اولین بار که لیلا فهمید فرار کردن از چیزها فایدهای ندارد، عصر پنجشنبه بود. یا شاید عصر جمعه بود. دقیق نمیدانست. مطمئن نبود چیزی که واقعاً دنبالش میکرد چیست، اما همیشه میتوانست سیاهیِ سایهای سنگین را پشت سرش احساس کند. وقتی راه میرفت، انگار دو دست زخمی و پیر جلوی چشمانش را گرفته بودند، انگشتانشان به شاخههای درختان میمانست؛ سفت و ضخیم بودند، آنقدر که نه میتوانست درست ببیند و نه درست راه برود. سایه او را هرجا که دلش میخواست میبرد. همیشه کنارش بود، حتی در خوابهایش، حتی در خوابهایش وقتی سعی میکرد فرار کند، سایه دنبالش میکرد.
با خودش فکر میکرد شاید این سایه صدای پسر همسایه باشد که صبح در کوچه بلند بلند گریه میکرد. شاید جیغ نوزاد همسایه باشد که سرِ ظهر ناگهان از پشت دیوار بلند شده و بعد به یکباره قطع شده بود. یا شاید صدای پاشنههای نهچندان بلند کفشهای خودش باشد که هربار وقتی از سنگفرشهای کوچه میگذرد، بلندتر از همیشه به نظر میرسد.
اما اینکه سنگینیِ چیزی غیر از خودش همیشه با او بود و انگار شانههای ظریفش را خم کرده بود، سخت آزارش میداد. لیلا این را خوب میفهمید و با این حال نمیتوانست با آن کنار بیاید. میخواست هر کاری از دستش برمیآید را بکند تا از شرش خلاص شود: تندتر بدود، تندتر راه برود، پشت سرش را نگاه نکند. اما همهٔ اینها فایدهای نداشت، چرا که آن سایه هم تندتر دنبالش میدوید و انگار دلش میخواست وارد ذهن و بدن لیلا شود و همانجا زندگی کند.
سایه همیشه چهار دستوپا پشت سرش حرکت میکرد و هر بار که سرعتش را کم میکرد، دستش را دراز میکرد و از پشت، مشتی از موهای ضعیف و بافتهشدهٔ او را به چنگ میگرفت. موهای لیلا از کودکی ضعیف و نازک بودند. مادرش همیشه میگفت: «این موها طاقت هیچچیزی را ندارند.»
لیلا بعدها فهمید که مادرش دربارهٔ موهای او حرف نمیزد. مادرش دربارهٔ خودِ لیلا حرف میزد؛ دربارهٔ کابوسها، خوابهای دنبالهدار، ترسها و دلهرههایش. دربارهٔ قلبش که با دیدن کوچکترین چیزی میلرزید و به دهنش میآمد. دربارهٔ آن سایهٔ سیاه و وحشتناکی که تمام روز او را زیر نظر داشت. البته شاید مادرش نمیدانست که لیلا این مسأله را فهمیده است. یا شاید هم میدانست. به هر حال به حال لیلا فرقی نمی کرد. او همواره در باتلاقِ عمیقِ رنجی ناشناخته دست و پا میزد.
آن عصر، وقتی به خانه رسید، مشتی از موهایش در دستش مانده بود. آن را مثل چیزی اضافه روی زمین انداخت. خانه ساکت بود و مادرش در آشپزخانه چیزی میشست و آب بیوقفه به کف فلزی سینک میخورد و صداهای ناهنجار ضعیفی تولید میکرد. پدرش هنوز از سرکار به خانه برنگشته بود. او کارگر بود و ساعات زیادی را سر ساختمان و زیر نور خورشید کار میکرد. شب که به خانه برمیگشت، تمام خستگی روز را با خودش میاورد و انگار بدنش به سختی تمام ذرات سوختهٔ آفتاب را با خودش حمل میکرد؛ ذراتی که زیر پوستش رفته بودند و در شریانهایش جاری شده بودند، و حالا تبدیل به لکههای کبودی شده بودند. لیلا همهٔ اینها را می فهمید و برای همین هیچوقت از پدرش نپرسیده بود که سایه را بیشتر دوست دارد یا آفتاب را.
مادرش صدای بستهشدن در را شنید.
