داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «ماندن»

– «من نمیام!»
این را که گفتم چشم‌های حسین‌دایی گرد شد. گفت: «یعنی چی نمیای؟! ما با هم قرار گذاشته بودیم!» کوله‌ام را برداشتم و با یک لبخند لایت بهاری رو به حسین گفتم: «نظرم عوض شده خو!» و بعد سریع سُریدم توی راه‌پله و بی‌اعتنا به غرغرهای حسین پشت سرم از آپارتمان زدم بیرون.
اول‌های آوریل بود. باد خنک از لای سبزه‌زارها و درخت‌ها می‌خزید زیر لباس آدم. آفتاب قوی‌تر از هفته‌های قبل می‌تابید اما هنوز زور سرما بیشتر بود. بوی نم و علف این‌جا را دوست داشتم. مثل بوی زمین و گلخانه‌ی خودمان توی ورامین بود. خودمان که نه، یعنی آن‌جا که مال ما نبود، اما ما مال آن‌جا بودیم.
آموزشگاه دور نبود. هندزفری را می‌زدم و پیاده راه می‌افتادم و تا یک دور پلی‌لیست آهنگ‌های ایندیلا تمام می‌شد رسیده بودم. به شوق گوش‌دادن به حرف‌های معلم هر روز این مسیر را شلنگ‌تخته می‌انداختم. آموزشگاه در واقع زیرزمین یک کتاب‌خانه بود وسط صحن یک کلیسای خیلی قدیمی. از آن کلیساهای نوک‌تیز که روی لبه‌ی دیوارهایش مجسمه‌های جن و پری کار گذاشته بودند. داخل کلیسا و کتاب‌خانه هم همه‌ی دیوارها و نرده‌ها و وسایل و حتی کف زمین هم چوبی بود. درست مثل توی فیلم‌ها.
وقتی مصاحبه دادیم و قبولی را گرفتیم، برایمان کورس آموزش زبان گذاشتند. هیچ‌کدام از ما هیچی از فرانسوی نمی‌دانستیم. من تازه این‌جا فهمیدم که مرسی یک کلمه‌ی فرانسوی است. از بعد از دبیرستان هم که قلم و کتاب از دست‌ام افتاده بود دیگر سراغ درس‌خواندن را نگرفته بودم. اصلاً یادگرفتن یادم رفته بود. به خاطر همین، زبان‌خواندن اول‌هایش یک‌کم توی مخ بود. سوریه‌ای‌ها زود یاد می‌گرفتند. ما هم می‌توانستیم زود یاد بگیریم اگر می‌شد خودمان را از شر تنبلی دبیرستان که توی جانمان مانده بود خلاص کنیم. من ولی این آخری‌ها حواس‌ام جمع شده بود. نفر اول خودم را می‌رساندم به کلاس و تا آخر وقت با دقت به درس‌های معلم گوش می‌دادم. چشم از صورت‌اش بر نمی‌داشتم. سعی می‌کردم هر کلمه‌ای را که از بین لب‌های نازک و قرمزش بیرون می‌آید یاد بگیرم. هر چیزی که او یاد بدهد.
آن شب که برگشتم، دیدم حسین‌دایی بقیه‌ی بچه‌ها را جمع کرده توی آپارتمان. این‌جا را دولت تا دو سال به ما داده بود. به ما گفته بودند خیلی زودتر از دو سال کارمان درست می‌شود و می‌شویم مثل فرانسوی‌ها و این یک اقامتگاه موقت است. وقتی با پناهندگی ما موافقت کردند و قرار شد این‌جا بمانیم، حسین افتاد روی دنده‌ی لج که برویم سوئد. بیش‌تر بچه‌های ما سوئد بودند. مقصد اول ما هم همان‌جا بود. اما وقتی بعد از چند ماه دربه‌دری توانستیم جانمان را برسانیم به این کشور امن، پایمان شل شد. گفتیم فعلاً بمانیم، آب و نان این‌جا را مزه کنیم، شاید بهمان ساخت و ماندگار شدیم. اما حسین چند هفته‌ای نگذشت که ملال‌اش آمد. آن‌قدر توی گوش من خواند تا آخر من هم مجاب شدم برویم سوئد.
