
داستان کوتاه «نقطه؛ سرِ خط»
مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

زن روبه روی پنجره باز ایستاده بود. باران میبارید. نسیم ملایم بهاری قطرات تازه، سرد و سبز باران را بر گونههای آتش گرفتهاش میبارید. زن

ما زیر صندلی نشسته بودیم. در پته بالا مادرم و در پته پایین من و خواهرم مریم و در پته دیگر شهناز و شاه ببو

تازه شیشه صبح درز کرده بود و شراب ناب و عنابی رنگی ازش زا میزد. موسی از خواب بیدار شد، مژه هایش را نیم بسته

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسهایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد

دیگر برای حسینه دنیا به آخر رسیده بود. فقط او مانده بود و یک تنهایی تلخ و جانفرسا. آن سوی ارسی، جهان برایش از جنب

چند سال است که با «یوشیه» مرد شصت و هفت سالۀ ایرانی ـ آشوری آشنا استم. او به دلیلی که خود میداند زن نگرفته و

جماعتی از بزرگان شهر با شادمانی و حق شناسی در تک و دو بودند تا مراسم قدردانی از نامدارترين و والاترين شخصيت شهرشان را با

در تاریکی پس از شامگاه، هنگامی که آخرین اشعۀ سرخ آفتاب در پشت کوه های تیره ناپدید می گردید، جمع به هم فشرده و خاموش

لیوان آب قند را دستم داد. روسری را از سرم گرفت. خم شد. شیر آب را باز كرد. یك دستش را خیس و بعد به

گیتا زنگوله کوچک را به سیم حلقوی بند کرد. تمام شد. زنگ بادی را تکان داد. زنگوله های کوچک صدا دادند. گیتا خندید. زنگوله ها

در منطقه بود و باش ما، یک کلیسای قدیمی وجود دارد که وقت و ناوقت ناقوسهایش صدا می دهند و آدم را به چرت می