«لیلا؟»
«هستم.»
«غذا خوردی؟»
«نه.»
«باید یک چیزی بخوری.»
«نمی خورم تشکر. گرسنه نیستم. بین راه یک ساندویچ خوردم.»
مادرش شیر آب را بست دستهایش را خشک کرد و تا دم در آمد. چند لحظه به لیلا نگاه کرد و بعد چشمش به زمین افتاد.
«باز هم موهایت؟» لیلا سرش را تکان داد.
مادرش آهی عمیق کشید و انگار میخواست چیزی بگوید، اما سکوت کرد و در عوض به آشپزخانه برگشت. چند لحظه بعد صدایش را بلند کرد: «هر وقت آماده شدی بیا چیزی بخور.»
لیلا میدانست مادرش اینطور دوستش دارد؛ با غذا، با هشدار دادن، با غرزدن دربارهٔ موهایش. گاهی آرزو میکرد مادرش چیز دیگری بگوید. گاهی آرزو میکرد اصلاً چیزی نگوید.
تلویزیون را روشن کرد. مردی با ریش نسبتاً بلند و تازه روغنزده، با کلاه و مندیل، در تلویزیون با صدایی زشت و خشدار از آیندهٔ افغانستان و پروژههای بزرگ و کوچک شهرسازی دولت حرف میزد. قرار بود شهرکهای جدید ساخته شوند. اخیراً زمین چند محله دولتی اعلام شده بود و مردم را با هشدار از خانههایشان بیرون کرده بودند.
لیلا به دوستش، مریم، فکر کرد. مریم دو کوچه آنطرفتر زندگی میکرد. پیش از بستهشدن مکاتب همصنفی بودند و بعد از آن هم هر وقت میتوانستند همدیگر را میدیدند. گاهی در گوشهٔ یک فلافلفروشی کوچک کنار هم مینشستند و ساندویچ میخوردند. گاهی هم بدون اینکه حرفی بزنند در سکوت قدم میزدند. مریم از معدود آدمهایی بود که لیلا میتوانست چیزهایی را به او بگوید، بدون اینکه مجبور باشد اول همهچیز را برایش توضیح بدهد، مریم انگار خودش بود، اما تنها تفاوتش این بود که سایهای سیاه دنبالش نمی کرد. شاید هم دنبالش میکرد. با خودش فکر کرد شاید مریم هم پشت سرش سایهای سیاه داشته باشد، که تمام تلاشش را میکند وارد بدنش شود و مغزش را بخورد.
دو هفته پیش، مریم به او گفته بود که چند مرد به کوچهشان آمده و روی چند خانه با رنگ سفید علامت زدهاند.او گفته بود: «پدرم میگوید خانهٔ ما را هم میگیرند.»
لیلا با استرس پرسیده بود: «چه کار میکنید؟» و مریم شانههایش را بالا انداخته بود. «کجا میروید؟»
«هیچجا.» و لیلا پس از گفتن این جمله بسیار خندیده بود، چون نمیدانست باید چه جوابی بدهد یا واقعا باید چه کار کند. مریم اما نخندیده بود و سکوتی معنادار او را بلعیده بود.
حالا، وقتی آن مرد در تلویزیون از شهرکهای جدید حرف میزد، لیلا با خودش فکر کرد مریم هنوز در خانه است یا نه. با خودش فکر کرد چقدر دیگر نمیتوانست آخرین خبری را که دربارهٔ اعتراضی به بستهبودن مکاتب دخترانه شنیده بود به یاد بیاورد. از جایش بلند شد و وسط اتاق ایستاد.
چیزی از پشت سرش گفت: «باز هم دویدی.» برگشت. کسی آنجا نبود و با این حال، لیلا جواب داد: «فکر کردم اگر زودتر برسم، نمیرسید.»
آن چیز پشت سرش بلند خندید. لیلا او را شناخت. خودش بود؛ آن سایه. صدای خندهاش تمام اتاق را پر کرد. ترسناک بود. هر بار که میخندید، انگار یک سلول از وجود لیلا ناپدید میشد. خندهاش از گلو نمیآمد. از جایی میان دیوار و سقف میآمد، یا از عمق چاهی. از جایی که گرد و خاک جمع میشد، چون مادرش فقط هر چند ماه یکبار، وقتی قرار بود مهمان داشته باشند، یادش میافتاد آنجا را تمیز کند.
