عجب روزگاری شده. زندگی آدم به یک دوتایی پشه بند است. باورتان نمیشود؟ ... همین حالا زندگی من به یک دوتایی پشه بند است. بله، یک دوتایی پشهی نازنین به اندازهی تمام زندگی من ارزش دارد. زندگی من یعنی دوتایی پشه. من اگر یک دوتایی پشه پیدا کنم، میبوسمش. آن را به چشمانم میمالم. روی قلبم میگذارم. قسم میخورم آن را تا آخر عمرم با خودم داشته باشمش. یک زنجیر طلا از آن رد میکنم و به گردنم آویزان میکنم، مثل یک تعویذ یا طلسم، طلسمی که جانم را نجات داده و شاید باز هم از بلاها، چشمزخمها و خطرها مرا حفظ کند، بهخصوص در این دور و زمانه که خطر مثل مور و ملخ بر آدم میبارد. قسم میخورم دوتایی پشه را ببرم عکاسخانه تا برایم بزرگ چاپش کنند. آنوقت آن را قاب میکنم و به در و دیوار اتاقم آویزان میکنم. تا هر روز صبح که از خواب برمیخیزم، پیش از هر کاری، اول رو به او تعظیم کنم و بعد ....
خدا کند این پَری را که برمیدارم، دوتایی پشه باشد. پر را برمیدارم. شاه خشت است. تف! لعنت به هر چه شاه خشت است. شاه به چه درد من میخورد. فقط دوتایی پشه است که زندگیام را نجات میدهد. از هیچ پر دیگری این کار ساخته نیست، حتی اگر شاه خشت باشد. شاه را روی پرهای باطله میاندازم. نورنگ بازی میکنیم. من نشستهام اینطرف قدیفه، مثل یک خرگوشی در دام افتاده. حریف نشسته آنطرف روبهروی من، همچون عقابی، مسلط بر من. با چشمان تیزش تمام حرکات مرا در نظر دارد. پوزخندی که در گوشهی لبش پیدا میشود، ترس مرا بیشتر میکند. نکند شاه خشت به درد حریف بخورد و دستش را کامل کند. قلبم از وحشت کنده میشود. حقم بود، لعنت بر خودم. یک لحظه غفلت کردم و خودم را این چنین به تلک انداختم. و حالا یک عمر پشیمانی، اگر عمری برایم مانده باشد. چقدر مسخره است. حالا به این حقیقت پی بردهام که شکار خودش غفلت میکند و در دام میافتد. عقاب اگر خرگوش ترسو را تکهپاره کند، حقش است. لعنتی، چرا حواسش را جمع نکرده تا ... من هم یک لحظه غفلت و یک چُرت خواب و بعد همین ... کاشکی همان خواب، خواب مرگ میبود و من بیدار نمیشدم تا این وضع را ببینم، منتظر یک دوتایی پشه.
«چی پایین شدی؟»
حریف میغرّد. بله فکرم نباید جای دیگری برود. اگر اندکی باز هم غافل شوم، حریف میدان را میبرد. آنوقت دوتایی پشه نیامده و من عمرم را به شما خواهم بخشید.
«شاه خشت.»
«به درد من هم نمیخورد.»
