داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «رهایی ارغوان»

این روزها

مردی “زمینی‌ترین ستاره” را به زبان هسپانیایی می‌خواند. صدا بلند و بلندتر می‌گردد. ارغوان با فشار دادن یک دکمه، زنگ موبایلش را خاموش می‌سازد. شماره را می‌شناسد. برایش دور انداختن آن‌همه مثل یک چتل‌نویس ساده شده. چتل‌نویسی که هرگز به پاک‌نویس نرسیده و نه ارزیده. همان‌قدر که نگهداری یک چتل‌نویس بیهوده می‌نماید، بودن نام و یاد او در قفسه‌های ذهن ارغوان بی‌معنا می‌آید. هرچند آن‌ها تنها آنجا هستند و نه اذیتش می‌کنند. ارغوان برای رسیدن به جایی که هست، نه زمان زیاد به کار داشت. تنها یک پاره‌ی دشوار ـ خیلی دشوار ـ و دلتنگ‌کننده را، مثل اینکه زندانی در سلول‌های خفه‌کن می‌گذراند، گذراند. مهم این است که او به کمک ینا خویش را وارهانید. نه دادگاه و نه دادگستری. با آنکه موقعیت او در آن زمانِ سخت، بدتر از موقعیت یک زندانی پشت سلول‌ها بود. زندانی نمی‌تواند هر وقت دلش بخواهد، به کسی زنگ بزند. او نمی‌تواند پیام و پیامک بفرستد. نمی‌تواند مثلاً جامه‌دانی‌ش را ببندد و به یک سفر خیلی کوتاه برود. زندانی زندانی است. پیکر ارغوان آزاد بود ولی روحش در بند. به یک فراقدرت نیاز داشت تا فکرش را در زنجیر بی‌معناترین تابلوها بکشد و از قید فکر کردن به “او” برهاند.

آسمانِ خوش‌رنگ، آشتی می‌پراگند و توته‌های ابر را از خویش می‌راند. شاید به‌خاطر جبران قهر، غرش و بارش شب پیش این‌چنین آغوش گشاده. گوییا زندگی این دم در پرواز پرندگان، عطر نسترن و سخاوت آفتاب چکیده.

ارغوان در آغاز بیشه‌راهی که به دست راست می‌پیچید، ایستاده. هرچه پیش‌تر می‌رود، بیشه باریک‌تر می‌گردد. بوته‌ها، قامت کوتاه و درخت‌ها، بلندبالا صف می‌آرایند. دست چپ آب در جویبار مستی‌کنان روان است. برگ‌ها بر شاخه‌ها تکان‌تکان می‌خورند و در پرتو نور آفتاب رنگ بدل می‌کنند: سبز روشن، سبز تیره، پسته‌ای درخشنده.

چشم‌های عسلی ارغوان تشنه‌ی دلربایی‌هاست. حیفش می‌آید در فضای آزاد گیسو در بند باشد. قفلک موگیر را می‌گشاید. گیسو در یک تکانه مثل آبشار خرمایی بر شانه می‌ریزد. ارغوان بالای بلند دارد و اندام تباه‌کننده. دور دامن پیراهن نازک لاجوردی‌اش، گلشن سپید حاشیه رانده. این حاشیه روی یخن هفت و آستین‌های نیمه‌اش نیز دویده. پاشنه‌ی کفش سپیدش بسیار بلند نیست: شش سانتی‌متر ـ در دنیای مدی که زمان را نمی‌شناسد، مناسبش می‌نامند. ارغوان ابروهای روشنش را باریک چیده. بینی بلندش زیبایی کلاسیک می‌فروشد اما لبان پر و گوشتی‌اش شفتالوی زیر باران شسته را می‌ماند. سردی سپیدی پوستش انگیزه‌ای است تا شماری بی‌نمکش بنامند و شمار دیگر ماه بلورینش. نیز حالت چهره‌اش در نگاه نخست اندک متکبرانه و خودخواهانه می‌نماید. اما تنها در نگاه نخست و در ظاهر. خالک‌های بسیاری که بر صورتش نشسته‌اند، با گرم شدن هوا و فرارسیدن تابستان دست به دست هم می‌دهند و حلقه‌ی‌شان را تاریک می‌سازند. مردم می‌پندارند ارغوان یک اروپایی است.

