی۶۲) را به حیوان بیآزاری تشبیه کند، اما در آن روز پاییزی هفت ـ هشت تا از این غولهای

همه چیز پیش چشمهای «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دینمحمد» اتفاق افتاد. طبیعتا هیچکس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران

از بس کشیده شد؛ برده شد. جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هر دو لحظاتی پشت یک رده دیوار خام و شکسته گم شدند.

هوای رستورانت «مک دونالد» شهرک «پالوالتو» ی کالیفرنیا گرم بود اما هوای بیرون سرد بود. چند نفر دور تر از رستورانت در برابر تکه های

آقا میرزای صراف از چند روزی به این سو در بستر مرگ افتاده بود و اهالی کوچۀ “بهارستان” منتظر خبر مرگش بودند. وقتی شاه ولی،