
داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»
«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسهایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسهایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد

دیگر برای حسینه دنیا به آخر رسیده بود. فقط او مانده بود و یک تنهایی تلخ و جانفرسا. آن سوی ارسی، جهان برایش از جنب

چند سال است که با «یوشیه» مرد شصت و هفت سالۀ ایرانی ـ آشوری آشنا استم. او به دلیلی که خود میداند زن نگرفته و

جماعتی از بزرگان شهر با شادمانی و حق شناسی در تک و دو بودند تا مراسم قدردانی از نامدارترين و والاترين شخصيت شهرشان را با

در تاریکی پس از شامگاه، هنگامی که آخرین اشعۀ سرخ آفتاب در پشت کوه های تیره ناپدید می گردید، جمع به هم فشرده و خاموش

لیوان آب قند را دستم داد. روسری را از سرم گرفت. خم شد. شیر آب را باز كرد. یك دستش را خیس و بعد به

گیتا زنگوله کوچک را به سیم حلقوی بند کرد. تمام شد. زنگ بادی را تکان داد. زنگوله های کوچک صدا دادند. گیتا خندید. زنگوله ها

در منطقه بود و باش ما، یک کلیسای قدیمی وجود دارد که وقت و ناوقت ناقوسهایش صدا می دهند و آدم را به چرت می

بازهم ورق بر گشته بود. استاد پیر دست به عصا میخواست به بارگاه امیر جدید برود، به بارگاه امیری که رهین دست بازیگر روزگار بود

اداره ما هم دارالعلوم بود و هم دارالفنون! مجمع رفقا در اصل مجمع فضلا بود مجمع فضلایی که هر کدام از خود مدار و محوری

دریاب در میان تمام شاگردان فاکولته نقطه نیرنگی بود. قدی دراز، گردنی دراز، دست های دراز، پاهای دراز و حتی دندان های دراز داشت و

ما یک جمعیت کوچک تصادفی هستیم که بی قول و قرار بی ارادۀ قبلی، هر روز از بام تا شام، جمع میشویم و از خردترین