حسین‌دایی بابایم بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. مثل برادر بودیم. کارکردن سر زمین و توی گل‌خانه را او یادم داد. فکر زن‌نگرفتن و خارج‌رفتن را هم او انداخت توی سر من. به خاطر همین هم مامان‌ام همیشه بابا را ملامت می‌کرد که: «این زاد کثافت تو آخر بچه‌ام را می‌بره در راه قاچاق تلف می‌کنه!» نمی‌دانم مامان از روی تجربه‌ی قاچاقی‌آمدن به ایران این حرف را می‌زد یا چی. اما خیلی راست می‌گفت. توی این راهی که ما آمدیم، تلف‌شدن خیلی چیز نزدیک و دم‌دستی بود.
در مرز ایران و ترکیه، از جایی که قاچاق‌بر گفته بود داشتیم وارد خاک ترکیه می‌شدیم.
تقریباً بیست نفر بودیم. قاچاق‌بر گفته بود با مامورهای سر مرز بسته و مشکلی نیست. اما موقع ردشدن مرزبان ایرانی شروع کردن به شلیک‌کردن. یادم نمی‌رود چه‌جوری مثل سگ می‌دویدیم تا خودمان را برسانیم پشت یک ردیف تپه که آن‌جا بود. حسین آخرین نفرمان بود. همین که رسید خودش را چسباند به تپه. رنگ‌اش مثل روح پریده بود. با تته‌پته گفت: «تیر خورد!» گفتیم کی تیر خورد. حسین لابه‌لای نفس‌های خیس‌اش باز تته‌پته کرد: «ممد سیبیل! تیر خورد پسِ گردن ممد سیبیل! خودم دیدم تیر خورد پسِ گردنش!» حال حسین را جا آوردم و با این که دیگر تیراندازی نبود، از ترس مرزبانی خودمان را سینه‌خیز از آن‌جا کشیدیم. دیگر داخل خاک ترکیه بودیم. اما این تازه اول راه بود. بعداً شنیدم تا پول تیرهایی را که شلیک کرده بودند از خانواده‌ی ممد سیبیل نگرفته‌اند جنازه‌اش را تحویل‌شان نداده‌اند.
یک «آدم‌ردکن» آن طرف مرز منتظرمان بود. خبری از ماشین و جاده نبود. گفت راستِ کوه‌ها را بگیرید و بروید تا برسید به اولین شهر آن‌جا ماشین آماده است برای بردنتان. ما هم چاره نداشتیم جز این که هر چه می‌گوید انجام بدهیم. از وسط کوه‌ها راه افتادیم، کوه‌هایی که تا خرخره توی برف بودند. نصف روز راه رفتیم. وسط برف و سنگلاخ یک‌دفعه یکی داد زد: «مامورا!»
گارد مرزی ترکیه پیدایمان کرده بود. مثل مورچه‌هایی که روی موزاییک سفید ویلان شده باشند در آن دامنه‌های سفید پراکنده شدیم. من و حسین خودمان را انداختیم لای شکاف صخره‌هایی که زیر پایمان بودند. یکی از آن سه نفر پاکستانی گولاخی که توی گروه ما بُر خورده بودند و فارسی نمی‌فهمیدند هم آمد دنبال ما بیاید، پایش روی یخ لغزید و ول شد. با پهلو خورد روی تیزی صخره‌ای که صاف روبه‌روی ما جلوی شکاف بود. صدای ترکیدن شکم‌اش را شنیدم مثل صدای بشکه‌ی پلاستیکی پر آبی که از پشت‌بام کف حیاط بیافتد. نگاه کردیم؛ خون بود که روی برف‌ها را سرخ کرده بود. دل و روده‌ی تیره‌رنگ‌اش پخش شده بود دور و بر صخره. بوی زُهم خون و روده‌های پخش و پلایش که به دماغ‌ام خورد نزدیک بود بالا بیاورم.