دستش میرود و یک پر برمیدارد. یک انگشت نشانه را ندارد. حتماً در جنگ قطع شده. چطوری ماشهی تفنگش را میچکاند؟ شاید با انگشت وسطیاش. فیر کردن با انگشت وسطی سخت است، آدم آن مهارت لازم را ندارد. هیچ هم سخت نیست. این هم اگر در جنگ مهارت نمیداشت، حالا قوماندان نمیشد ... لعنتی تو که باز فکرت رفت جای دیگر، باز هم که غافل شدی! حریف به دقت پر برداشتگیاش را نگاه میکند. آن را با تمام پرهای در دستش میسنجد. نکند دستش کامل شود؟ و باز دلم از نو همچون پتکی میکوبد به سینهام. لعنتی بکش! این بلا را یادت باشد، دیگر خوابت نبرد. چشم، دیگر تا آخر عمر یادم میماند. دیگر نمیگذارم بیدقت بخوابم. لعنتی دیگر عمری برایت نمیماند. آنوقت در خانهی قبر تا دلت میخواهد بخواب. خوابیدن، کوتاهی از من نبود. دیشب نخوابیده بودم، خسته بودم. درگیری وحشتناکی از اول شب شروع شده بود. خانهها را لاکردارها، همچنین میزدند، گویی آسمان گلولهها را غربیل میکرد. مثل ابر بهار، گلوله بود که میبارید. زنم در حالیکه بچهها را بغل کرده بود، میگفت: کاشکی، تمام میشد، یک لحظه میخوابیدیم. اینها گلولههایشان تمامی ندارد.
حس میکردم در تیربارشان زنجیر گلولههایی وصل است که تا بینهایت میرسد. حس میکردم، این زنجیرها به تمام زرادخانههای دنیا وصل شده. گلولهها پهلوی هم زنجیروار، ردیف پیش میآمدند و به میلهی اسلحه میرسیدند و آنوقت مثل تگرگ میریختند. وقتی فیر هاوانها شروع شد، خانمم گفت: بخیز برویم تهکاوی حالا که در خانه ماندن خطرناک است.
لحاف و دوشکها را گرفتیم و رفتیم زیرزمین. تا الله اکبر مُلّا همینطور میکوبیدند. به من حق بدهید که مرا لحظهیی چرت ببرد. باور کنید دیشب حتی یک لحظه هم چشمم پیش نشده بود. صبح هم که باید میرفتیم سرکار. کار کجا بود؟ دربهدری ....
«کجا چکر میزنی؟»
حریف میغرّد. صدای خنده از هر طرف بلند میشود. دوستان حریف دور ما حلقه زدهاند و به بازی نگاه میکنند. همگی سلاحهایشان را روی زانو گذاشتهاند. وقتی چشمم در چشمشان میافتد، تمام بدنم و دستانم شروع میکنند به لرزیدن. همگی مثل گرگهای تشنه در کمیناند، تا دستور برسد و به شکار حمله کنند.
یا دوتایی پشه! چشمانم را میبندم و از دستهی پرها یک پر برمیدارم. پر را میبرم جلو چشمانم. خدایا چشمانم را به جمال دوتایی پشه روشن کن. آهسته چشمانم را باز میکنم. تُف، ماتکهی دل. برو کی حالا حوصلهی دل گرفتن و دل دادن دارد. پر را میاندازمش زمین، روی پرهای باطله.
«اینقدر خودت را نخور. زندگی همین است. هر چه پیش بیاید، باید خوش آید. باید بپذیری.»
رفیقانش از نو میخندند. خندهها بر اعصابم سوهان میکشد. بله زندگی مثل همین ورقهای بازی است. ما نمیدانیم که ورقی را که برمیداریم، چه رقم دارد. به درد میخورد یا نه. آیا سرنوشتساز است؟ بله اگر ورق دلخواه حریف باشد، مرگ تو رقم خورده و اگر دلخواه تو باشد، به تو زندگی بخشیده. یک فرصت دیگر برای زندگی به تو داده شده.
«یک فرصت دیگر به تو میدهم.»
حریف گفته بود. همین یک ساعت پیش و پرها را جمع و دسته کرده بود و دستهی پرها را بُر زده بود.
«خیلی خوب است. چهطوری؟»
من گفته بودم با صدایی که از ته چاه میآمد.
«این فرصت را به تو میدهم به یک شرط.»
«چه شرطی؟»
«با هم نورنگ بازی میکنیم. اگر تو مرا بردی، آزادت میکنم. اگر من بردمت، آنوقت با پای خودت بخیز و برو بغل دیوال. در این پُسته سی نفر هستیم. هر نفر زیاد هم نه، تنها یک گلوله ...»
