داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «کدام جای جهان؟»

یا حضرت معصومه! یا دختر امام موسی کاظم! یا خواهر امام غریب! دیدی بچه‌ام را غریبی کُشت؟ دیگران ما را هم غریبی خواهد کُشت، اما بچه‌ام جوان بود. حال هیچ‌شویم طرفم سِیل نمی‌کند؛ چقدر که مرا «دوا» نزده است. من مگر مادر نبودم؟ من مگر دلم نسوخت؟ چه جگرخونی که از پشتش نکشیده‌ام.

بی‌بی‌جان! من همو روز اینجا آمدم. روی زینه‌ی سنگی صحن آینه نشسته بودم و مغز، مغز استخوانم از یخی می‌سوخت. چقدر که گریه کرده بودم! نماز مغرب را چند بار خواندم؟ نمی‌دانم. از بس شک کردم که دو خوانده‌ام یا سه، سه خوانده‌ام یا چهار. سر که بالا می‌کردم، هر سیاهی چادر در آینه‌ها هزارتا می‌شد؛ به سرم سنگینی می‌کرد و سرچرخ می‌شدم؛ شاید هم که از حال رفته بودم. همو وقت بود که کدام زائر آمده، گفت که: «مادر! خدا صبر بدهد.» حتماً که حال و روز داغِ جوان‌دیده را داشته‌ام که گفت.

دیده بودم، به خدا که دیده بودم! از صبح که آمده بود، دیدم سرِ سرک ایستاده بود که چه وقت پدرش از خانه می‌برآید. پدرش که رفت، زنگ در خورد. گفتم باز کدام کار در دلش نمانده؟ می‌آید و گفته می‌ماند: «تو و بچه‌ات من را دیوانه ساختید.» اما از کلکین دیدم که ضیاست و تهِ سیگرتش را به درز سنگ‌های دیوار تله می‌کند. باز باید می‌رفتم و کلگیِ سیگرت‌هایی که از او بود یا نبود را جمع می‌کردم که پدرش نبیند.

از زینه‌ها بالا می‌آمد و می‌دیدم که ریشه‌ی موهای سیاهش درآمده است. موهایش را که رنگ کرده بود، پدرش به خانه راه ندادش. لاغر شده بود؛ از فکر و خیال بود. گفتم که جان ندارد، مریض است، لاغر شده. خندید، گفت: «تو دو ساعت که من را نبینی هم باز می‌گویی لاغر شده‌ام.» نه، اما دلم تشویش داشت؛ گرد چشم‌های سیاهش سیاه بود. می‌گفت همیشه بوده؛ نبود. حمام رفت، کالاهایش را آلیش کرد. برایش بولانی کدو و کچالو که خوش داشت جور کردم؛ «زورِ نمک» شد. گفت نشده است؛ زیاد خورد برای دلِ من؟ نمی‌دانم، حتماً نان جور نیافته بود.

وقتی که می‌رفت، گفته بود در کارگاه خیاطی که کار می‌کند می‌ماند. پرسیدم: «کارگاه چطور است؟» نه به من نگاه کرد، نه از خوردن دست کشید؛ گفت دیگر نمی‌رود. هیچ نگفتم. نگفتم این ششمین کاری است که در یک سال ایلا کرده‌ای. نگفتم که پیسه نداری و سرِ سازش با هیچ‌کس ندار‌ی؛ که چرا درس نخواندی، دیق می‌شد.

پدرش به‌قدر کفایت به سرش می‌خواند و به جانش نیش می‌زد؛ هیچ نگفتم. دسترخوان را جمع کردم. پرسید: «پدرش کی پس می‌آید؟» چهار ساعت دیگر می‌آمد. ظرف می‌شستم و زن درون تلویزیون خبر می‌گفت و آن‌قدر فارسی‌اش ایرانی بود که کل جمله را یک‌جا نمی‌فهمیدم و باید نگاه می‌کردم که از تلویزیون خون و خاک می‌آید یا نه. فکر می‌کردم باز ضیا چند وقت دیگر بیکار است؛ یا فکر می‌کردم چطور است شب کدام دوست یا فامیل را صلا بزنم که بیاید تا پدرش که ضیا را دید، از مردم شرم خورده، باز دل این بچه را خون نسازد؛ فردا شاید اوقاتش کمتر تلخ باشد.

بی‌بی‌جان! روز همو شب بود که داخل حرم راه یافت نمی‌شد و روی زینه‌ی سنگی صحن آینه مانده بودم و یخی به جانم تیغ می‌کشید. با چه حالی آمده بودم و کالای گرم هم به جانم نبود؛ همو یک‌تا چادر سیاه را به سر کشیده آمده بودم. شستن ظرف خلاص شده بود و چای برایش بردم.

شهر داخل تلویزیون شلوغ بود و مردی که مایک نزدیک دهانش بود فریاد می‌کشید و ما صدایش را بسته بودیم. گفت: «نمی‌پرسی که چرا کار را ایلا کردم؟» در دلم آمد حتماً همراهت گپی زده‌اند که خوش نداشتی، یا باز افغان‌ها را کدام گپ زده‌اند که تو به دهانشان کوفته و گریخته‌ای. فقط گفتم که: «چرا؟» گفت: «همراه رفیق‌هایم به اروپا می‌رویم.»