لیلا سرش را میان دستهایش گرفت و نشست. مثل ابر بهار گریه میکرد. مادرش در چارچوب در ظاهر شد.
«چه شده لیلا دخترم؟ گریه کردی؟ موهایت… موهایت روی زمین ریخته…»
لیلا صورتش را پاک کرد.
«نه مادر. چشمانم میسوزد، چندروزی است حساسیت کردم. بله موهایم کمی …»
مادرش چند ثانیه به او نگاه کرد.
«موهایت هنوز میریزد…آه دخترک بیچاره ام…عاقبت آن همه غم و تشویش به جان موهای زیبایت افتادند. قطرات اشک از گوشهی چشمان مادر به روی گونهی سرخ و تکیدهاش لغزید. مادرش کنارش نشست و لیلا را در آغوش گرفت. چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند. بعد مادر دستش را جلو برد و به بافتهای که از موهای لیلا باقی مانده بود، دست کشید.
گفت: «وقتی کودک بودی، هر وقت میخواستم موهایت را شانه کنم، گریه میکردی.»
«بله یادم است.»
«میگفتی شانه موهایت را به درد میآورد.»
«خوب راست میگفتم، موهایم را به درد میآورد.» مادرش لبخند کمرنگی زد.
«اما من فکر میکردم لجبازی میکنی، اما حالا فکر میکنم شاید هم واقعا میترسیدی.»
لیلا به او نگاه کرد. میخواست به مادرش از سایه بگوید؛ از آن سیاهی سنگین و وحشتناکی که تمام روز دنبالش میکند. از اینکه نمیداند نخستین باری که متوجه شده سایهای پشت سرش میآید؛ پنجشنبه بوده یا جمعه. فقط میداند وقتی مکتبها را بستند، طنابی کهنه بیخ گلوی زندگیاش را محکم بست. اول فکر میکرد فقط دروازهٔ مکتب را به رویش بستهاند، اما بعد دید دروازهای دیگری هم در درونش دارند آهسته آهسته بسته میشوند و در تنش موجودی ناگزیر مدام برای بیرون شدن تقلا میکند.
از آن روز، هر بار که از خانه بیرون میرود سایهای پشت سرش کشیده میشود. گاهی آنقدر نزدیک است که هرم نفسهایش را پشت گردنش حس میکند. گاهی هم دور میایستد، خیلی دور، درست مثل مکتب، مثل صنفی که دیگر او و دوستانش نمیتوانند به آن برگردند. لیلا هرچه بیشتر از مکتب دور شد، سایه هم بزرگتر شد. حالا آنقدر بزرگ شده که گاهی خیال میکند تمام کوچه را گرفته است. هر موقع دلش بخواهد موهای لیلا را میکشد و تا مشتی از آنها را جدا نکند رهایش نمیکند.
میخواست همهٔ اینها را برای مادرش بگوید. اما دهانش باز نشد. فقط گفت:
«نه مادر نمیترسیدم. تو برو به کارهایت برس. پدر و برادرها گرسنه هستند.» مادرش آرام دستش را پس کشید و گفت:
«بیا یک چیزی بخورو استراحت کن. قابلی پختم، کشمشهایش را برایت جدا کردم که دوست نداری. »
بعد دوباره به آشپزخانه برگشت. لیلا همانجا ماند و به صدای ظرفها گوش داد.
تاریکی شب، دیرتر از همیشه رسید و روز دیرتر از همیشه رفت، شاید هم لیلا فقط دیرتر متوجه آمدنش شده بود.
رفت در اتاقش و روی تخت غلتید و باز هم گریه کرد، آرام و بیصدا، چون سالها بود یاد گرفته بود گریه را هم باید طوری انجام داد که کسی صدایش را نشنود. بالشاش را خیس کرد، مکث کوتاهی کرد، بالش را پشتورو کرد و دوباره گریست. آنقدر گریست که نفهمید چه وقت خوابش برد.