ارغوان خدا را سپاس می‌گوید که از گیر دشوارآفرینی چون او رها گردیده. این خیلی مهم است. این برایش نشانه‌ای از عقلمندی و خوشبختی دارد. خوب است گهگاه پس از ماه‌ها و سال‌ها معنای بازی‌های زندگی را می‌دانیم. هرچند ارغوان آنگاه مانند کودکی که بازیچه‌اش را گم بکند، گریسته بود. مثل سگ عذاب کشیده بود. اما نمرده بود. او زنده بود. ارغوان می‌داند، حال که به قول آن شاعر فلسفه‌پرداز آلمانی نمرده، توانمندتر از پیش گشته. او خوشبخت است که زندگی زشت‌ترین چهره‌اش را نشان داده ولی سرانجام او را از آغوشش نرانده. ارغوان برای رسیدن به این دریافت می‌بایست چنان روز و روزگاری را می‌گذراند. و ینا که نخستین روزنه‌های رهایی را بر رویش گشاد.

آن روزها

ارغوان در قهوه‌خانه‌ی بالزاک (۱) خیابان میولینکمپ (۲) نشسته. به قهوه‌ی سرد شده لب نزده. او باید گپ بزند. نیازمند یک شنونده است. شنونده‌ی قابل اعتماد. اویی که زبان ارغوان را بداند. این خیلی مهم است. گپ زدن می‌تواند در مواقع ویژه آرامش ببخشد. اما ارغوان نمی‌خواهد از آن به هرکه بگوید. او باید خیلی مواظب باشد. البته در قضیه‌ی جنایی مسئله فرق می‌کرد. اگر ارغوان مرتکب قتلی شده بود، باید برای پوشاندن رازش کمترین و ضروری‌ترین گپ را می‌زد. بقیه‌ی زمان خاموش می‌ماند. شاهپرک فکر ارغوان از یک برگ به دیگر می‌پرد. این حالت او می‌تواند مثبت تلقی گردد: برای لحظاتی در زندان نبودن.

دشواری در اینجاست که نسخه‌ی کارآمد، کارآیی‌اش را از دست داده. ارغوان خویشتن را باز نمی‌شناسد. او با این کرانه‌ی سرشتش تا آنگاه آشنا نبوده. می‌خواهد یکی بیاید و “او” را برای خودش بشناساند تا مگر راه حل بیابد. ارغوان دخترخانم هجده‌ساله نیست که در آستانه‌ی فراگیری احوالش باشد. او خویش را فراگرفته یا کم‌ازکم فکر می‌کند فرا گرفته. پس چرا این چهره‌ی بی‌گفت و سزاوار تنبیه را نمی‌شناسد؟

اویی که نه بوسه‌ی آفتاب بر گونه‌ها و نه پنجه‌های نسیم در گیسوها را احساس می‌کند، از جا برمی‌خیزد. راه می‌افتد. قهوه‌خانه را ترک می‌کند. به خاطرش می‌آید باید تا یک ساعت دیگر در مرکز شهر باشد. قرار ملاقات با دوستی دارد. آن دوست، ارغوان را عزیزش می‌نامد. نه به خاطری که تکیه‌کلامش باشد و نه به خاطر خوش کردن دل ارغوان. همو به ارغوان به چشم یک زن شجاع و خردمند می‌بیند. احترامش می‌گذارد. خوب حالا اگر بغض ارغوان جلو او بترکد و بیاغازد به های‌های گریستن چه؟

البته نه اینکه او از گریستن بشرمد. نه. در چنان حالت اگر او بتواند یک شکم سیر بگرید، عالی می‌گردد. اما اگر دوست بپرسد که “با او چه می‌شود؟”، چه بگوید؟

نمی‌خواهد رازش را بگوید و نمی‌خواهد دروغ بگوید و قصه‌ی ساختگی تحویل بدهد.

از خویش می‌پرسد: گذشته از همه آیا می‌خواهی غم دلت را با او قسمت کنی؟

پاسخ نزدش هست: اگر دلت می‌خواست این‌همه را به دوستت قصه بکنی، نزدت نمی‌سنجیدی که چه را بگویی، چه را نه؟ احساس دودلی نمی‌داشتی. دل‌داشته‌هایت را دانه‌دانه پیشکشش می‌کردی زیرا او نیز بارها چنان کرده.