اشکمان درآمده بود. چند دقیقه همان‌جا ماندیم تا این که گاردها پیدایمان کردند. کشاندندمان تا پایین کوه و تا جایی که می‌خوردیم باتوم‌کش‌مان کردند. فکر کردیم که کارمان دیگر تمام است و بعد از این سر از بازداشتگاه و ردِ مرز در می‌آوریم اما ولمان کردند. انگار دنبالمان گشته بودند که فقط کتک‌مان بزنند. در حالی که از درد زوزه می‌کشیدیم به هر بدبختی بود خودمان را به شهر رساندیم هم‌راه بقیه‌ای که جان سالم به در برده بودند.
بعد از آن آدم‌ردکن‌ها پیدایشان شد و مثل گله توی کانتینر بارمان زدند و رسیدیم به یونان. توی آن سگ‌دانی که به نام کمپ درست کرده بودند چند هفته معطل شدیم. توی همان کمپ بود که علفی شدیم. بدون دود علف نمی‌شد آن خراب‌شده را تحمل کرد. خراب‌شده‌ای که در آن برای ریدن و شاشیدن هم جا نبود چه برسد به اسکان. قشنگ‌تر هم شد وقتی فاشیست‌های یونانی هر هفته تشریف می‌آوردند و با سنگ‌باران ازمان پذیرایی می‌کردند.
آخر سر هم تهدید کردند که اگر نرویم ما و کمپ را یک‌جا آتش می‌زنند. ما مردها شب‌ها نگهبانی می‌دادیم تا اگر خبری شد بتوانیم زن‌ها و بچه‌ها را نجات بدهیم. پلیسی هم آن اطراف نبود و اگر هم بود می‌رفت کمک آن‌ها نه ما.
بعد از آن بود که خبر آمد کمیساریا راه بلغارستان را باز کرده. با سیلی از خانوارهای سوریه‌ای سرازیر شدیم توی جاده‌ها. عراقی و هندی و پاکستانی و حتی ایرانی هم بود. سیل آدم‌های آواره. زبان هم را نمی‌فهمیدیم. قیافه‌هایمان هم با هم فرق می‌کرد. اما یک چیز بین همه‌ی ما مشترک بود؛ کشوری نداشتیم که مال خودمان باشد.
پاهایمان مثل پای فیل باد کرده بود. آن‌قدر پیاده آمدیم و تاول ترکاندیم که آخر سر به این‌جا رسیدیم؛ فرانسه. کمپ فرانسوی‌ها کمپ بود نه مثل آن سگدانی یونان. همان اول کار کلی دکتر و امدادگر فرستادند تا دوا و درمانمان کنند. غذای گرم آماده بود و حمام‌های تمیزی که جلدهای لجن‌گرفته‌مان را بسابیم. اسممان را ثبت می‌کردند و بهمان کارت می‌دادند. این‌جا همه چیز روال بود.
حال‌ام این‌جا خوب بود. دیگر خواب تیر خوردن و از کوه پرت شدن و آتش گرفتن نمی‌دیدم. بعد از یک مدت جوری با این‌جا اُخت شدم که انگار سال‌هاست ساکن‌اش هستم. گذشته برایم کم‌رنگ شده بود. خیلی چیزها از یادم رفته بود. مامان که تقریباً هر روز با اسکایپ زنگ می‌زد و احوال‌ام را می‌گرفت همیشه این حرف را تکرار می‌کرد: «بچم هوش کن که نمازته فراموش نکنی! طرف دخترهای لخت و لوج کافر هم سَیل نكن!» و من هم با «باشه باشه» گفتن مثل همیشه گول‌اش می‌زدم. طفلک نمی‌دانست که نماز و طاعت هم جزو همان خیلی چیزهایی است که از یادم رفته. اگر از شب‌نشینی‌ها و نجسی‌خوری‌ها خبردار می‌شد چه کار می‌کرد؟ دل‌ام هم برایش می‌سوخت هم تنگ شده بود.
