داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»

داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباس‌هایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد

داستان کوتاه «کوچک‌ترين»

داستان کوتاه «کوچک‌ترين»

جماعتی از بزرگان شهر با شادمانی و حق شناسی در تک و دو بودند تا مراسم قدردانی از نامدارترين و والاترين شخصيت شهرشان را با

داستان کوتاه «شیر و خون»

داستان کوتاه «شیر و خون»

در تاریکی پس از شامگاه، هنگامی که آخرین اشعۀ سرخ آفتاب در پشت کوه های تیره ناپدید می گردید، جمع به هم فشرده و خاموش

داستان کوتاه «مرد و نامرد»

داستان کوتاه «مرد و نامرد»

بازهم ورق بر گشته بود. استاد پیر دست به عصا میخواست به بارگاه امیر جدید برود، به بارگاه امیری که رهین دست بازیگر روزگار بود

داستان کوتاه «دشمن مرغابی»

داستان کوتاه «دشمن مرغابی»

اداره ما هم دارالعلوم بود و هم دارالفنون! مجمع رفقا در اصل مجمع فضلا بود مجمع فضلایی که هر کدام از خود مدار و محوری

داستان کوتاه «نقطهٔ نیرنگی»

داستان کوتاه «نقطهٔ نیرنگی»

دریاب در میان تمام شاگردان فاکولته نقطه نیرنگی بود. قدی دراز، گردنی دراز، دست های دراز، پاهای دراز و حتی دندان های دراز داشت و