ارغوان شماره‌ای را می‌گیرد. از آن‌سو صدای رسایی می‌گوید:

ـ سلام ارغوان جان.
ـ سلام.
ـ کجا هستید؟ در این نزدیکی‌ها؟
ـ من؟ نه… نه. می‌خواستم بپرسم آیا بسیار بد می‌شود اگر قرارمان را به روز دیگر بگذاریم؟
از آن‌سو سکوت.
ـ بلی؟… هستید؟
ـ بلی بلی، خیریت است؟
ـ بلی… هان… خودم را خوب احساس نمی‌کنم.
ـ چرا؟ چه روی داده؟ بیمار هستید؟
ـ بیماری جسمی ندارم اما حالم چندان خوب نیست. می‌خواستم پوزش بخواهم.
ـ امیدوار هستم جای نگرانی نباشد.
ـ نه، تشکر.
ـ اگر از دست ما کاری ساخته باشد؟
ـ نه. تشکر بسیار زیاد. می‌گویم آنگاه.
ـ مواظب‌تان باشید.
ـ حتماً. من به شما زنگ می‌زنم. بدرود.
ـ منتظر می‌مانم. بدرود.

ارغوان گشت‌زنان بر سنگ‌فرش‌های خیابان، در تصاویر رمان‌های ویکتور هوگو می‌رود. صدای سم‌های اسب‌های سیاه براق و گادی را بر جاده‌های سنگ‌فرشی پاریس می‌شنود. حواسش را می‌گیرد تا پاشنه‌ی کفشش در چقری‌های پوشیده با خاک نرم نرود. آنجا گیر نماند. یک‌بار چنان شده بود. پاشنه‌ی کفش نو از کار رفته و او آن را به کفش‌دوز برده بود. در نیمه‌ی خیابان ایستاده به چهار سویش می‌نگرد. نه خیابان را می‌شناسد و نه لوحه‌ای می‌بیند.

ارغوان آدم‌هایی که از برابرش می‌گذرند را نمی‌بیند. شاید به همین سبب این‌گونه چشم در چشم بیگانگان می‌گردد. مگر آن خواست ارغوان نبود؟ مگر باور کامل به آن تصمیم نداشت؟ پس چه بلایی به سرش آمده که درد می‌کشد؟

ـ روز خوش.

ارغوان تکان می‌خورد. مرد جوانی در برابرش ایستاده. مرد با تبسم به او می‌بیند و تکرار می‌کند:

ـ روز خوش.

ارغوان با نگاه پرسش‌گر و غافل‌گیرشده پاسخ می‌گوید:

ـ روز خوش؟

به مرد می‌بیند. او را نمی‌شناسد. مرد جوان اگر پشت یخن پیراهن سپیدش را به‌اندازه‌ی دو ناخن بالا نزده و نکتایی باریکی را نیمه‌گشاده بر گردن نیاویخته بود، چنین ژیگولو نمی‌نمود. بر کمربند نصواری‌اش پتلون کریمی‌رنگ آویخته و کفش‌های “بوداپست”ش(۳) رنگ کمربند را دارند. یک کرتی بهاری که رنگش چیزی میان نصواری و کریمی‌ست شاید به‌زعم خودش تیپش را مکمل ساخته است. چشم‌هایش آن‌قدر آبی‌اند که ارغوان بی‌اختیار به یاد آب‌های بند امیر افغانستان می‌افتد. ارغوان می‌خواهد راهش را بگیرد. مرد جوان لب به سخن می‌گشاید:

ـ چه نگاه زیبایی نثارم کردید. برگشتم بپرسم، علاقه دارید با من یک قهوه بنوشید؟

دعوت مرد جوان در گرفتاری‌ها و سرگردانی‌هایی ذهنی‌اش که بی‌فاصله کنار او راه می‌پیمایند، دست‌وپازنان است. مرد ادامه می‌دهد:

ـ می‌خواهم بیشتر با شما آشنا شوم.

ادوکلن، نه شیرین و نه تند اما مصاله‌آمیز و برازنده‌ی مردانه، مشام ارغوان را می‌نوازد.

“کدام عطر است؟ کدام است؟ خوب می‌شناسمش”، ارغوان با خود می‌سنجد و آن را تنفس کرده به درون می‌برد.