آن شب حسین‌دایی و بچه‌ها هر چه دلیل آوردند و قسم دادند و تهدید کردند، نتوانستند من را راضی کنند هم‌راه‌شان بروم سوئد. من کلاً هیچی نمی‌گفتم جز این که: «آقا من خسته شدم دیگه حال و حوصله‌ی رفتن ندارم. می‌خوام بمونم.» حسین آخرش کفری شد: «می‌دونی چیه؟ من اشتباه کردم تو لاشی رو با خودم آوردم. اصلاً نيا كون لقت!»
بعد هم همه با هم رفتند و تا صبح نشستند به گل‌کشیدن و ورق‌بازی. به نظر خودم حسین حق داشت. من گفته بودم می‌آیم اما حالا حرف‌ام را عوض کرده بودم. ولی من هم تقصیری نداشتم. پابند شده بودم به چیزی که قبلاً هیچ وقت توی زندگی‌ام تجربه‌اش نکرده بودم.
معلم زبان فرانسه‌ی ما یک دختر ژاپنی بود به نام بئاتریس آریمورا. از وقتی او معلم‌مان شده بود دیگر به چشم‌های بادامی‌ام افتخار می‌کردم. همیشه رنگ‌های روشن می‌پوشید.
سر کلاس راه که می‌رفت چین دامن‌اش روی ساق‌های لخت‌اش تکان می‌خورد. جوری سفید بود که انگار به جای خون توی رگ‌هایش شیر جریان داشت. نمی‌شد حرف‌اش را تمام کند و آخرش لبخند نزند. صدایش موقع درس‌دادن مثل لالایی بود. آخر کلاس مثل یکی از ما می‌آمد توی کافه‌تریا و با ما غذا می‌خورد. شوخی می‌کرد و به سوال‌های ما جواب می‌داد. خودش می‌گفت پدرش ژاپنی و مادرش فرانسوی است. اما من فکر می‌کردم او اصلاً مال کره‌ی زمین نیست. مگر می‌شود یک نفر آدم این‌قدر خوب و مهربان باشد؟ از وقتی او معلم ما شد من چسبیدم به یاد گرفتن. فهمیده بودم که هر چه فرانسوی‌ام بهتر باشد می‌توانم بیشتر با او حرف بزنم.
باید خیلی احمق می‌بودم اگر به حسین و بچه‌ها می‌گفتم دلیل ماندن‌ام این است که روی معلم زبان قفلی زده‌ام. حسین اگر می‌فهمید آبرو برایم نمی‌گذاشت از بس مسخره‌ام می‌کرد. آن‌ها حالی‌شان نمی‌شد. ولی من می‌فهمیدم. بئاتریس بیشتر از همه با من گرم می‌گرفت. من را کلی تشویق می‌کرد. همیشه با من می‌نشست و از خاطره‌هایش می‌گفت. حس می‌کردم به من خیلی اعتماد دارد که ماجراهای زندگی‌اش را برایم تعریف می‌کند. همه‌ی این‌ها باعث می‌شد که یک گرمای جالب را توی قلب‌ام احساس کنم. گرمایی که تمام روز با من بود؛ صبح زود از خواب بیدارم می‌کرد و توی کلاس و کتاب‌خانه و موقع مرور درس‌ها و وقت برگشتن به خانه و غذا درست کردن و خوابیدن با من بود. چیزی که باعث شده بود دیگر دود نکنم و بیشتر به سر و وضع‌ام برسم. چیزی که این زندگی دربه‌دری کوفتی را برایم لذت‌بخش کرده بود.
سمستر داشت تمام می‌شد و من فقط می‌خواندم. سمستر بعدی بلافاصله بعد از امتحانات شروع می‌شد. می‌خواستم خودم را به بئاتریس نزدیک‌تر کنم. هر شب با همین خیال می‌خوابیدم. توی خیالات‌ام همیشه با او بودم. جرات نداشتم مستقیم بگویم. باید کاری می‌کردم که بدون گفتن بفهمد. بعد از کلی فکرکردن راهی به ذهن‌ام رسید؛ باید یک هدیه برایش می‌گرفتم، یک هدیه‌ی خاص و باارزش. فروشگاه‌های اینترنتی را بالا و پایین کردم و آخرش به یک مورد خوب رسیدم؛ اودکلن کوکو شنل هم خاص بود هم رومانتیک و هم من از پس‌اش بر می‌آمدم. البته باید هر چی پول تا حالا جمع کرده بودم پای این هدیه می‌دادم اما به نظرم می‌ارزید. این طوری بناتریس حتماً حس‌ام را نسبت به خودش می‌فهمید. حسین هم دیگر سرسنگین نبود و دوباره خوش‌اخلاق شده بود. دیگر قبول کرده بود که بدون من برود. قرار شد بعد از این که امتحانات من تمام شد یک گودبای‌پارتی سنگین بگیریم که تلخی آن دعواها را بشوید و ببرد.
