
داستان کوتاه «يك دانه مرواريد»
وقتى كه رسید، هنوز «تاج كیلَى» نیامده بود. جایش خالى بود، مگر نادركَلْ میدانست كه او كى میآید. وقتى روشنكِ آفتاب را كه از درچه

وقتى كه رسید، هنوز «تاج كیلَى» نیامده بود. جایش خالى بود، مگر نادركَلْ میدانست كه او كى میآید. وقتى روشنكِ آفتاب را كه از درچه

شبی از شبهای امتحان سالانه بود. ورق اصلاح میکردم. برق نداشتیم. چراغ تیلی کنارم دود میکرد. بوی غذا و بوی تیل در اتاق پیچیده بود؛

دخترم در آشپزخانه كنار اُرسی ایستاده بود. من پیاز ریزه میكردم و او با چشمان گردگردش، باریدن برف را تماشا میكرد. از نگاهش پی بردم

غروب بود. دخترم را از مكتب به خانه آوردم. بكسش را از پشت كوچكش با دشواری كشید و كنارش گذاشت. پرسش همیشه گی از دهانم

چند روز میشد که به بچه همسایه ما می اندیشیدم؛ در خانه، در مکتب، در بازار، همه جا. بچه همسایه ما آرامشم را گرفته بود.

کتاب را باز می کنم و به صفحه ی شناسنامه اش نگاهی می اندازم؛ هزار خورشید تابان، خالد حسینی، مترجم: مهدی غبرایی، داستان های آمریکایی…

یک روایت عامیانه می گوید: از فیل مرغ پرسیدند، چرا بار نمی بری؟ گفت: من مرغ هستم، چگونه بار ببرم! پرسیدند: پس چرا پرواز نمی

موزه ها، موزه ها، انگور ها، انگورها، صدایم در سرم انعکاس میکند و میگوید: ـ موزه ها موزه ها، انگورها انگورها. هوا گرم است بسیار

جهان به پنج متر مربع تقلیل یافته بود. روشنایی و نور جهان در یک درز دروازه متراکم شده بود. شب و روز با روشنایی چراغ

اواخر سال تعلیمی بود. شاید هم ماههای عقرب یا قوس. درست به خاطر ندارم. صنف اول بودم. شیشههای در و پنجرههای صنف ما شکسته بود

شام بود. شامها همیشه اندوهی را در دل من بیدار میکنند. مخصوصا اگر بیرون از خانه باشم و ببینم که آفتاب آرام آرام با یک

…و شیخ – قَدُّس اَللَّهُ سِیرُه – گفت: در این شهر، پیرمردی بود سخت نادار و بی نوا. این مردِ پیر، به کوی های اعیان