ارغوان تاکنون این‌گونه دعوت‌های جاده‌ای و بیرون‌جاده‌ای را نپذیرفته. اما در این دم فکر می‌کند: “یک هم‌صحبت؛ هم‌صحبتی که او را نمی‌شناسد. مرد ناشناس می‌تواند، گره‌گشا، فرشته‌ی نجات گردد.” پس با دلواپسی می‌پرسد:

“مگر در این نزدیکی‌ها قهوه‌خانه‌ای است؟”، “بلی. همین جاده را تا به آخر برویم. می‌بینید آنجا را؟ آن لوحه‌ی سرخ‌رنگ را؟” و با دست به نقطه‌ای اشاره می‌کند، مرد جوان. ارغوان لوحه را نمی‌بیند. اما به چشم‌های بندِ امیری او می‌بیند و سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد. بار دیگر عطر را می‌بوید و نفسی به آرامی کشیده به خود می‌گوید: “تنها فارنهایت کریستین(۴) دیور می‌تواند چنین رباینده باشد. اما به این ژیگولو کجا فارنهایت می‌آید؟”

لحظاتی نمی‌گذرند که ارغوان و مرد جوان به آخر جاده می‌رسند. جاده به بن‌بست می‌رسد. دست چپ آن‌ها قهوه‌خانه و ساقی‌خانه‌ با لوحه‌های سرخ‌رنگ کنار هم قرار دارند. درهای چوبی از یک قسم چوب درخت بریده شده، از نگاه دیزاین نیز همگون‌اند. چنین به‌نظر می‌رسد مالک آن‌ها یک نفر باشد. ارغوان با اطمینان به سوی قهوه‌خانه گام می‌گذارد. اما متوجه می‌گردد که مرد جوان به طرف ساقی‌خانه می‌رود. همو پلک‌زدنی در را به روی ارغوان می‌گشاید و با نگاه ویژه و دعوت‌کننده بازش نگه‌می‌دارد. بعضاً شاید برای رسیدن به دریافتی کمتر از ثانیه‌ها به کار باشد. ارغوان با شتاب نور به انگاره می‌رسد. گامی به عقب می‌نهد و می‌گوید:

ـ معذرت می‌خواهم… معذرت می‌خواهم. با کسی قرار دارم… فراموش کرده بودم.

سپس بی‌آنکه منتظر واکنش مرد جوان بماند، روی می‌گرداند. با گام‌های شتابناک، بی‌نگریستن به پشت، رفتن نه، دویدن می‌گیرد.

در آن تند شتابیدن‌ها به‌خاطر می‌آورد که ینا به او گوشزد کرده، همین‌که دلتنگی گریبانش را می‌گیرد و نمی‌داند خودش را به کدام دریا پرتاب بکند حتماً و حتماً به ینا زنگ بزند. ینا او را درک می‌کند؛ تجربه‌ی همگون داشته. حالت‌های ارغوان به او آشنا می‌آیند. ارغوان تا قصه را سر می‌کند، ینا با لبخند پر‌معنا آخرش می‌کند. یگان‌یگان‌بار میان گپ‌های ارغوان می‌دود و جمله‌اش را تکمیل کرده می‌پرسد:

«همین‌طور نیست؟ همین‌طور نشد؟»

ینا پس از گذراندن یک پاره‌ی ناخوشایند، زندگی خودش را بر روان‌شناسی متمرکز ساخته و مطالعه‌ی سیستماتیک را روی همین حوزه آغازیده. ارغوان شماره‌ی ینا را می‌گیرد.

ـ هلو؟
ـ سلام ینا. من هستم، ارغوان.
ـ سلام ارغوان. خوب هستی؟ کجاستی؟
ـ خوب هستم. تشکر. در “میتیلویگ”(۵) هستم. تو کجاستی؟
ـ بسیار دور نیستم. در “وینترهودی”(۶). می‌خواهی باهم ببینیم؟
ـ اگر وقت داشته باشی، بسیار خوشحالم می‌سازی.
ـ وقت دارم. کجا ببینیم؟
ـ در “کلیف”(۷)؟
ـ خوب است تا چهل دقیقه‌ی دیگر در “کلیف” هستم. پاسخ پرسش‌هایت را هم با خود می‌آورم.
ـ راستی؟
ـ بلی. تا پسان.
ـ بی‌صبرانه منتظرم. تا پسان.