یا حضرت معصومه! تو را به غریبی خودت، به غریبی عمه‌ات زینب قسم دادم که خراب شود این اروپا که جوان برای پدر و مادر نمانده است. حتماً رنگ از رویم پریده بود که تند و تند گپ می‌زد و ترسیده بود. گفت در ایران آینده ندارد. گفتم: «ما هم در ایران گشنه نمانده‌ایم! دیگران هم نمانده‌اند.» خندید، شاید هم نخندید. پیش‌ترها که گپش جدی نبود می‌خندید. گفت: «تا چه وقت از برای یک لقمه نان سگ‌واری بتپد، خرواری چوب بخورد؟» فکر کردم یعنی ما سگ و خر استیم؟ از وطن که آمدیم، خواستیم نباشیم که آمدیم؛ اروپا آدم‌مان می‌ساخت؟ همین‌ها، همین‌ها که سرِ لج و پای لچ، زن و مردشان بی‌که شرم و حیا سرشان شود پهلوی هم راه می‌رفتند و نه خدا سرشان می‌شد و نه دین و قرآن، او را آدم می‌ساختند؟! فکر کردم اما نگفتم.

پیش‌ترها هم که گپش جدی نبود و گپ سر اروپا رفتن بچه همسایه و بچه خاله و عمو بود، دیده بودم برای راستی و درستیِ همی بی‌دین‌ها یخن چاک می‌کند و چه تهمت‌ها که علما و ملاها را نمی‌زند؛ و من همه‌وقت حواسم را از غیبت‌ها و تهمت‌هایش پرت می‌کردم. چی اگر می‌گفتم از خدا بترس، فریاد می‌کشید که «این‌ها از خدا بترسند». از خاطر همین هیچ نگفتم؛ اما پدرش… پدرش نمی‌ماند که این بگوید و او بشنود. پرسیدم: «پدرت؟»

«امشب برایش می‌گویم که به فکر خرج راهم باشد.»

نمی‌داد، یک هزاریِ سیاهم نمی‌دادش. چقدر که گریه کردم و قسم و آیه دادم که نرو؛ می‌رفت.

«قسم که خدا هیچ، خودِ خدا هم راهم را گرفته نمی‌تواند.»

روز پیش، چشم‌هایم سیاه شد. با همو یک‌تا چادر سیاه که به سر کشیدم خود را رساندم. کدام روز بود؟ میلاد بود یا که شهادت؟ داخل حرم راه یافت نمی‌شد. چه حال داشتم که جوان‌مرده‌واری معلوم می‌شدم! بی‌بی‌جان! تو خودم غریب بودی، تو می‌فهمی سر غریبِ مردم چه حال است. از خاطر همین غریبی بود که اگر کدام پاکستانی یا عرب از کنارم تیر می‌شد، دلم می‌شد با هم بیاییم و برای غریبی تو و خودمان گریه کنیم. دلم می‌شد پرسان کنم شما هم بچه‌تان خواهد رفت که حیوان نباشد؟ اما زبان… بی‌بی‌جان زبان من، همراه ایرانی‌ها هم گپ نمی‌زدم. ضیا بود که می‌گفت: «گپ نزن، می‌خندند.» بی‌بی‌جان تو چی؟ زبان من را می‌فهمی یا نی؟ فکر کردم که نمی‌فهمی، که اول نماز خواندم که تمام عربی که یاد داشتم همو بود و نشد. هرچی می‌خواندم آن سه یا دو می‌شد یا چهار؛ از خاطر همو همراهت گپ زدم و خواستم به خیر تیر شود.

به خیر تیر نشده بود. پیش خانه‌یمان شلوغ بود.

«خانوم! خونتون دعواست؟!»

دعوا بود؟ ایرانی‌ها دعوا می‌گفتند، ولی جنگ بود، کشت و کشتار بود. پیش خانه ایستاده مانده بودم که نعش پدر بیرون می‌آید یا پسر؟ ضیا در را باز کرد و بیرون رفت و من را ندید که همراه جمعیت ایستاده بودم. سر بلند نکرد که هیچ‌کس را ببیند. چرا صدایش نکردم؟ بچه‌ام ضیا دوست نداشت پیش ایرانی‌ها این‌طور صدایش کنند.

پدرش که من را دید هیچ نگفت؛ نگفت ناز کرده‌ام باز «بیسری»‌اش گرفته است. نگفت سه دختر شوهر داده، قدر یک روز که از دست ضیا کشیده از آن‌ها نکشیده است. نگفت حتماً که جوان‌مرده‌واری معلوم می‌شدم!

یا حضرت معصومه! یا دختر امام موسی کاظم! یا خواهر امام غریب! دیدی بچه‌ام را غریبی کُشت؟ دیگران ما را هم غریبی خواهد کُشت، اما بچه‌ام جوان بود. اگر نمی‌رفت می‌گفت خود را می‌کشد؛ اگر ضیا نمی‌بود ما آن پول‌ها را چه می‌کردیم؟ پدرش نمی‌داد، یک هزاریِ سیاهم نمی‌دادش؛ من دادم. ضیا یک ماه می‌شود که از هیچ کجای جهان به هیچ زبانی خبر نفرستاده است و پدرش هم هیچ طرفم سِیل نمی‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معصومه امیری