داستان کوتاه «خشاب»

داستان کوتاه «خشاب»

فقط پدرم پاسپورت داشت و من هیچ. نزدیک مرز ایران بودیم که پدرم ایستاد و جلوی من را گرفت. _وقتی رسیدیم تو گپ نزن.سر تو

داستان کوتاه «بخت»

داستان کوتاه «بخت»

به نظرم زن عجیبی بود. تسبیح بلندی را در دستش میچرخاند و زیـر لب زمزمه هایی با خودش میکرد. عجیب بود چون در آن سـن

داستان کوتاه «روز آخر مکتب»

داستان کوتاه «روز آخر مکتب»

پدر گفت دربین علف ها و بوته ها خـودت را پنهـان کـن. مـن”گل زرین” را پشتت روان میکنم. اگـر همـراهم باشـی ازپشـت بایسکل می غلتی.

داستان کوتاه «لبخند لیلا»

داستان کوتاه «لبخند لیلا»

می ایستم جلو آینه‌ی تمام قد روبرویم. زن موطلایی که پیراهن آستین کوتاهی پوشیده و شلوار جینی به تـن دارد، صـورتم را توی آینه برانداز

داستان کوتاه «تنهای تنها»

داستان کوتاه «تنهای تنها»

_عروسیشان عزا شد. عروسیشان عزا شد… مادر گریه میکرد و بلند بلند این جمله از دهـانش خـارج مـیشـد. چشم‌هایش را بسته بود و مثل گهواره

داستان کوتاه «اخطار آخر»

داستان کوتاه «اخطار آخر»

شاید قبل از کشیده شدن چنگال آن گربه لعنتی روی در حیاط بود، که تمام در و دیوار های آن محله مثل خوره به جانم

داستان کوتاه «کادر مشکی»

داستان کوتاه «کادر مشکی»

زن که گریه هایش تمامی نداشت، دستمال دیگری از درون جعبه برداشت. اشک هایش را پاک کرد. مرد از کنار زن که روی تخت نشسته

داستان کوتاه «خاطره»

داستان کوتاه «خاطره»

از آن روز سال‌ها میگذرد. اما، یاد آن روزها، شعله ی کوچکی را در من زنده نگاه داشته تا گرمابخش وجودم باشد. دیگر حتی تغییر