یک تابستان معتدل که حتی گرمی چاشت اذیت‌کننده نیست. چندین گام معدود و ارغوان پیش‌روی “کلیف” هست؛ کلیف مانند همیشه پر. شماری کنار آب نشسته‌اند. کمپل بر خویش انداخته به آب‌ها می‌بینند. می‌گویند. می‌خندند. می‌نوشند یا می‌خورند. چندین زن سر بر شانه‌ی مردانشان گذاشته‌اند. مردی زنی را از پشت در آغوش گرفته نشسته. زنخش را بر شانه‌ی زن گذاشته. زن پشتش را به مرد تکیه داده. مرد از خلال زلف زن به دیگر سوها می‌بیند. معلوم نیست به بهانه‌ی بوییدن گیسو به کجا می‌نگرد و می‌رود.

ارغوان حوصله‌ی تماشای آن‌همه را ندارد. به داخل “کلیف” می‌رود و می‌بیند که بیشتر میزها خالی‌اند. او میز کنار پنجره را برمی‌گزیند. تصویر یک‌ساعت پیشِ مرد چشم‌بندِ امیری پیش‌رویش می‌آید.

مرد شاید پس از گریز ارغوان با دهان باز به او نگریسته و با خود گفته: «دختر دیوانه»!

هرچند برای مردی که در ساقی‌خانه‌ را آن‌چنان به روی زنی می‌گشاید، دیوانه بودن کمتر می‌تواند مطرح باشد. برای بیشتر مردان مهم این است که زن قدرت کافی برای جذب مرد داشته باشد. و شاید یک شمار مردان از زنان دیوانه خوش‌شان می‌آید. طبعاً دیوانه نه به تمام معنا بلکه «دیوانه‌گک». بیشتر مردان می‌خواهند با زنانی رابطه داشته باشند که زیاد نمی‌دانند و به روی همه‌کس و همه‌چیز می‌خندند. رابطه‌ی این‌گونه‌ای می‌تواند برای مرد خالی از «دردسر» بشود. هرچقدر قدرت درک و شعور زن ضعیف باشد و زیبایی ظاهری او قوی، مردان دلبسته‌ی روابط سطحی، خوش‌شان می‌آید. آن‌گونه مردان چیز بیشتر از یک زن زیبای احمق نمی‌خواهند. اما اگر زیبایی با هوشیاری یک‌جا گردد برای مردی که زن را تنها برای زن بودنش می‌خواهد، می‌تواند ثقیل تمام شود. به قول آنان، مرد می‌خواهد با مغز زن چه‌کار بکند؟ اما یک چیز را بیشتر آنان می‌خواهند ندانند. برای زنانی از آن‌دست، مردان نیز بی‌ارزش‌اند. آن زنان بر روی همه‌ی مردان می‌خندند. برای آنان مهم چقر بودن جیب مرد است. آنان چندان که مردان فکر می‌کنند، کم‌هوش نیستند و به‌خاطر محتوای بکسک جیبی ـ نقد یا الکترونیکی ـ می‌توانند آن‌قدر بخندند، روی خوش نشان بدهند و خودشان را احمق بتراشند، تا دل طرف بخواهد. در حقیقت این‌گونه زنان و مردان برتری بر همدیگر ندارند. متفاوت بودنشان تنها در ساختار بیولوژیکی و موضع‌هایشان است.

ارغوان فکر می‌کند: «خوب شد از گیر مردک فرار کرد.» گارسونی که موهای گیل‌زده‌اش را صاف به عقب شانه زده، گیلاس مکیاتو را پیش‌روی ارغوان می‌گذارد. ارغوان به یخن گارسون می‌بیند. پاکیزگی و اتوی پیراهن او را در دل می‌ستاید. با خود فکر می‌کند: «باید ایتالیایی باشد. از ظرافت صورت و گویشش معلوم است.»

همان‌گونه که عسل مکیاتو را با قاشق بالا می‌برد و پایین می‌آورد، کسی می‌گوید:

ـ سلام.