امتحان‌ها را یک‌ضرب قبول شدم. دوشنبه سمستر جدید شروع می‌شد و ما باید مهمانی را هر چه زودتر می‌گرفتیم. شب قبل از مهمانی با حسین رفته بودیم گوشت و شراب بخریم توی قصابی دیدم کسی دارد با روده‌ی خوک سوسیس درست می‌کند. سوسیس‌های تیره‌رنگ روی میزی سفید پخش و پلا بودند. بوی زهم‌شان خورد توی دماغ‌ام. داشتم بالا می‌آوردم. انگار کسی با باتوم محکم زده باشد توی شکم‌ام. دویدم بیرون و توی دریچه‌ی فاضلاب کنار پیاده‌رو استفراغ کردم.
وقتی رسیدیم خانه صاف رفتم توی رخت‌خواب که بخوابم و همه چیز را فراموش کنم ولی نشد. خواب دیدم همه‌مان سر مرز تیر می‌خوردیم و چند نفرمان از کوه می‌افتادند و پاره می‌شدند و دل و روده‌شان می‌ریخت روی برف‌ها و فاشیست‌ها رویمان بنزین می‌ریختند و وقتی آتش می‌گرفتیم از خواب پریدم. خیس عرق شده بودم با این که پنجره باز بود. رفتم از جیب‌ام سیگارش را برداشتم. نمی‌توانستم بفهمم این کابوس لعنتی باز از کجا سر و کله اش پیدا شده است. هر کاری کردم دیگر خواب‌ام نبرد. صبح شد اما هوا روشن نشد. آسمان پر از ابر بود. با حال خراب راه افتادم طرف کلاس. توی راه همه اش به خودم امید می‌دادم که دیدن بئاتریس دوباره حال‌ام را خوب می‌کند. خنده‌های نازک‌اش و موهای سیاه‌اش را که دو طرف صورت‌اش آویزان بودند تصور می‌کردم و آرام می‌شدم. همین باعث می‌شد قدم‌هایم را تندتر بردارم و زود خودم را برسانم به آموزشگاه. رفتم سر کلاس و نشستم و معلم آمد اما بئاتریس نبود.
معلم جدید داشت خودش را معرفی می‌کرد که من از کلاس زدم بیرون. مسئول آموزش را گیر آوردم و ازش پرسیدم: «ببخشید مادام! معلم ما کجاست؟»
با تعجب جواب داد: «معلم شما که سر کلاسه»
گفتم: «نه خانم آریمورا رو منظورمه»
گفت: «آها منظورت بئاتریس هست؟ هفته قبل همراه شوهرش رفت کانادا. اون یه معلم داوطلب بود از طرف کمیساریا اومده بود برای کمک به ما. ماموریتش تموم شد. معلم جدید شما آقای …»
دیگر نشنیدم چه می‌گوید. برنگشتم سر کلاس. رفتم نشستم لبه‌ی دیوار سنگ‌چین کنار کلیسا. آسمان بدجوری ابری بود. منظره‌ی روبه‌رو تا چشم کار می‌کرد سرسبز بود. پاکت سیگار را از جیب‌ام در آوردم. چند قطره باران افتاد روی صورت‌ام. سیگار را روشن کردم و یک کام سنگین گرفتم. باران شروع شد. شدید بود. قطره‌هایش سیگار را لای انگشتانم خاموش کرد. باید می‌رفتم اما ماندم. ماندم زیر باران.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شفیق صادقی