داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «میان درد»

سرگیجه داشتم. حالت تهوع امانم نمی‌داد. مدام بالا می‌آوردم. سرم از شدت درد می‌ترکید؛ انگار سنگی بزرگ را در فرق سرم حمل می‌کردم. حس می‌کردم رحمم در حال فرو ریختن بود — شاید پاره شده بود، یا در آستانه‌ی ترکیدن.
دقیق نمی‌دانستم.
از تخت خوابم بلند شدم. لحاف زرک‌دارِ سرخی را که مادرم به عنوان بخشی از جهیزیه برایم دوخته بود، از روی پایم کنار زدم. پای راستم را آرام روی فرش گذاشتم. از گوشه‌ی تخت محکم گرفتم و آهسته سرپا ایستادم.
کمرم خمیده مانده بود. شبیه زن‌های کهنسال شده بودم—زن‌هایی که عصا لازم دارند تا راه بروند. درون شکمم، چیزی مثل یک مار میلولید و روده‌ها، معده، گرده و حتی استخوان‌هایم را در خودش می‌پیچید. درد، با هر نفس، شدیدتر می‌شد.
نمی‌دانستم چه کنم. راستش، بیشتر از درد، از این می‌ترسیدم که نکند به طفل درون شکمم آسیبی رسیده باشد. تازه یک سال از عروسی‌ام گذشته بود.
مادرشوهرم همیشه می‌گفت: «چرا طفل‌دار نمی‌شوی؟ نکنه کدام مشکل داری؟ بگو کدی خوب، نکدی غم بچه‌مه بخورم.»
نمی‌دانستم چرا اینقدر بی‌رحم است. گاهی با خودم می‌گفتم: «چطور یک زن، زن دیگر را درک نمی‌کند؟»
بارها مجبورم کرده بود که داکتر بروم. گاهی هم از ترس شنیدن نام ازدواج دیگری از زبانش، به ناچار می‌رفتم. اما داکترها می‌گفتند: «خورد هستی، هنوز هفده سال سن داری. چرا عجله می‌کنی؟ ضعیف و کم‌خون هم هستی. اول خودت را تقویه کن، جان بگیر، بعد به فکر بارداری باش.»
با آنکه هنوز آمادگی نداشتم، می‌خواستم ادامه تحصیل بدهم. اما نه مکتبی باز بود و نه دانشگاهی. هیچ امیدی برای خواستن یا حتی آرزو کردن باقی نمانده بود…
آهسته به سوی پنجره رفتم. اطرافم را که نگاه کردم، همه چیز تیره و تار شده بود. پرده‌های جگری اتاق را سیاه می‌دیدم. حتی پکه سقف اتاق گویی دور سرم می‌چرخید. اتاق در حال چرخیدن بود. توشک‌ها و بالش‌های جگری‌رنگ، رنگ باخته بودند و با من در سرگیجه می‌چرخیدند.
گوش‌هایم قفل شد. صدایی شبیه خراش فلز بر فلز یا شاید هم سور اسرافیل قیامت، درون سرم طنین انداخت. حس می‌کردم حضرت اسرافیل در گوشم می‌دمد. دست‌هایم را محکم روی گوش‌هایم گذاشتم و صدا زدم:
«خاله!»
«فهیم!»
«خااااااااااله!»
اما صدا از دهانم بیرون نمی‌آمد. گویی پژواک فریادم در همان اتاق دور می‌خورد و دوباره فرومی‌رفت در سینه‌ام. از گوشه‌ی پرده‌ی پنجره محکم گرفتم تا زمین نخورم، ولی دست و پایم سست شده بود. بالا آوردم؛ هرچه در معده داشتم، روی توشک ریختم. با آخرین توانم از کنار توشک فاصله گرفتم. ناگهان حلقه‌ی پرده از راد جدا شد، و با پرده یکجا به زمین افتادم.
درد تیز و برنده‌ای شکمم را شکافت. حس کردم چیزی از بدنم خارج شد. ترسی عظیم بر دلم چنگ انداخت: «نکند بچه‌ام را از دست داده باشم؟» اشک‌هایم بی‌صدا می‌چکیدند، و فریادهایم بی‌صدا در گلو خفه می‌شدند.
هیچ کس صدایم را نشنید؛ نه خشویم، نه خسرم، نه ننوهایم، نه حتی فهیم. همان کسی که با شنیدن نامش می‌دوید، حالا انگار کر شده بود. یاد حرف‌های مادرم افتادم:
«چیزِ سنگین بلند نکن، کار زیاد نکن، شب زیر پایت بالش بان و پایت را بالا گرفته بخواب، روز زیاد راه نرو… بچه‌ات می‌افتد، بدبخت می‌شوی، سرت زن می‌گیرن طفلت پایین است.»
و حرف‌های فهیم:
«متوجه باش، بچه چیزی نشه. اگنی مادرم مجبورم می‌کنه زن بگیرم. مردمم می‌گن دختر فلانی شاید عیب داشته که هنوز بچه‌دار نشده.»
تمام بدنم به درد آمد، فریاد زدم و چشم به در دوختم. چشم‌هایی که با التماس منتظر بودند او بیاید، مرا ببرد شفاخانه. اما نیامد.
به سختی راد پرده را از حلقه‌ها کشیدم و به کمک آن بلند شدم. حس کردم چیزی مثل توته گوشت از بدنم داخل شلوارم افتاد، و خون گرم از پاچه شلوارم سرازیر شد. یادم آمد دیروز، به خاطر حرف مادر فهیم، کنار دریا فرش شسته بودم…
خونریزی شدت گرفت. چشم‌هایم سیاهی رفت… و افتادم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عزیزه احدی