راستی اگر سی تا گلوله به بدنم بخورد، چه شکلی میشوم؟ چه چیزی از من میماند؟ سر و سینه و پاها چَلَنی چَلَنی. یکه میخورم، طوری که نزدیک است پرها از دستم بریزند. دستانم عرق کرده و میلرزند. این را هم حریف میبیند و هم رفیقانش.
«یک سگرت!»
حریف میگوید. یکی از دوستانش سگرتی برای او روشن میکند.
«سگرت میکشی؟»
حریف میگوید. یکی از دوستانش سگرتی برای او روشن میکند.
«سگرت میکشی؟»
به من میگوید. تا حالا نکشیدهام. ولی فکر میکنم برای آرام کردن اعصاب خوب باشد. بدرقم اعصابم بههم ریخته.
«بله میکشم.»
حریف سگرتش را به من میدهد. دوستش سگرت دیگری را برای او میگیراند و پُکی میزنم. دود ریههایم را پر میکند. یک کمی اعصابم آرام میشود. پردهیی از دود پیش چشمانم دیوار میشود.
«گفتی خوابت برده بود.»
حریف میخندد. دوستانش هم میخندند.
یک دوتایی پشه خدایا برسان برایم. چشمم سفید شد از بس منتظر یک دوتایی پشه ماندم. کجایی دوتایی پشه؟ بقیهی دستهایم را جور کردهام: ۱۰، ۹، ۸، ۷، قَره. ۶، ۷، ۸ خشت. ۳ و ۴ پشه. فقط دوتایی پشه را کم دارم که این دست سوم هم جور شود. ۵ پشه پیش حریف است. میدانم وگرنه با آن هم میشد.
«نگفتی چهطوری خوابت برده بود؟»
«بگذار، بازی خودم را بکنم.»
اعتراض میکنم. لاکردار میخواهد فکرم را تیت و پاشان کند. فهمیده حریفی نیستم که به این آسانیها تسلیم شوم.
«راننده مینیبوس مگر خبرت نکرده بود؟»
«چرا خبرم کرده بود.»
سوار مینیبوس شده بودم و به طرف خانه برمیگشتم. روز دیگر شده بود و من خسته و کوفته و عصبانی و بیخواب. تا مینیبوس به راه افتاد، من را هم پینهکی برده بود. صدای موتور بهتر و شیرینتر از هر لالایی خواب میآورد. چشمانم از بیخوابی میسوخت. فکر کرده بودم که اگر یک کمی چرت بزنم، شاید زهر چشمانم گرفته شود. و رها شده بودم. موج خستگی مرا کشانیده بود به دریای خواب. سبک، مثل پری میلغزیدم و به جلو میرفتم، تا آن دورها. گرچه یک حس دلشورهای میکوشید مرا به ساحل بیداری برگرداند و همچون یک طناب نامریی مرا میکشید به عقب. ولی خستگی قویتر از آن بود و تا آن اعماق مرا کشانده بود.
«بخیز!»
تکانم داده بودند. چشمانم را که باز کردم، تا لحظهی زیادی نمیدانستم کجا هستم. دو نفر مرد مسلح بالای سرم ایستاده بودند. میخندیدند: بخیز! با پای خودت آمدی.
و دیگری میگفت: خوش آمدی.
روی صندلی مینیبوس بودم، گیج و منگ. نگاه کردم به دیگر مسافران. با تأثر نگاهم میکردند. نگاهی از آن نوعی که یک کسی را آب با خود ببرد و کمک بخواهد و تو نتوانی کمکش کنی.
«آه خدایا! چرا اینجا آمدم؟»
این را بلند گفته بودم.
آنها باز خندیده بودند: بیا پایین!
به پُست بازرسی آنها رسیده بودیم. وقتی میبردندم پایین، به راننده گفتم: نامرد! چرا صدایم نکردی؟
راننده گفت: به خدا در دهمزنگ چند بار صدا کردم، پشتونها بیایند پایین. تو حتماً خوابت برده بوده.
