
داستان کوتاه «مرگ قو»
بود نبود، زیر آسمان کبود فرمانروایی بود که خود را ملکۀ عقاب می نامید. ملکۀ عقاب چشمانی بزرگ، درخشان و به هم نزدیک، بینی بلند

بود نبود، زیر آسمان کبود فرمانروایی بود که خود را ملکۀ عقاب می نامید. ملکۀ عقاب چشمانی بزرگ، درخشان و به هم نزدیک، بینی بلند

آن روز، روزی پردرد بود. باران دانه دانه میبارید و هوا بوی خاک میداد. ستاره ملتهب بود، دست و پایش میلرزیدند. بالا سوی من در

هفته قبل الیاس صبح روز دوشنبه با خماری شدید از کنیاک خیابان های مستقیم و طولانی بلوار 26 را رکاب می زد و در این

دستش به دستگیر در نرفت. وقتی نزدیک شد، لرزید. پاهایش سستی کرد. دستِ راستش را که به دستگیر نزدیک کرد، وحشت در جانش دوید. به

فقط پدرم پاسپورت داشت و من هیچ. نزدیک مرز ایران بودیم که پدرم ایستاد و جلوی من را گرفت. _وقتی رسیدیم تو گپ نزن.سر تو

عکس عشقت را می گذاری توی گروه، عشقت با لباس دو تکـه شـنا. اولین سیگار امروزت را به عشقش آتش می زنی. عکـس دیگـری مـی

به نظرم زن عجیبی بود. تسبیح بلندی را در دستش میچرخاند و زیـر لب زمزمه هایی با خودش میکرد. عجیب بود چون در آن سـن

پدر گفت در بین علف ها و بوته ها خـودت را پنهـان کـن. مـن”گل زرین” را پشتت روان میکنم. اگـر همـراهم باشـی از پشـت بایسکل

می ایستم جلو آینهی تمام قد روبرویم. زن موطلایی که پیراهن آستین کوتاهی پوشیده و شلوار جینی به تـن دارد، صـورتم را توی آینه برانداز

احمد از وقتی 8 ساله بود دلش می خواست زن بگیرد. ایـن موضـوع را نامـادری اش یک روز صبح به او گفته بود. آن روز

_عروسیشان عزا شد. عروسیشان عزا شد… مادر گریه میکرد و بلند بلند این جمله از دهـانش خـارج مـیشـد. چشمهایش را بسته بود و مثل گهواره

شاید قبل از کشیده شدن چنگال آن گربه لعنتی روی در حیاط بود، که تمام در و دیوار های آن محله مثل خوره به جانم