ینا قامت متوسط دارد و صورت گرد. از درخشش قهوه‌ای پوستش برمی‌آید، زیر آفتاب مصنوعی بوده. سبزی نگاهش آدم را به یاد پشک می‌اندازد. گونه‌هایش برجستگی غیرطبیعی دارند. هر بار که می‌خندد، گونه‌ها با خطی از دو کنج لب به شکل نیم‌دایره‌ای به بالا هلالی به وجود می‌آورند و گویی از بقیه‌ی صورت جدا می‌گردند. لب‌هایش باریک هستند. او پاره‌ی پایینی بلوز سپیدش را داخل پتلون کاوبای تیره کرده و یک جفت کفش سرمه‌ای «بلارینا» (۸) به پا دارد. گیسوی کوتاه بچه‌گانه‌ی او تاریک‌رنگ شده اما شال پرندین سپید بر دورادور گردنش حلقه رانده، سپس روی بلوزش لغزیده و به استایلش نرمش زنانه بخشیده.

ینا و ارغوان همدیگر را در آغوش می‌کشند و پس از خوش‌وبش می‌آیند روی اصل سخن.

ـ می‌دانم که برای گرفتن پاسخ‌ها ناشکیبایی.
ـ سخت ناشکیبایم.
ـ خوب، حالا به تو می‌گویم چرا مناسباتت را از او بریده و همچنان در زندانی. پشت پاسخ این معما می‌گردی؟ به‌خاطر حالت ناشناخته در خودت و از دست دادن نیمه‌ی دیگرت ناراحتی. می‌دانی چه می‌گویم؟
ـ پاره‌ی نخست گپت را می‌دانم و دومش را نه.
ـ خوب است. پس به تو روشن است که چرا برای به‌دست آوردن پاسخ در پیچ‌وتابی…

گارسون که بالای سر آنان ایستاده و حوصله‌اش کمی سررفته، از ینا می‌پرسد چه می‌خواهد سفارش بدهد. ینا می‌گوید:

ـ چیزی را که به دوستم آوردید.

ارغوان یا به‌گفته‌ی ینا «ارگوان»، خاموش است. می‌خواهد چیزی نگوید. تنها بشنود و هر آنچه قابل دریافت است با خود بردارد. می‌خواهد توضیح ینا را که نو می‌نماید، با ژرفی بشنود. حتی صدای ینا آرامش می‌دهد. دلش می‌خواهد همان‌طور دیده برببندد و بشنود. آفتاب پشت پنجره تنش را گرمی خوشایندی بخشیده. ینا ادامه می‌دهد:

ـ آن‌گونه که او را به من شناختاندی و من از گپ‌هایت در این روزها دانستم، همگونی‌های کرکتری، سلیقه‌ای و گونه‌ی بینش‌هاتان برجسته، رشته‌های کاری‌تان یکی بوده. حتی گذشته‌هاتان. بگومگوهای تند و سپس گرفتن تصمیم از هم بریدن، نه به‌خاطر متفاوت بودن، بلکه برای خیلی همگون بودن می‌آمدند. آدم نمی‌تواند با خودش بزید. انسان به اویی نیاز دارد که تکمیل بکند و مجاز بدارد، تکمیلش بکنند. اما بریدن از نیمه خیلی هم دل‌آزار است. آنچه تو در درازای این مدت کشیدی، آسان نبود. به‌ویژه که نمی‌دانستی چرا دلبسته‌ی او گشته‌ای؟ حال بد تو به سببی است، به کسی برخوردی که مثل خودت بود. در حقیقت برای همین علاقه‌مند او گشتی. تو دلبسته‌ی خود گشتی و سپس نیمه‌ات را از دست دادی.

ارغوان برای نخستین‌بار فکر می‌کند: «خصوصیات آن دو چقدر به‌هم شبیه بوده. ینا راست می‌گوید.» چشم‌های ارغوان پس از هفته‌ها می‌درخشند:

ـ بهترین روان‌شناس هستی. می‌دانی، مرا به کدام نقطه بردی؟
ـ نه.
ـ به نقطه‌ی صفر.
ـ چطور به نقطه‌ی صفر؟
ـ چون‌که گره را گشادی. حقیقت مطلق را در برابر چشمانم گذاشتی. پاسخ‌هایت درست‌اند. چطور به نقطه‌ی صفر؟ یک گراف را در نظرت مجسم کن. فکر کن که در نقطه‌ی مثبت ۹۰ درجه بودم. پس از آشنایی، جدایی و سپس ریشه‌دوانی و رشد زیان‌بار نفرت، از مثبت ۹۰ درجه به منفی ۹۰ درجه تنزل کردم. در تمام این مدت، در همان نقطه‌ی منفی ۹۰ درجه بوده‌ام. تو در چندین دقیقه‌ی معدود مرا به صفر بردی. نقطه‌ی صفر نمی‌تواند هرگز برای منی که در منفی ۹۰ درجه بودم، «بربادرفته» معنا بدهد؛ بلکه نقطه‌ی ایده‌آل است. نقطه‌ی ایده‌آل برای هر کس، نظر به موقعیتش فرق می‌کند.

ـ می‌دانم چه می‌گویی. برای کسی که در حال برخاستن از گودال است، نقطه‌ی صفر می‌تواند نقطه‌ی ایده‌آل به‌شمار برود؛ اما برای کسی که مدت‌هاست در نقطه‌ی صفر به‌سر می‌برد، نقطه‌ی ایده‌آل تنها درجه‌ی بالاتر می‌تواند باشد. برای کسی که در مثبت ۹۰ درجه قرار دارد، افتادن به نقطه‌ی صفر، سقوط محض و شوک‌آور است. چیزی که با تو شد.

ـ اما امروز تو مرا به نقطه‌ی ایده‌آلم رساندی. زندانی بودن، خورد و بیچاره‌ام ساخته بود. ناتوان گشتم. رفته‌رفته از خودم بدم می‌آمد.

ـ می‌دانم، به‌زودی تغییر خواهی کرد. برای سپردن آن روزها به بادها و گشودن بال‌ها باید نخست علت را می‌شناختی که شناختی. به‌زودی ارغوانِ نو می‌شوی. با این تجربه گام می‌نهی به روزهای نو.

ـ از امروز که علت را شناختم.
ـ از امروز که علت را شناختی.

صدای خنده، خاموشی دلگیر «کلیف» را برهم می‌زند.

 

این روزها

ارغوان بیشه را به آخر رسانده. بیشه موازی با جاده‌ی باریک است و به خانه‌ی ارغوان می‌رسد. در آخر بیشه، وسط جاده و خانه، درخت سالمند و تنومندی دست در دست آسمان ایستاده. دست‌های درخت با وزش شمال می‌رقصند. پای درخت یک نیمکت چوبی قرار دارد. کمتر اتفاق می‌افتد خالی باشد. در این دقایق کسی بر آن ننشسته.

صدای مرد اسپانیایی که آهنگ «زمینی‌ترین ستاره» را می‌خواند، باز بلند می‌گردد. ارغوان به پنجره‌ک موبایل می‌بیند. شماره‌ی اویی است که ارغوان را هفته‌ها زندانی افکار و یادهایش ساخته بود. و امروز؟ مزاحمی بیش نیست. بودن و نبودنش بی‌اهمیت‌ترین است. او با فشردن دکمه‌ای، تلفن را خاموش می‌سازد و سرش را آن‌قدر به عقب کمانه می‌کند تا گیسویش به کمرش می‌خورد. چشم‌هایش بر سبزی‌های درخت خیره می‌مانند. در دلش می‌آید: قلبش آدمی‌ست رهاترین؛ و به‌سوی ارغوان لبخند می‌راند. ارغوان به روی برگ‌های رقصان می‌خندد.

پوتسدام، مه ۲۰۱۱

 

پانوشت‌ها:

۱. Balzac Coffee Company: قهوه‌خانه‌ی بالزاک – با مرکز در هامبورگ و ۵۷ شعبه در ۱۸ شهر آلمان.
۲. Mühlenkamp: خیابانی در هامبورگ.
۳. Budapester: مدل کفش مردانه که ویژگی‌های مدل کفش اروپای شرقی را می‌نماید.
۴. Fahrenheit von Christian Dior: ادوکلن مردانه.
۵. Mittelweg: خیابانی در هامبورگ.
۶. Winterhude: ناحیه‌ای در هامبورگ.
۷. Alster-Cliff: رستوران کنار آب الستر هامبورگ.
۸. Ballerina: مدل کفش بی‌اشنه‌ی زنانه؛ مبدأ این نام به کفش ویژه‌ی رقص باله برمی‌گردد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نیلاب موج سلام