از دهمزنگ به این طرف ماها نمیتوانستیم بیاییم. اینجا منطقهی هزاره نشین بود. هرچه پشتون بود، در همان دهمزنگ پیاده میشدند. جنگ وقتی شروع شده بود. هزارهها سمت غرب، پشتونها جنوب و شرق و بقیه جای کابل هم که همه یکجا بودند. در منطقهی پشتونها هم هزارهها نمیتوانستند بروند. رانندههای مسافرکش وقتی سر مرز میرسیدند، صدا میکردند. تا اگر مسافر هزارهیی یا پشتونی باشد، پیاده شود. اگر نه آنطرف مرز برایش خطر مرگ پیش میآمد. و حالا من به خاطر یک چرت کوتاه، هشدار راننده را نشنیده بودم. یک لحظه غفلت شکار را با پای خودش به دام آورده بود.
«فکر نکن، زندگی یا بُرد است یا باخت. بازی کن.»
حریف میخندد. دوستانش هم که دورادور ما را گرفتهاند، وقتی میخندند، از بس که سگرت کشیدهاند، دندانهای زردشان نمایان میشود. اعصابم بههم میریزد.
«بازی کن، یا تخت است یا تابوت.»
حالا زن و بچهام چه حالی دارند؟ هر قدر فکر من پریشانتر باشد، احتمال باختم بیشتر است. نباید تسلیم شوم. زندگی با ارزشتر از اینهاست که به همین سادگی آن را از دست بدهم، حتی اگر به یک دوتایی پشهبند باشد. از تمام جای دنیا فکرم را جمع میکنم، از پیش زن و بچه، از کار، از ... فکرم را حتی اگر هم شده به زور میکشانم، میآورم داخل این اتاق در پُست بازرسی. مینشانمش پای قدیفهی قمار. رودرروی فرمانده که حالا حریف من است. همانطوری که مرا به زور آوردند و نشاندند پای قدیفه. دستانم را بسته بودند. فرمانده مشغول قمار بود با چند تا از همینهایی که حالا دور ما نشستهاند و چشم تیز کردهاند که من کی میبازم. حتماً میخواهند یک نمایش دیگر را امروز ببینند.
«این دیگه کیست؟ این را چرا آوردید؟»
«پشتون است. از مینیبوس پیادهاش کردیم.»
فرمانده خندیده بود. گرچه اتاق پُر بود از دود سگرت و چرس، ولی با آن همه دندان زردرنگش را دیدم. دو تا از دندانهایش شکسته بود.
«اجل گرفته، کجا میرفتی؟»
«حتماً میرفته قلعهی واحد یا خوشحالخان.»
هنوز گیج و خوابآلوده بودم. فرمانده با آن صورت نشسته و موهای چرکش که فتیلهفتیله شده و با ریشش یکجا شده بود، از من سؤال میکرد. من باید بیدار و بههوش میبودم و درست جوابش را میدادم. مرگ و زندگی من در دست او بود.
«مگر نمیدانستی که پشتونها اگر این طرفها بیایند، میکشیمشان، همانطوری که هزارههای ما را میکشین؟»
«به خدا صاحب! اگر راستش را میخواهید. مرد مردانه میگویم. مرا خوابم برده بود، وگرنه نمیآمدم.»
همگیشان خندیدند. مثل آدمی که آب ببردش، به هر چیزی که در دستش برسد، چنگ میاندازد، پرسیدم: «قربان، شما پرباز هستید؟»
این آخرین تیری بود که رها کردم. از روی نومیدی. شاید بگیرد به هدف.
«ها. تو هم پرباز هستی؟»
«بله!»
خوشحال شده بودم. گفتوگویی در بین ما ایجاد شده بود. این گفتوگو حداقل این خوبی را داشت که مرگ را یک کمی پس میانداخت، آن هم با این عجلهیی که این افراد داشتند. دلتنگ بودند، از اینکه فرمانده اینقدر طول میدهد.
«چی بازی میکنی؟»
«همه چیز، فیسکوت، سه پره، چهار والی، دزد پادشاه، پاسور.»