در خواب، خودش را دید که خوابیده است. به خوابیدن فکر کرد، به اینکه بدن آدم وقتی میخوابد کجا میرود، به اینکه آیا چیزهایی که آدم از آنها فرار میکند کنار تختش میایستند و صبر میکنند تا بیدار شود.
بعد چشمش به پنجرهی نیمهبازِ اتاق افتاد که شب تمامقد پشت آن ایستاده بود. سیاه بود اما نه آنقدر سیاه مثل یک رنگ. سیاه مثل چیزی که رگهایش پر از سم بوده باشد، سیاه مثل چیزی که انگار موهای بافتهی تمام دختران شهر را بلعیده باشد.
لیلا در خواب پرسید: «چرا تو روز نیستی؟»
شب جواب نداد.
پرسید: «نمیتوانی روز باشی؟»
شب سرش را کمی کج کرد.
آنوقت صدای گریهٔ پسر همسایه آمد. از صبح شنبه.
بعد صدای جیغ نوزاد همسایه. از ظهر پنجشنبه.
بعد صدای مریم که با ترس و گریه میگفت: «روی درِ خانهمان علامت زدهاند، خانهٔمان را خراب میکنند…»
بعد صدای مادرش که میگفت: «این موها طاقت هیچچیزی را ندارند.» لیلا با وحشت از خواب پرید.
صبح شده بود و نور خورشید از لای سوراخهای گلهای پرده روی صورتش افتاده بود. توان بلندشدن نداشت. انگار تمام شب را بدون کفش دویده بود. چند لحظه طول کشید تا بفهمد چشمهایش بازند.
از تختش پایین آمد و جلوی آینه ایستاد و به خودش زل زد. پشت سرش چیزی نبود، موهایش را لمس کرد. دستش پر از مو شد و مشتی از موهایش را جمع کرد و روی زمین انداخت، انگار دیگر ریختن موهایش ناراحتش نمیکرد.
بعد، برای اولین بار، به جای اینکه کفشهایش را بپوشد و با عجله از خانه بیرون بزند، همانجا ماند ایستاد و منتظر شد. چیزها، یکییکی، شروع به آمدن کردند.
نه یکی از آنها. همهشان. اتفاقها، عصرهای پنجشنبه، غروبهای جمعه، گریههای صبح شنبه، جیغهای نوزاد همسایه در ظهر، حرفهایی که هیچوقت گفته نشده بودند، دستهایی که چیزی را گرفته بودند بیآنکه هیچوقت دیده شوند، درِ سفیدرنگشدهٔ خانهٔ مریم، و روزهایی که با بیمیلی و به اجبار زندگی شده بودند و فقط آخر شب، وقتی همهٔ دیگران خواب بودند، به یاد آورده میشدند.
چیزها لیلا را هل دادند. موهایش را کشیدند. با مشت به سرش کوبیدند. بعد او را با خودشان بردند و لیلا دیگر مقاومت نکرد و از اتاقش گذشت. از خانه گذشت. از کوچه گذشت. یا شاید اصلاً جایی نرفت. شاید فقط همانجا ایستاده بود وسط اتاق، با مشتی از موهایش که روی زمین پخش شده بود، با صدای مادرش که از آشپزخانه صدایش میکرد، با نوزاد همسایه که دیگر جیغ نمیکشید و با دروازهی خانهٔ مریم، جایی دو کوچه آنطرفتر، که با رنگ سفید علامت خورده بود و با شب، که با وجود صبح، هنوز تمامقد پشت پنجره ایستاده بود. لیلا از دویدن باز ایستاد و به صورت رنگپریدهی شب نگاه کرد.
به آینه نگاه کرد، به صورت رنگپریده اش. به سیاهیِ تاریکی فکر کرد که در تمام رگهایش تزریق شده بود و پس از آن موهایش یکی یکی ریخته بودند. برای اولین بار، نه از خودش پرسید چطور میتواند از میانش بگذرد و نه اینکه چه وقت تمام میشود. انگار با تمام وجودش همهٔ آن را پذیرفته بود.
فقط به این فکر کرد: چرا شب میتواند روز باشد، اما نیست؟ بعد خم شد، مشتی از موهای ریختهاش را از روی زمین برداشت، آن را در دستش فشرد و منتظر ماند تا چیزها، هرچه بودند، بار دیگر از پشت سر به او برسند.