«نورنگ هم بلد هستی؟»
«بله.»
«خیلی خوب یک فرصت دیگر به تو میدهم. دستش را باز کنید.»
فرصتی دیگر داده بود. پولها و پرها را جمع کردند. دستانم را باز کردند. میدان خالی بود برای من و او. نشسته بودم رو در رویش. و شروع کرده بودم بازی مرگ و زندگی را.
و حالا، کجایی دوتایی پشه، سند رهایی من؟ باز آنوقت رفتن به خانه، پیش زن و بچهام. یک پر برمیدارم. دوتایی پشه نیست. ۷ پشه است، همانجا روی پرهای باطله میاندازمش. حریف میخندد و آن را برمیدارد، و قلبم از حرکت میماند. دست و پایم کرخت میشوند. اتاق از صدای خندهی آنها میترکد. دو نفر از دو سو دستانم را میگیرند و میکشند. از اتاق بیرونم میبرند. دستوپا میزنم. از دنبال ما فرمانده خندان با همراهانش بیرون میآیند. آن دو نفر مرا میکشند و بغل دیوار میاندازند. توان ایستادن و فرار کردن ندارم. از دهانم صداهایی بیرون میآید، اصوات بیمعنی و نامفهوم که باعث میشود آنها بلندتر بخندند. میبینم که همگی سلاحهایشان را آماده میکنند برای فیر کردن. فرمانده میگوید: بچهها، تکتیر. هر کسی فقط یک گلوله. همانطوری که گفتم.
چشمانم را میبندم. تیرها تک تک و به ردیف فیر میشوند.
«چیزی نمانده به اینکه ببازی. [حریف میغرد] حواست را جمع کن. من فقط یک پر کم دارم.»
«من هم یک پر کم دارم. (خودم را نباید ضعیف نشان بدهم.)»
«من میدانم تو چه کم داری.»
حریف موذیانه میخندد. او تا حالا ۵ پشه و ۷ پشه را برداشته. حتماً ۶ پشه را کم دارد.
«من هم میدانم تو چه پری را میخواهی.»
این را میگویم و حریف چهرهاش درهم میرود.
«خیلی خوب زود باش پر وردار.»
هر دو در یک وضعیت مساوی قرار داریم. یک به یک. یک او کم دارد، یکی من. حالا بخت و طالع هر کس که زور شود، پر او هم جور میشود. یک پر باید بردارم. دست روی ورقها میگذارم. خدایا، دوتایی پشه را برای من برسان، نوکرت هستم. به خدا دیگر بندهی خوبی برایت میشوم. نمازهایت را قضا نمیکنم. صدقه میدهم. با بندگانت بهخوبی رفتار میکنم ....
پر را برمیدارم. دوتایی پشه نیست. ۶ تایی پشه است. این هم بد نیست. پر دلخواه حریف است. آن را قید میکنم و یک پر بهدردنخور را به جایش روی پرهای باطله میاندازم. حریف مرا دستکم نگیرد. حالا سند پیروزی حریف در دستان من است. دیگر حریف نمیتواند برنده شود و مرا بکشد. دیگر از مرگ نجات یافتهام، ولی برای رهایی خودم ناچارم که منتظر دوتایی پشه بمانم ....
حالا تنها یک پر مانده در روی زمین. نوبت حریف است. آن را برمی دارد. چشمش برق میزند. میخندد. پر را به من نشان میدهد.
«منتظر این بودی؟»
دوتایی پشه است. لاکردار، آخرین پر، آخرین امید.
«نه! چیز دیگری میخواستم.»
نباید دست خودم را رو کنم. حریف میخندد: «پروا ندارد. این دوتایی پشه گرچه به درد نمیخورد، ولی من آن را نگه میدارم.»
و میگذارد لای پرهایش. سند رهایی من در دستان او است. پرهای باطله را مرتب میکند و میگذارد روی قدیفه. بازی را از نو شروع میکنیم
